| اثر انگشت يا امضاء بر طومار خواستار انحلال تشکيلات بهائيت |
|
|
| نوشته شده توسط dabeer | ||||||||
| دوشنبه, 08 مهر 1387 03:35 | ||||||||
|
اثر انگشت يا امضاء بر طومار خواستار انحلال تشکيلات بهائيت از نگران کنار حوض نشسته بود. آب آنقدر کدر و تاريک بود که صورتش را به خوبی منعکس نمیکرد، ولی آب ناپاک و بوی متعفن آن، آجرهای شکستهی حياط و خاکروبهای که روزها در کنار ديوار مانده بود و مگس و حشرههای مختلف و کرمها را به سوی خود جلب میکرد، برای او بیتفاوت بود. او فقط به انگشت شصتاش خيره شده بود. انگشتی که طومار را با آن امضاء کرده بود. بيسواد بود. هيچگاه به مدرسه نرفته بود. پدرش دهقانِ يک ملاک سرشناس و متنفذ بود. کار در مزرعه، کاری سخت بود. مادرش هم روزها به پدر کمک میکرد. مزرعه از شهر دور بود. برادر بزرگترش از پايتخت حرفهای عجيب میگفت. پدرش نمیخواست، اين حرفها را بشنود. هميشه او را سرزنش میکرد. میگفت که آدمهای آنجا همه جهنمیاند. مادرش هميشه غصه میخورد و معتقد بود که اجنه در وجود پسر بزرگش وارد شدهاند. بالأخره يک روز برادر بزرگش خانه و خانواده را ترک کرد و به شهر بزرگ رفت. ديگر خبری هم از او نشد. او دو خواهر کوچکتر هم داشت که آنها هم در مزرعه کار میکردند. هر ماه آقا مصطفی، حسابدار مالک، میآمد روی يک تکه کاغذ با مداد چيزهايی که پدرش میگفت مینوشت و پول مختصری به پدر میداد و میرفت. امورشان به سختی میگذشت. پدرش هميشه ناراضی بود و هربار بعد از رفتن آقا مصطفی مثل برج زهرمار میشد و به همه چيز و همه کس ناسزا میگفت، دعوا راه میانداخت و هربار هم او را به بهانهای کتک میزد. آمدن آقا مصطفی، باوجود همهی لوازم عجيب و ناشناختهاش – آن کيف چرمی با دو تا سگک، دفترچهی خيلی بزرگ با جلد مقوايی آبی رنگی که خطهای درهم سفيدی به آن حالت مرموزی میداد، چند قلم و يک شيشهی کوچک گِرد و زيبای جوهر آبی و چيزها ديگری که روزنهای کوچک از يک دنيای بزرگی در مقابل ديدگانش میگشود، معنی يک روز مصيبتآميزی برای او پيدا کرده بود. در زندگی و در انديشهی او مدرسه، معلم، کتاب، درس، خواندن و نوشتن هيچ جايی نداشت، هيچ تصوری از اين چيزها در ذهنش نقش نمیگرفت و هيچگاه عشق به فراگيری لغات در قلبش راه نيافت. آنچه که او میدانست، حکاياتی بود که عمويش از اسلام، امامان، به خصوص صاحب الزمان، حضرت علی و زينب، جهاد و جنگهای مسلمين با کفار، يعنی قريش، يهوديان و مسيحيان میشنيد و داستانهايی که نَنِه رقيه از جنها و کارهايشان نقل میکرد. تصور او از بهشت و جهنم کامل بود. بهشت، آنجا که هيچ غم و غصه و کار و بدبختی وجود نداشت و مسلمين اوقات خود را به لذت و خوشی میسپردند و جهنم که جای کافران بود که در آتشی ابدی میسوختند و پيوسته مورد حملهی اژدهايان قرار میگرفتند. مانند پدر نماز میخواند و هميشه آرزو داشت، در بهشت جايش باشد. شبها از ترس جن بيرون نمیرفت و اگر پدرش او را برای آوردن چيزی میفرستاد، تا وقتی که بازمیگشت، قلبش از ترس چنان میطپيد که بيم ايستادنش بود. يک روز عمويش باز در منزل آنها ميهمان بود. اين بار به جای داستان معاويه و شمر، عمويش با حرارت ماجرايی که دو روز پيش در دهات مجاور اتفاق افتاده بود، تعريف میکرد. جوانی به نام رحيم که خود را دانشجوی الهيات معرفی کرده بود، ضمن صحبتهايش، اظهار داشته بود که امام رضا خانم فرانسوی داشته است. اهل ده بعد از آن که پی میبرند، فرانسوی از ديار فرنگ است و مردم آن نجس هستند، دانشجو را متهم به بیدينی نموده و او را با کتک مفصل از ده بيرون رانده بودند. کودکی او اين چنين سپری شد. خيلی زود دو خواهرش شوهر کردند و پس از چندی او نيز با زنی از اهل همان ده که مادرش برای او گزيده بود، ازدواج کرد. با فروش قسمت وسيعی از مِلک و مرگ پدر، زندگی او نيز وارد مرحلهی ديگر شد. فقر و بيکاری اجباراً او را از ولايتش به شهر کشاند تا کاری گرفته، نان خانوادهاش را تأمين نمايد. در شهر کسی را نمیشناخت، از هرکس سراغ کاری میگرفت، با نگاههای حقارت آميز روبرو میشد و کسی به او راهی نشان نمیداد. يا چيزی نمیگفتند و يا شماتتش میکردند. بعضی مردان که از ولايت آمده بودند، صبحهای خيلی زود الاغشان را بار میزدند که در کوچهها به منازل بفروشند، ولی او نه الاغ داشت و نه پولی که باری خريداری کند. نمیخواست با دست خالی بازگردد و ديگر چيزی از آن اندوختهی کم، باقی نمانده بود. چند شب بود که در گاراژ اتوبوسها هم نمیتوانست بخوابد. شب را تا صبح کنار ديوارها به سر برده بود. يک روز صبح بیرمق در کنار ديوار طويلی چشم گشود. آخرين تکهی نانش را شب پيش خورده بود. چند سکه ديگر در جيب داشت و میدانست که با آن پول نمیتواند خرج راهش را تأمين کند و سوار اتوبوس شده به ولايتش باز گردد. خسته و غمگين به ياد سخنان پدرش افتاد که شهريان را جهنمی میناميد. در اين حال، چند متر دورتر از او دَرِ آهنی کارخانه بر روی پاشنه چرخيد و باز شد و گروهی داخل آن شدند. او نيز برخاسته به درون رفت. مردان بیاعتنا به او هر يک به قسمت مربوط به کارش رفت و مشغول شد. اما او در آن محيط بزرگ و ناشناس دور میزد و به اطرافش مینگريست. عاقبت به يکی از آن مردان نزديک شد و کنارش ايستاد. مرد ابتدا نگاهی کوتاه به او کرد و هيچ نگفت. بعد از چند لحظه متوجهی آن بيگانه شد و با حرکت تندی سرش را به سوی او گرداند. نگاهش قد بيگانه را اندازه گرفت و در چشمان او متوقف شد. پرسيد: - تو مال اين جا نيستی، نه! - نه از ولايت اومدِيم. - خب، اينجا چی میخواهی؟ - دنبال کار اومدِيم. مرد مکث کرد، آرامشی چهرهاش را پر کرد و گفت: - خب، برو اونجا، اون اطاق رو میبينی، دست چپ، برو اونجا. نگاهی به آن سو افکند و با ترديد به طرف اطاق رفت. در مقابل در درنگ کرد و دستی به موهايش کشيد. حتماً در آن روزها، بسيار نامرتب و کثيف مینمود. به خودش جرأت داد و بیآن که ضربهای به در وارد کند و اجازه بخواهد، در را آرام گشود. سرش را از شکاف باز شده داخل کرد. نگاهش در اطاق چرخيد و روی کسی که کنار ميز دست چپ پنجره نشسته بود و حواسش تماماً در کاغذهای دور و برش بود، ايستاد. چند دقيقه به همين حال باقی ماند. سپس با صدای ضعيفی گفت: - ارباب، اجازه؟ مرد سرش را از روی دفاتر بلند کرد. مستقيم به طرف در نظر انداخت که سر مرد از لای آن پيدا بود. گفت: چه میخواهيد؟ بفرماييد تو. مرد گفت: ارباب برای کار اومدِيم. و بعد آرام و با ترس وارد اطاق شد. ارباب پرسيد: چه میدانيد، چه کار کردهايد؟ مرد گفت: دهقان بودِيم. در مزرعه کار کردِيم. مالک زمين را فروخت. به شهر اومدِيم، کار بگيريم. ارباب نگاه عميقی به او افکند. صورتش آفتاب خورده و هيکلش قوی و قامتش بلند بود. دستهاي پينه بستهاش حکايت از کار سخت میکرد، ولی لباس مندرس، ريش نتراشيده و ضعف چشمانش، فقرش را فاش میکرد. ارباب مدتی به او خيره ماند، در آن حال، با دو انگشت شصت و سبابهی دست چپ، چانهاش را خواراند. بعد زنگی را به صدا درآورد. بلافاصله مردی حاضر شد. ارباب برخاست، به آن مرد گفت: - دستگاه گرداننده. روپوش مناسب به او بدهيد. بعد از نهار بياوريدش اين جا. مسئول تعظيمی کرد و بازوی او را گرفته با خود برد. چند دقيقه بعد او جلوی دستگاه نشسته بود و با تمام حواس مراقب شيشههايی بود که از جلوی چشمانش با سرعتی يکسان میگذشتند. کارش بايد دقيق باشد، آن را دستيار ارباب گفته بود. اينک وقت خوشی و شکرگذاری نبود. سهل انگاری ممکن بود، او را بار ديگر به همان ورطهی لحظات پيشين سوق دهد. ديروقت بود که ارباب او را احضار کرد و بعد از پرسيدن مشخصات، اوراق لازم جهت استخدام او فراهم شد و چون سواد نداشت، اوراق را با اثر انگشت شصتاش امضاء نمود. در انبار سرايدار جايی برای خواب به او داده شد و شب هنگام، وقتی که از خستگی سر بر پتويی کهنه نهاد، شکر خدای را به جای آورد و به پيغمبر، امامان و امام غايب چند بار صلوات فرستاد و به خواب رفت. روزها گذشتند. او کارش را در کارخانه به دقت انجام میداد. با گذشت زمان، او نيز مانند اکثر کارگران به نوايی رسيد، سرو سامانی يافت و خانوادهاش را از ولايت به شهر کشاند. اما به مرور دريافت که صاحب آن کارخانه و بسياری از کارکنان و کارگران آن بهائی هستند. او که با چند کارگر اخت گرفته بود، که دور ميزی جدا از ديگران مینشستند، از آنها شنيده بود که آنان نجساند، خارج از ديناند، به خدا و اسلام بیاعتقادند، گمراهند و برای اسلام خطر دارند. او سالها در آن کارخانه مشغول بود و هيچگاه عملی غير انسانی و غير اخلاقی از کارگران بهائی نديده بود، آنها با محبت، صميمی و کمک رسان بودند. هميشه میخنديدند، مؤدب بودند. گرچه که هرگاه وارد گروه آنها میشد، مواظب بود، به آنها خيلی نزديک نشود، ولی شادیاشان به او سرايت میکرد. گاهی در دلش میخواست مثل آنها باشد، ولی ندايی او را دروناً از آنها جدا میکرد و صدايی در درونش به او اخطار میداد که آنها نجس و خارج از اسلامند و او هيچگاه از ديانت آن مردم راضی و شاد چيزی نپرسيد. +++++ در کشاکش انقلاب و مبارزات سياسی، کارخانه تعطيل شد. کارگران بهائی پراکنده شدند. چند نفر را هم در آن روزها همان دوستان مسلمان کارگر گرفتند و بیدليل ضرب و شتم کردند. به آنان توهين کردند و به مرگ تهديدشان نمودند. پس از بستن کارخانه، اگرچه که او صاحب خانهی کوچکی شده بود، و نان شبش به راه بود، ولی بار ديگر خود را در آن ورطهی سالهای پيشين احساس کرد. زمين در زير پايش استوار نبود و پشتش خالی شده بود. انقلاب به مرور زمان چهرهاش را تغيير داد. به دليلی نامعلوم، حقوق بازنشستگیاش قطع شد. زنش وفات کرد و فرزندانش پی زندگی خود راگرفتند. او پير و ناتوان ساعاتش را به ياد روزهای شيرين کارخانه به سر میبرد. آن روز جمعه طبق معمول به مسجد رفت. موقع گذر از خيابان ميدان انقلاب، طوماری را بر سر در اصلی دانشگاه طهران آويخته ديد و جمعی که آن را امضاء میکردند. پرسيد: برادر، اينجا چه کار میکنند؟ جوان پاسخ داد: پدر امضاء جمع میکنند. : برای چی : مگه نمیدونی؟ : نه! : اين وظيفهی هر مسلمونيه که امضاء بده. تو هم فوراً اين جا رو امضاء کن، تا برات بخونم. : اما من سواد ندارم. : انگشت که داری! : اَره جوان آن متن را برايش چنين خواند: «بهائيت فرقهای تشکيلاتی است که رهبری آن در حاشيهی امن رژيم متخاصم و اشغالگر قدس مستقر میباشد و سياست خود را بر دروغ پراکنی عليه اسلام و ايران بنا کرده و اهداف سياسی، فرهنگی و اقتصادی صهيونيسم جهانی را به شکل صريح و بیپروا به پيش میبرد. اين تشکيلات صهيونيستی – بهائی نه تنها اسلام را مورد حملهی ناجوانمردانه قرار داده است، بلکه حتی به انسانيت و اصول آن نيز نمیانديشد...» حال کنار حوضی که آب کثيفی در آن خوابيده است، نشسته و به انگشت شصتش مینگرد. انگشتی که عليه مردمی امضاء داده است که به او دوستی، انسانيت و کمک و مهربانی نثار کرده بودند. او نمیدانست، فرقهی تشکيلاتی چيست، رژيم متخاصم و اشغالگر قدس کدام است، بهائيان در صحنهی اجتماع و سياست چه کرده و يا چه نکردهاند. اما او میدانست که آنها هيچگاه به اسلام حمله نکردهاند، که آنها به اصول انسانيت و اخلاق عمل کردهاند. به ياد آورد صبح آن روزی را که اول بار وارد آن کارخانه شد. جوانی بود گرسنه، بیکس و بیپول. در آن کارخانه او همه چيز يافته بود. آن را دوست داشت. قسمتهای مختلف آن را میشناخت. به کارش علاقه داشت و در محيط دوستانهی آنجا آرامش میيافت. اما همه چيز عوض شد. همه چيز رنگ و شکل ديگری به خود گرفت. آن مردم مهربان و شادمان رفتند. در زندگی او يک خلاء عميق پديدار شد و وجودش اهميت خود را از دست داد.... اکنون، جوهر آبی رنگ، شيارهای انگشت شصت او را رنگين ساخته بود، انگشتی که دو بار برای آن کارخانه امضاء کرده بود و اين بار با رنگی که آب کدر حوض آن را نمیتوانست بشويد.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


