حوریوش رحمانی
دادگاه بلخ و بهائیان

گنه کرد در بلخ آهنگری، به ششتر زدند گردن مسگری. داستان دادگاه بلخ معروف است و آن دادگاهی بوده که با صدور احکام عجیب و غریب، ملاک عملش صرفاً محکوم نمودن و مجازات بیگناهان و تبرئۀ گناهکاران بوده است، دادگاهی که هیچگونه عقلانیّت، منطق، موازین قضائی و اصول دادخواهی را در آن راهی نبوده است. آهنگر خطاکار بلخی را رها میکردند و در عوض در ششتر مسگر بیگناهی را به مجازات میرساندند، دادگاهی که در ادبیات ما ضرب المثل شده و نمایانگر هرگونه قضاوت ظالمانه و غیرمنطقی است.
اگر احتمالاً دادگاه بلخی وجود داشته که به صدور چنین احکام بی پایهای شهرت یافته و به صورت نماد بیعدالتی در آمده در دوران تاریک قرون وسطی بوده است، درحالیکه باید گفت متأسفانه نمونۀ بارز دادگاه بلخ در قرن بیست و یکم دادگاههائی است که تحت رژیم جمهوری اسلامی برای بهائیان بیگناه تشکیل میگردد، یعنی برای مردمی که به شهادت دوست و دشمن جزو پاکترین، شریفترین، قانونمدارترین و صلحجوترین شهروندان این آب و خاک هستند ولی با کمال تأسف تمامی حقوق انسانی آنها به عنوان یک شهروند در رژیم اسلامی پایمال شده و میشود. شگفت آنکه به جرانمی متهم میشوند که جزو منهیات اصول اعتقادی آنهاست، مانند جاسوسی و توطئه، توهین به مقدسات مذهبی و اخیراً حتی حمل اسلحه و خشونت. جای نهایت تأسف است که مردمی که بر اساس تعالیم و آموزههای خود، از هرگونه خشونت، توطئه، مداخله در مسانل سیاسی و جانبگیریهای حزبی و بطور کلی آنچه بوئی از دشمنی و کشمکش از آن آید صریحاً منع شدهاند و صرفاً مأمور به صداقت، امانت، احترام به قانون، صلح دوستی و خدمت به بشریّت هستند، این چنین ظالمانه و بنحوی غیرمنطقی و مغایر با اصول هر عقیده و مسلک و مکتبی با آنها رفتار میشود.
هفت نفر از شریف ترین افراد این آب و خاک بیش از یک سال و نیم است که بدون کوچکترین خلافی در زندان بسر میبرند و بعد از این مدت که در شرایط موحشی تحت بازجوئیها و فشارهای گوناگون بوده و انواع اتهامات دروغین را علیه آنها عنوان نمودهاند که البته همۀ آن اتهامات بارها از سوی خود آنان و جامعۀ بهائی با دلائلی قاطع و مستند رد شده است، اکنون در این زمان پر بحران که رژیم اسلامی خود را در بن بست اعتراضات مردمی گرفتار می بیند، سعی دارند با اضافه نمودن اتهاماتی تازه، این بیگناهان را در دادگاهی بلخ گونه به محاکمه بکشند. شگفت آنجاست که منطق دادگاه بلخ سعی دارد همۀ تظاهرات و اعتراضات بعد از انتخابات و وقایع مربوط به روز عاشورا را نیز به گردن این افراد که در طول این مدت در زندان خود رژیم بوده و روحشان از آنچه در خارج از زندان میگذرد بی خبر است بیاندازند و با ریاکاری و پرونده سازی پای بهائیان بیگناه را بمیان بکشند و در واقع آنان را وسیلۀ تهدید و ارعاب دیگران قرار دهند.
لبّ مطلب اینجاست که بهائیان بلحاظ آنکه پیرو آئین جدیدی هستند خاری در چشم تندروهای مذهبی شدهاند. نواندیشی دینی بهائیان موجب گردیده که متعصّبین مذهبی که در چارچوب افکار قرون وسطائی اسیرند با تمام قوا به مبارزه با آنها برخیزند. در واقع بسیاری از آموزههای نوین بهائی با باورهای آنان متفاوت بلکه مغایر است از جمله اعتقاد به صلح جهانی و وحدت نوع بشر است که در تضّادی آشکار با جهاد و جنگ با غیرمسلمانان قرار میگیرد. تساوی حقوق زن و مرد نیز که از اصول بنیادی آئین بهائی است با باورهای این حضرات که زن را در نهایت نیم مرد دانستهاند مغایر است و بر همین منوال معاشرت با پیروان همۀ ادیان با روح دوستی و صمیمیّت، لزوم حقیقت جوئی و تحقیق فردی و نفی تقلید و پیروی کورکورانه از دیگران، تساوی حقوق همۀ انسانها، اولویّت دادن بر تربیت دختران بلحاظ اینکه مادران آینده هستند، لزوم همآهنگی دین و علم و از این قبیل تعالیم که با آنچه آنان از کودکی آموختهاند کاملاً متفاوت است.
البتّه مسئولین حکومت جمهوری اسلامی هم مانند همۀ تندروهائی که با ایدئولوژیها مبارزه میکنند غافلند از اینکه عقاید و مکتبهای فکری حقایقی معنوی هستند که موجودیتشان از کسانی که پیرو آنها هستند جدا است. از اینرو با مبارزه با پیروان یک آئین و یا یک مکتب فکری نمیتوان آن مکتب را از بین برد. در واقع تاریخ خود شاهد صادقی است بر این حقیقت، چه که همۀ ادیان بزرگ جهان در آغاز ظهورشان به خاطر آنکه مکتبی جدید بودهاند، از نظر پیروان دین قبلی که قرنها مرسوم بوده و در افکار و سنن رسوخ یافته مردود و منفور واقع شدهاند. هر دین جدیدی که در جهان ظاهرشده عیناً با همین دشمنیها، اعتراضات و ایرادات روبرو گشته و به شدّت مورد مخالفت و مبارزه پیروان متعصّب ادیان قبلی که با تمام قوا به مبارزه برخاستهاند قرار گرفته است و این داستان أسفانگیز غفلت بشری بارها و بارها در تاریخ تکرار شده است. امّا تاریخ بوضوح نشان داده است که هیچیک از این مبارزات نتوانسته آئین جدید را از پیشرفت و گسترش باز دارد. اصولاً پیروزی و شکست هر نظام عقیدتی در درون خود آن نظام نهفته است. عقاید و اصولی که با مقتضیات زمان هم آهنگی داشته پاسخگوی نیازهای بشریّت در آن زمان باشد، هرچند با مخالفت و مبارزات شدید مرتجعین زمان روبرو گردد، با این حال شکوفا شده در جهان تداوم مییابد، حال آنکه عقاید و موازین کهنه و منسوخی که زمانش منقضی شده هر چقدر هم با زور و فشار بر مردمان تحمیل گردد، کاربردی نداشته خود به خود محکوم به شکست است.
حال به کسانی که گمان میکنند با این فشارهای طاقت فرسائی که بر بهائیان وارد میسازند و این تهمتهای دروغین و محاکمات نمایشی و خشونتها و کشت و کشتارها میتوانند شعلۀ این اندیشۀ نوین را خاموش کنند باید گفت اگر دیگران در طول تاریخ توانستند با توسّل به دروغ و افترا و پرونده سازی و ایجاد ترس و ارعاب به جنگ نواندیشی روند و از پیشرفت اصول جدیدی که با نیاز زمان همگامی داشته جلوگیری کنند و با تکیه بر قدرت و زور قادر بودهاند افکار پوسیده و آداب منسوخ را تداوم بخشند و قهقراگرائی تعصّبآمیز خود را بر کرسی بنشانند شما نیز در همان مسیر ره سپرید و از همان کشته بدروید!
این زمان با قرون وسطی یا حتی با یک قرن پیش بسیار فرق دارد. دیگر نمیتوان با تکیه بر قدرت ظاهری به سرکوبی مردم مظلوم و بیدفاع برخاست و ظلم و ستم و جنایات خود را از انظار جهانیان پنهان نگهداشت. دیرزمانی است که کوس رسوائی دیکتاتورها و ستمگران به صدا در آمده است. لازم است قدری تأمّل کنیم و از خواب غفلت بدر آئیم و به جهان و اطراف خود بنگریم و ببینیم که چگونه جهان قرن بیست و یکم با پیشرفتهای علمی و فناوری در حقیقت بصورت یک دهکده کروی در آمده است که آنچه درهر گوشۀ آن اتفاق میافتد در مقابل دید و قضاوت همۀ جهانیان قرار دارد. کرۀ زمین امروزه از دیدگاه علمی به عنوان منزلگاه انسان در پهندشت کهکشان، یک هویّت واحد دارد، از اینرو ساکنان آن علیرغم همۀ تفاوتها و اختلافاتی که با هم دارند خود را به هم وابسته و نزدیک میدانند، به خاطر همین همبستگی است که در خاک و خون غلطیدن جوانان بیگناه در خیابانهای ایران توجّه جهانیان را به خود جلب میکند و ندا آقاسلطان نماد آزادیخواهی ملّتها میشود و یا وقوع زلزلهای در یک نقطه از جهان حسّ همدردی و همیاری همگان را بر میانگیزد. آری در چنین جهانی دیگر نمیتوان به روشهای خشونت بار قرون وسطائی و حاکمیّت خودکامه متکی بود. زور و خشونت دیگر کاربردی ندارد. این روزها مسلح بودن بیش از آنکه نشانه قدرت باشد علامت ضعف است. دیگر نمیتوان به صرف مسلّح بودن به دیگران حمله کرد و با اتکاء به قدرت، به پایمال نمودن حقوق انسانها ادامه داد و خود را هم عضوی از جهان امروز دانست.