| آیا دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند؟ |
|
|
| نوشته شده توسط dabeer | ||||||||
| سه شنبه, 01 مرداد 1387 02:34 | ||||||||
|
آیا دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند؟ داستان زیبایی را خواندم از پسرکی که در خانه تنها بود و تنها مونسش تلفن که به اطّلاعات زنگ بزند و درد دل کند و خانمی به او پاسخ میداد. قناری پسرک مرد. به اطّلاعات زنگ زد و پرسید چرا قناری زیبا که به دلربایی آواز میخواند باید بمیرد. خانم اطّلاعات گفت، "دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند،" و پسرک آرامش یافت. سالها از این ماجرا گذشت و گذر پسرک که اینک بزرگ شده بود به همان شهر افتاد. به اطّلاعات زنگ زد. صدایی ناآشنا جواب داد. پسرک سراغ خانم اطّلاعات را گرفت. صدای ناآشنا گفت که یک ماهی است که در گذشته امّا برای پسرک یادداشتی گذاشته است که، "بدان که من هم رفتم تا آوازم را در دنیای دیگر بخوانم، چه که دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند." به اطرافم نگاه میکنم و میبینم که گویی این مردمان باور ندارند که دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند، یا جایی دیگر که به بعضی آدمها اجازهء آواز خواندن ندهند. پنداری تمام دنیای خود را در اینجا میبینند و بر این گمانند که اینک توانند تند برانند و هرچه خواهند بکنند و آدمیان را اجازهء آواز خواندن ندهند و به زندگیشان پایان دهند یا که از هستیشان بیندازند و آشکارا به خاک سیاهشان بنشانند؛ حقها را ناحق کنند؛ زندگیها را پایمال نمایند؛ جاودانگی را در قدرت ناحق و ثروت نامشروع یابند. به پیرامون خویش مینگرم؛ جیرهخوار کیهان را میبینم که خامهء بیچاره را در دست گرفته و خویشتن را به نوشتن دروغها و تهمتها سرگرم ساخته به این امید که صفحهای سیاه کند و پارهای پول سیاه بگیرد و صرف زندگی دو روزهء این دنیا بکند. در این میان شاید یکی دو نفر هم دروغهایش را باور کردند و راه راست را چون او رها کردند و گمراهی را پذیرا شدند. هیچکدام گویی باور ندارند که دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند؛ امّا اگر زبان جز به راستی سخن گوید و دست جز به راستی مطلب نویسد، دیگر چگونه تواند در دنیای دیگر آن سخنی بگوید و آوازی بخواند این تصنیفی نویسد و سخن سودمندی بنگارد. آیا نشنیدهاند که به سه چیز دیدار دست دهد و رستگاری پدید آید، پاکی دل و دیده و پاکی گوش از آنچه شنیده؟ به دور و نزدیک نگاه میکنم؛ سیاهدلانی را میبینم که یورش به خانهای میبرند و چون صاحبخانه را غایب میبینند آتش به جان خانهاش میزنند و از هستی ساقطش میکنند و شادمانه به رقص شعلههای آتش نگاه میکنند و از آنچه کردهاند گشایشی در دل احساس میکنند. شادمان از آنند که چون صاحبخانه با همسر و فرزندانش به خانه بازگردد و به جای سرپناهش تلّی از خاکستر بیند و ناباورانه به هستی نیست شدهاش بنگرد چه حالی به او دست خواهد داد. اینان شاید نمیدانند که این صاحبخانه را نیز در دنیای دیگر لانهای است و آشیانهای که در آن بتواند آوازش بخواند. امّا، در دل سیاه تو آیا نوری مانده که بتوانی در دنیای دیگر آن را به خدایت عرضه داری و بگویی هان اینک آمدهام تا آواز بخوانم؟ به خطّهای دوردست نظر میاندازم؛ دو زن در خانهای را میزنند و به بهانهء رفع نیازها وارد خانه میشوند و خانم خانه را آنچنان به باد کتک میگیرند که گویی دشمن خونیاند و اختلافات قومی دارند؛ اینان فنون رزمی میدانند و چنان میزنند که اثری به ظاهر باقی نماند امّا درون مضروب چنان آشفته گردد و خونریزی نماید که ناچار در بستر افتد و درمانها کند تا که شاید جبران آن ضربهها نماید. از چه رو روا دانند چنین پستی و دنائت را؟ مگر آن زن جز آواز ایمانش را ترنّم کرده یا مگر غیر از آوای وجدانش سخنی بر زبان رانده که سزاوار این جور و جفا گشته؟ مگر آنها نمیدانند که او نیز تواند که آوازش را در دنیای دیگری بخواند؛ امّا شما دو تن که دلی از سنگ در سینه دارید چسان توانید آوازی بخوانید که نوای مهر از آن به گوش رسد؟ مگر نمیدانید که دنیای دیگری هم هست که بتوان در آن آواز خواند؟ به نقطهای نزدیک نظر کنم؛ دیوی به ظاهر انسان بینم که در لباس زیبای معلّمی ظاهر گشته و اینک دیو درون تنوره میکشد و شعلههای خشمش را به سوی کودکی بینوا و بیدفاع متوجّه میسازد و آنقدر به دست و زبان آزارش میدهد و در پیش دیگر کودکان کوچکش میسازد که اشکش را جاری سازد و دل لطیفش را بشکند و روح ظریفش را آزرده سازد. مگر این معلّم نمیداند که دنیای دیگری هم هست که این کودک آوازش را در آنجا بخواند؟ یا که آیا نمیداند که خود او در آن زمان که در دنیای دیگر بخواهد آواز بخواند، صدای نازیبایش را نگذارند به گوش کسی برسد که همیشه آزاردهنده خواهد بود؟ به شمال بنگری همین بینی؛ به جنوب نظر اندازی همین بینی؛ در خاور و باختر نیز جز این نیست. مگر آفریننده شما را زندگی جاوید در این دنیا بخشیده که بر این باورید هرچه خواهید بکنید و هیچگاه سؤالی از شما نخواهد شد و هیچگاه ملزم به جوابگویی نخواهید بود؟ مگر آفریننده شما را وکیل خویش قرار داده تا هرچه خواهید با بندگانش بکنید و حقّی را که او به انسانها بخشیده از آنها بگیرید و خود را سرپرست و قیّم بدانید؟ آی ستمگران! زندگی بس کوتاه است و روزهای عمر بس گذرا؛ آی دروغگویان و فریبکاران، جهان ملکوت همچون مجلسی است که همه کسان به آن فرا خوانده شوند؛ امّا اگر جامهء مناسب در بر نداشته باشید، شما را نگذارند که وارد شوید؛ جامهء مندرس دروغگویی و فریبکاری و مردمآزاری بر قامت شما برازنده است، امّا به این جامه شما را در ملکوت نگذارند که وارد شوید. در آنجا ستمدیدگان وارد شوند؛ آنان که در این جهان نوای مهر ساز کردند و خامه را به دروغ و فریب نیالودند و دست به مال دیگران دراز نکردند و کسی را زنده در آتش نسوزاندند و قبر کسی را زیر و رو نکردند و به دست و زبان کسی را نیازردند و کسی را بیجهت راهی زندان نساختند و تک و تنها در قفسی نینداختند؛ البتّه از برای آنها دنیای دیگری خواهد بود که در آن آواز بخوانند. امّا شما چه خواهید کرد که دیگر آوازی برای خواندن نخواهید داشت؟
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


