اين تناقض از چه رو؟ چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه, 17 مرداد 1386 08:32

اين تناقض از چه رو؟

با اقتباس از اثر جرج كارلين

 

زمانه‌اي بس عجيب است زمان ما؛ شايد اينهمه تناقض كه در اين زمان مشهود است، در هيچ دوراني مشاهده نشده باشد. هر چه بر ارتفاع ساختمان‌هاي ما افزوده شده، از طول مدّت خوش‌خُلقي ما كاسته شده آنچنان كه نه حوصله‌اي باقي مانده و نه خوي خوشي؛ هرچه شاهراه‌هاي ما گشاده‌تر گشته، ديدهء ما بسته‌تر گشته و خود تنگ‌نظرتر شده‌ايم. هرچه بيشتر وقت صرف مي‌كنيم، كمتر بهره‌مند مي‌شويم؛ هر چه بيشتر مي‌خريم، كمتر لذّت مي‌بريم. هرچه بر طول و عرض خانه‌ها مي‌افزاييم، از گسترهء خانواده‌ها مي‌كاهيم؛ هرچه وسائل راحتي را فزوني مي‌بخشيم، از وقت آزاد كم مي‌آوريم.

آخر بر ما چه مي‌رود؛ از چه رو اينگونه شده‌ايم؛ نگاهي به پيرامون خويش بيندازيم: مدارك تحصيلي افزايش مي‌يابد امّا از احساسات ما مي‌كاهد؛ دانش ما افزون مي‌شود، امّا بينش داوري ما كاهش مي‌يابد؛ كارشناسان ما زياد مي‌شوند، امّا در مسائل و مشكلاتمان كاستي مشاهده نمي‌گردد؛ روز به روز داروهاي جديد‌تري روانهء بازار مي‌شود، امّا از آسودگي و آسايش هيچ خبري نيست، بلكه روز به روز كمتر و كمتر مي‌شود.

اين تناقض در همهء موارد مشاهده مي‌شود؛ گويي رسم زمانه چنين شده، يا زمان آخر فرا رسيده و هنگام فناي دنيا و اهل آن رسيده؛ از چه روي اينهمه بي‌تفاوتي و از چه روي اينهمه ستم به خويشتن؛ اندكي بنگريم؛ آن همه مي‌نوشيم؛ آن همه دود و دم مصرف مي‌كنيم، آن همه با بي‌فكري وقت خويش سپري مي‌كنيم؛ امّا خنده از لبها رَخت بربسته گويي دلها فرو مرده و روانها پژمرده گشته است؛ در عوض بر سرعت رانندگي افزوده‌ايم؛ خُلق خويش را به تندي از دست مي‌دهيم و به خشم ميدان مي‌دهيم و خود را مي‌آزاريم؛ تو گويي خويشتن‌آزار شده‌ايم يا از اين جهان ملول گشته‌ايم.

شبها ديرهنگام به بستر مي‌رويم تا بنا به عادت خوابي كرده باشيم نه آن كه آسودگي يابيم؛ چه كه روز بعد همچنان خستگي بر جانمان چنگ مي‌زند و تازگي و طراوت از ما فرار مي‌كند؛ كتابها را كنار گذاشته‌ايم؛ امّا در نهايت انفعال خويشتن را به دست جعبهء جادويي سپرده‌ايم تا آنچه را كه مي‌خواهد به خورد ما بدهد و مغز ما را بشويد و در حالتي از رخوت فرو بَرَد؛ كينه را فزوني بخشد، مهر را فرو شويد و در پي اينهمه جز دلتنگي  نيايد.

پيش از اين دستي به دعا بر‌مي‌داشتيم و با آفريننده راز و نيازي مي‌كرديم؛ امّا اينك كمتر به او روي مي‌آوريم. اموال خويش را افزايش داده‌ايم، امّا از ارزش خود كاسته‌ايم. ارزش انسان نه به مال است، بلكه به انسانيت او است. سخن بسيار مي‌گوييم، گويي الفاظ را به بازي گرفته‌ايم، چه كه در عمل آن را ظاهر نمي‌سازيم؛ عشق نمي‌ورزيم، در حالي كه دل را جايگاه مهر ساخته‌اند و چه مهري برتر از مهر به ساير انسانها و خدايشان؟ در عوض تخم كينه و نفرت را در آن كاشته‌ايم. از چه روي اجازه مي‌دهيم چنين شود و زمين پاك قلب را به دست بذرهاي ناپاك بيزاري بسپاريم؟

اين زندگي با اين شرايط آيا آنقدر ارزش دارد كه مي‌كوشيم بر متوسّط طول عمر بيفزاييم؟ آري، بر طول عمر افزوده‌ايم، امّا زيستن را ياد نگرفته‌ايم بلكه آنچه را كه از نياكان مي‌دانستيم به دست فراموشي سپرده‌ايم؛ ياد گرفته‌ايم وسائل زندگي فراهم آوريم؛ امّا نياموخته‌ايم چگونه زندگي كنيم؛

ياد سفرهاي قديم به خير باد؛ گروهي مي‌شديم و راهي اين آبادي و آن شهر مي‌گشتيم يا به ديدار دوست و خويشاوند مي‌شتافتيم. امّا اكنون تا كرهء ماه را رفتيم و بازگشتيم؛ امّا تا آن سوي خيابان رفتن و همسايه را ديدن و با دوستي ديرين خوش و بِش كردن را سخت دشوار مي‌يابيم. فضاهاي بيرون را كشف كرده‌ايم امّا فضاي درون را هرگز؛ اصلاً نكوشيديم كه به درون خويشتن راه يابيم و اين فضاي بي‌كران را كه گسترده‌تر از كهكشانها است بكاويم و بيابيم.

اگرچه آنچه ساختيم بسان غولي است بس بزرگ و عظيم كه خود از عظمتش به وحشت مي‌افتيم؛ امّا آيا آنچه ساختيم بهتر و نيكوتر است؟ در تهويهء هوا كوشيديم، امّا روان خويش را آلوديم؛ آنقدر نيرومند شديم كه بر ذرّه دست يافتيم و آن را شكافتيم؛ امّا آنقدر زبون مانديم كه بر تعصّب خويش فائق نيامديم؛ دست به قلم مي‌بريم و بسيار مي‌نويسيم؛ امّا آنچه كه ياد مي‌گيريم آنقدر اندك است كه گويي هراس داريم كه نكته‌اي جديد بياموزيم و تجربهء خويش فزوني دهيم. نقشه بسيار مي‌كشيم، طرح بسيار مي‌دهيم؛ امّا كمتر كامياب مي‌شويم. شتاب را ياد گرفتيم امّا صبر و بردباري را فراموش كرديم. كامپيوترهاي فراوان مي‌سازيم تا اطـّلاعات را محفوظ دارند، تكثير كنند؛ امّا ارتباطات را كمتر و كمتر كرديم.

گويي زمان غذاهاي فوري فرا رسيده، گو اين كه از سرعت گوارش كاسته؛ چه كه غذا را فقط بايد بلعيد و بقيه را به دستگاه نگون‌بخت گوارش سپرد تا با آنچه برايش فرستاده‌ايم دست به يقه شود و به نحوي از عهده‌اش بر آيد و بنابراين به زودي فرسوده شود، مجروح گردد و بعد از مدّتي از كار بيفتد. آدميان بزرگ شده‌اند امّا شخصيتشان كوچك شده است؛ لجنزاز منافع بادآورده عميق شده امّا درياي پاك روابط سالم روز به روز از عمق خود كاسته است.

وه كه شگفت‌انگيز است اين زمان دوگانگي‌ها. بشر چه بر سر خود آورده و چگونه ره انحطاط مي‌پويد؟ هرچه بر ميزان درآمدها افزوده مي‌شود، ميزان جدايي ياران و طلاق همسران كثرت مي‌پذيرد؛ خانه‌ها زيباتر مي‌شوند امّا خانواده‌ها فرو مي‌شكنند. دوران سفرهاي سريع فرا رسيده؛ كهنهء بچه‌ها نيز يك بار مصرف شده؛ اخلاقيات نيز همچنين؛ چه كه آنها نيز دير نمي‌پايند و كنار گذاشته مي‌شوند و جزو كهنه‌انديشي‌ها به حساب مي‌آيند.

شبها را بايد بيدار ماند؛ شب‌زنده‌داري كرد؛ خورد و نوشيد؛ امّا بر وزن بدن افزود؛ هيكلي فربه ساخت و سپس در شرّش ماند؛ شادي را بايد با قرصي خريد؛ آرامش را بايد از دارو به عاريت گرفت و چون اينهمه تهي از معني بودنش را نشان داد، ديگر بار به قرصي جان را از قيد اين تن خلاص كرد و تن را از آزردن روان بازداشت و روانهء خاك كرد.

اينك آن زمان است كه پشت ويترين مغازه بسيار چيزهاي زيبا ببيني و بسيار اشياء فريبا مشاهده كني؛ امّا در انبان و انبار هيچ نبيني. ظاهر چه زيبا است و باطن چه نازيبا.

اكنون علم آنقدر پيش رفته كه اين يادداشت كوتاه را به سرعت برق و باد نزد تو آوَرَد و تو را از ديدگاه نوميدانهء من آگاه سازد و تو مختاري كه اين ديدگاه را نزد خود نگاه داري، يا كه به كلـّي پاك كني و دستگاهت را از آن بزدايي؛ يا آن كه براي ديگران بفرستي و آگاه سازي؛ باشد كه همهء نوميدان بيدار شويم؛ دست به دست هم دهيم؛ نور اميد به قلبها آوريم؛ بينش‌ها فزوني بخشيم؛ از رخوت به در آييم؛ خويشتن را دريابيم؛ انسانيت خويش را، بلندي مقام خود را، عظمت جاوداني را كه داشتيم و داريم و اينك در زير غبار فراموشي پنهان داشته‌ايم ديگربار ظاهر سازيم و بارز نماييم. اوقات خويش را بيشتر با عزيزانمان بگذرانيم زيرا هميشه پيرامون ما نيستند و روزي آيد كه ديگر آنها را نبينيم.

وه كه چه تلخ است جدايي‌ها! بياييد كلامي از روي مهر بر زبان آوريم با كودكي كه با احترام آميخته به وحشت به ما مي‌نگرد، چه كه ديري نخواهد پاييد كه كودكي را رها خواهد كرد و با آن ما را نيز. زماني را نيز با او باشيم. يار و همسر خويش را دلي پر از مهر بگشاييم چه كه تنها گنجي كه توانش بخشيد بي آن كه خرجي داشته باشد، مهر است و محبّت. بياييد ديگر انسانها را دوست داشته باشيم. اگر به كلامي كه "مهرت در دل من است" ديگران را شاد توان كرد، از چه روي دريغ داريم؟ به پوزشي توان كه دلهاي رنجيده را از آزردگي نجات داد و به شادي رساند؛ به اعتذاري توان كدورت‌ها را از قلبها راند. شايد اين فرصت ديگر به دست نيايد؛ شايد تيرگي دلها را ديگر نتوان زدود؛ شايد آنقدر دوري و جدايي چيره گردد كه ديگر نوري به دلها نتوان تاباند. بايد كه به محبّت ميدان داد؛ بايد كه مهر را ارزش قائل شد؛ بايد كه عشق را بر دلها حاكم نمود؛ بايد كه با مهر زيست؛ بايد كه درياي مهر را در سخن ريخت و به سوي هر انساني جاري ساخت تا هرچه بيزاري است بشويد؛ هرچه نفرت است از ميان ببرد؛ زندگي را با تعداد دم‌ها و بازدمها نتوان سنجيد؛ بلكه با دم را غنيمت دانستن و ديگران را شادمان ساختن مي‌توان.

اگر اين كوتاه سخن را براي ديگران نفرستيد، چه كسي اهمّيت مي‌دهد كه بر ما چه مي‌گذرد؟ و اگر كسي اهمّيت ندهد كه بر ما چه مي‌گذرد اين روال ادامه يابد تا نابودمان سازد!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
مهران 2008-06-03 06:45:59

بسیار مطلب جالبی بود. گویی خبر از دل دردمند
من داشتی. من همین احساس عجیب را دارم. هر وقت
وسیله ای گران قیمیت می خرم. هیچ احساسی به آن
ندارم مثل این میماند که فقط خواستم که عقده
ای را در دلم خالی کنم و بگویم که من هم
دارم!!
با سپاس
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.