| نمایش در اعلانْ ... |
|
|
| نوشته شده توسط dabeer | ||||||||
| يكشنبه, 20 مرداد 1387 10:50 | ||||||||
|
نمایش در اعلانْ ... آقا ! ــ صبح روز آخر خردادی است که نه یک ماه بهاری بلکه کاملاً تابستانی است و تابستان هفته هاست در لباسی شبیه سازی شده ، پانتومیم می کند بهار را انگار ، در نورهای تند و زرد و خفه و تیز ... و من در این خفقان ، بستگی خفتانم را می پایم مبادا که باز بماند و عزیزان را در این شِبهِ بهارِ آهنگرْ فرسا به شُبهه ی از انسان کمتران بیاندازد و روانِ پریشان مرا بیشتر خسته .. من نمایشی به صحنه خواهم برد ، گوینده از فخر گذشته و زخم ریشه ... از غمناکیِ بی باکیهای نیاکان و رنج پر شکوه متحمّلان .. نمایشی به صحنه خواهم برد ، لرزان از زهرِ کلامِ بالایان و دستور دهندگان مباد که بتارانند و بشکنند و بروبند و بغرّند و ... من بمانم و هیچ ! خیابان انقلاب ، ساعت 11 ، کتابفروشیِ اوّل : من ـ آقا ! کتابفروش ـ بله .. من ـ ببخشید .. نمایشی هست که تا آخر ماه بعد اجرا می ره .. می خواستم ببینم می شه از پیشخوان شما برای پخش تراکت کار استفاده کرد؟! کتابفروش ـ دیروزم تو اون تبلیغاتِ تُمّون دوزی رو چِسبونده بودی ؟! .. بی اجازه ! من ـ !! تُمّون !؟! .. نه ! کتابفروش ـ عقلت نمی رسه اینجا چیکار می کنن ؟! .. جای اخبار کردن دوزَندگی نیست ! من ـ من الآن اومدم اینجا .. تبلیغ کار فرهنگیِ .. یعنی هنریِ .. دوزَندگی کجا بود ! کتابفروش ـ خوب ، چی هست ؟! من ـ نمایشِ .. تئاتر کتابفروش ـ چی هست ؟! من ـ تئاتر دیگه .. یه تئاتر تقریباً تاریخی .. کتابفروش ـ چی هست ؟! من ـ چی ؟!! .. چی چی هست ؟! کتابفروش ـ یعنی کار کیه ؟ من ـ خودم .. ( کتابفروش جا می خوره .. صبر می کنه .. ) کتابفروش ـ !! .. تراکت پخش کنی ؟!!! من ـ جان ؟! .. کتابفروش ـ تراکت پخش می کنی ؟ من ـ بله کتابفروش ـ حالا دیگه شماها نمایشم درست می کنید ؟! من ـ نگران نباش آقا جون .. تراکت پخش کن ها کارگردان نشدن .. کارگردانها تراکت پخش کن شدن .. حالا بذارم ؟ کتابفروش ـ جا نداریم .. می بینی که .. مثل یک میکده در مرز کسالت هستم ... داشتم می گفتم .. خیلی باید که روزگار خوبی باشه اگر همه بتونن کاری که به خودشون تعلّق داره انجام بِدَن .. مثلاً نویسنده ها شبها راننده تاکسی نشن .. یا راننده ها مفسّر سیاسی ، فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی و ... یا کارگردانها ، روی کارشون تمرکز کنند و تبلیغات چی ها ، تبلیغ کار کارفرما رو بکنند نه از هر خِرسی تا جا داشته باشه مو بکنند و آخرش هیچ .. و البتّه اینها به این معنا نیست که اگر تراکت پخش کن ها کارگردان شدند ، بنده خوشحال نخواهم شد .. ــ یک روز سر چهار راهی رسیدم که پوستر تبلیغاتی نمایشم به تیرکی آویزان در باد ، پِر پِر می کرد .. و بَشَر مطلبی از آن نمی خواند ... ــ یک روز سر همان سه راهی رسیدم و پوستر تبلیغاتی نمایشم را دیدم که بیش از نیم آن را لوگوی شرکتی پر کرده بود و آن شرکت ، 5 قِران برای پیشبرد امور میلیونی کار ، مرا حامی بود ... ــ یک روز سر همان دو راهی رسیدم و پوستر تبلیغاتی نمایشم را دیدم که نامی در آن نبود و کودکی به بازی هر از چندی بر آن می شاشید و این برای کودک کمتر ار تماشای شهر قشنگ نبود .. این کار را می کرد چون دیگر آنجا شهر قشنگ نبود ... ــ یک روز سر همان خیابان یکطرفه ایستاده بودم و پوستر تبلیغاتی نمایشم را دیدم که باد آنرا بر خاک می کشید و با خود می برد ... ــ بن بست ! خیابان انقلاب ، ساعت 11:30 گوشیم زنگ می خورد .. آقای " ش " است .. من ـ بله ؟ ش ـ سلام .. خسته نباشید .. پوستر ها رو زدم .. من ـ من الآن انقلابم .. کجا زدی ؟! ش ـ درِ مغازه ها .. ولی یه نفر راه افتاده بود آگهی تمّون دوزی به همه جا می زد .. احتمالاً روی پوستر نمایش ما هم می زد .. من ـ مرسی .. خسته نباشی .. ش ـ ممنون .. خداحافظ داشتم می گفتم ، البتّه عرض می کردم مدّتیه کار سفارشی می کنم .. نمایش سفارشی .. متن سفارشی .. چه فرقی داره وقتی در یک مجلّه کارت رو با نوشتنِ " سِیر اندیشه در هنر " شروع می کنی و بعد از کمی می شی مسئولِ تهیّه مطلب راجع به تبلیغات و جنسیّت و ... عجیب نیست که بهت سفارش تئاتر بدن راجع به " زباله " ، " نخاله " ، " طرح جدا سازی زباله های باز یافتی " و ... ــ الو .. آقایِ x من ـ بله .. ــ شماره ی شما رو از فلانی گرفتم در فرهنگسرای بَهمان .. یعنی اوّل اسمتون رو روی یک برگه ی تبلیغاتی تئاتر دیدم .. من ـ خوب .. بفرمائید .. ــ یه تئاتر می خوایم در مورد نُخاله برای فردا شب ! من ـ !! .. !! .. !! .. متوجّه نمی شم !؟! ــ من مسئول بخش فرهنگی شهرداری منطقه y هستم ... فردا جشنواره ای هست که 200000 تومان برایش بودجه گذاشتن .. اگه شما بتونین هم مجری بیارین .. هم موسیقی .. هم یه کم نمایش که مردم خسته نشن ، همه ی بودجه رو می دیم شما ! من ـ آقا ! ــ هوم ! من ـ اون تراکت نمایش برای این بوده که شما بیای اگه خدا بخواد نمایش ببینی .. ــ می دونم .. ما کار داشتیم برای فردا .. دیدم این اینجا افتاده ، چشمم خورد به اسم شما گفتم ... من ـ گفتی بیام مجری شم ! ــ نه ! .. من خودم تئاتر بودم (!) .. کارِ باکِلاس هم کردم .. خودمون حالا مراسمهای دیگه هم داریم ، ان شا الله سر فرصت می شینیم در موردش صحبت می کنیم . کار فردا اگه راه بیافته .. من ـ راستی شما ممنوع کردین تبلیغ های دیواری تو فرهنگسرای منطقه ی y رو ؟ ــ ما یه طرح توسعه داشتیم گفتیم فقط این کارا روی تخته های مخصوص انجام شه .. بعداً پاکسازی شون مشکله .. من ـ تخته های مخصوص رو دو تا پوستر پُر می کنه ! .. نمایش اینجا به اندازه ی کافی خاک بر سرش شده اگه اطّلاع رسانی هم نشه کرد که دیگه جمع کنیم پس .. ــ حالا اونم براش برنامه داریم .. فردا می آین ؟! پاکسازی کلّاً کار مشکلیه .. خداوند این بندگان مخلص رو که برای حلِّ مشکلات و مساعدت دیگر بندگان خلق می فرمود ، عجب لطفی فرمود .. فراموش نمی کنم یک سال پیش ، دو ماه برای تمرین نمایشی به فرهنگسرای z در منطقه ی y می رفتیم و عین دو ماه هنگام خروج ، رنگ تمام اعضاء و جوارح بدنمان از بوی عفونتِ اِگوی نا تمام جلوی فرهنگسرا به کبودی می رفت ..و تازه هفته ی پیش برنامه ی " در شهر " اعتراضِ ساکنین محلّه ی yرا زا همان مسئله که همچنان ادامه داره ، نشان می داد ! به قول قاضی شارع " قضاوت ، سخت ساده است ! " و به قول سهراب : ماه ، بالای سر آبادی است .. اهل آبادی در خواب .. یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم ، طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب .. یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .. یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم .. یاد من باشد ، تنها هستم .. ماه ، بالای سر تنهایی است .. خیابان انقلاب ساعت 12 ظهر .. وارد کتابفروشی می شوم .. کتابفروش با لبخندِ پذیرایی ، مرا پیش می کشد .. من ـ ببخشید .. ما یک نمایشی در پیش داریم که اواخر ماه بعد اجرا می ره .. می تونم ( در میان گفتنِ من لبخند کتابفروش به نگاهی مبدّل شد که پَس می راند و یک دفعه سُرید میان حرفم ) کتابفروش ـ نه .. می دونی .. اینجا روی میز باشه که خوب تُخس نمی شه .. م ـ خُب .. اگه بشه که در کیسه ی خریدارانتون بگذارید .. ک ـ اووو .. نه ... نمیشه که این کار رو کرد .. اونوقت باید یکی رو استخدام کنیم محض این کار .. شما مگه بودجه ای برای این برنامه کنار گذاشتین ؟! ( خدیا ، چرا همه بودجه می خوان و کسی بودجه ای برای کار من که اندک کاری برای ریشه ی ماست کنار نگذاشته ) م ـ نه ، آقا جون .. منظورم همکاری بود .. دستی از هم بگیریم .. ک ـ همون دیگه .. منفعتی که نداره .. م ـ معذرت می خوام .. منفعت رو در فرهنگ دیدن .. نور را دیدن در تاریکی .. اندکی زحمت اضافه به مچ دست دادن برای در کیسه انداختن تراکت یک تئاتر ، در بطن انجام کارهای پر منفعت تکراری به شادباش حرکت در مسیر تعالی .. گوشه ای را گرفتن از باری که مقصد از بردنش اَدای دردِ مشترک ماست .. گفتن از چیزهایی که گذشته ی ماست .. ب تن خاکی که آغوشِ ریشه ی ماست .. همه ی اینها امّا انگار که تابوتی برای اندیشه ی ماست . نمایشی به پا خواهم کرد و در آن طنّازانی به راه خواهم انداخت که تمسخر کنند و بالا مَنِشانی که بیازمایند و شاعرانی که ستایش .. سیاه ، زُلال و سفید .. باداَفره ، زَر و نیکی .. من پیشتر از اینها ترسانم که معنای شعر شاعر را در نیافته باشم : من هستم ، و سفالینه ی تاریک ، و تراویدن راز ازلی . سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست . خوابم چه سبک ، ابر نیایش چه بلند ، و چه زیبا بوته ی زیست ، و چه تنها من ! خیابان انقلاب ـ ساعت 00:00 کسی جلوی راهم می ایستد .. من با روحِ کم سال خود خسته .. انگار شناخته باشد .. من امّا نشناخته ! کَس ـ بالاخره اعلان چسبوندی ؟! من ـ ( خوشحال ) مگه شما دیدی ؟ کَس ـ چطور مگه ؟ من ـ ( خوشحال ) آخه پس چرا من ندیدم ؟! کَس ـ ( عصبانی ) شما هر کاری دلت خواست می کنی ؟! .. نمی دونی غیر قانونی یعنی چی ؟ [ شناختم ! .. یکی از عزیزان ] من ـ ( جا خورده ) چه کردم ؟! کَس ـ دیوار نوشت و اعلان بی مجوّز مگه می شه ؟! من ـ شما خودت یکماه قبل گفتی موافقت شده !! کَس ـ گفتم ـ . امّا اعلانت هم باید تأیید شه ! من ت اون رو گفتی وقتی کتبی شو دادین کَس ـ خوب دیگه ! من ـ کتبی شو گفتی یک هفته قبل اجرا می دین ! کَس ـ بله .. همون فرداشم بیاین تأیید اعلان بگیرین من ـ گفتم می خوام پیش فروش شه ! .. پنج ، شش روزه که نمی شه .. باید ملّت خبر شن یا نه ؟! همین الآنم کتر از دو هفته مونده ، کلّی از برنامه عقبیم ! کَس ـ من که یک ماه پیش گفتم کار موافقت شده .. من ـ خوب ! کَس ـ خوب که خوب .. به موقع خبر رسانی می کردی اینطور نشه ! .. [ دو تا دست انگار به قصد خفه کردن پهنای صورتم رو فشار می دن .. اوه ، نه خودمم .. یه صدایی میاد س س س س س .. ] من ـ آقا یه لحظه چیزی نگو مغزم داره صدا می کنه .. کَس ـ دیدم دیگه .. الآن اعلانهات لوگو نداره .. من ـ لوگوی کیو ؟! کَس ـ ما رو .. من ـ !! .. لوگوی شما ! .. یه بار چاپ کردیم سالن گفت لوگوی ما چی شد !.. دوباره چاپ کردیم .. حالا جا مونده لوگوی شما ! کَس ـ ( با حِرص ) نمی خوای بزنی ؟!؟!؟! من ـ ( با علاقه ) چرا ... چرا .. می خوام .. کَس ـ آها .. پس باید صبر کنی بعد از اجازه کتبی بیاری لوگو بخوره .. * من ، نمایشی ساخته ام .. من ، از ریشه حرف گفته ام .. من با هِیمنه ای از اندوه ، کاروانِ خود را به صحنه می برم .. من به درد مسیرها پیموده ام و اینک برای شما سوغاتِ سفر دارم .. من در این آستانه ، وا مانده ام .. من برای اعلانِ آنکه بیایید و تحفه ی درویش ببرید ، وامانده ام .. لوگو هایتان کجاست؟! * عرض کردم ، چندیست کار دیگری پیشه کردم .. آگهی تُمّان دوزی آدرس : هرجا ساعات کار : هر وقت شماره ی تماس : به هر شماره که اقدام کنید .
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


