قسمت پايانی داستان «بابک دغل کار» چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط dabeer   
دوشنبه, 20 خرداد 1387 09:14

عمو رضايی

قسمت پايانی داستان «بابک دغل کار»

از شبگرد

سال ۱۹۰ از تقويم بهائی و ۲۰۳۳ از تقويم مسيحی بود. بهائيان پس از مباحثات و مشاورات گوناگون که چند سال به طول انجاميد، بالاخره موفق شدند، ملل و اقوام مختلف را متقاعد کنند که ذخاير و منابع طبيعی زمين را متعلق به همه‏ی افراد بشر بشمرند که بايد ميان ملل به شکلی عادلانه تقسيم شود.

لايحه‏ای در اين خصوص به شورای عالی اقتصاد جهانی عرضه شده بود که  مواد و تبصره‏هايش را با جزئيات در نظر گرفته بودند و به تازگی به تصويب آن شورای عالی رسيده بود.

اين مصوبه چنان شور و حالی در ميان مردم سومين کره برانگيخته بود که همه‏ی ساکنين زمين درباره‏ی آن بحث و گفتگو می‏کردند. مفسران اقتصادی تفسيرهای خود را در نشريات به چاپ می‏رساندند. در دانشگاه‏ها سمينارهای گوناگونی در موضوع ذخاير و منابع زمينی و روش تقسيم آن تشکيل می‏شد. کارشناسان امور مالی، تاريخ دانان، استادان مسائل اجتماعی و تربيتی، جغرافی دانان و کارشناسان معدن و زمين‏شناسان بحث‏ها و نظريات خود را ارائه می‏دادند. معلم‏ها در مدارس از  تقسيم ثروت و ارزش انسان سخن می‏گفتند و در خانواده‏ها و در شهرها تقسيم کردن به صورت يکی از تمرين‏های با هيجان و دوست داشتنی درآمده بود.  

****

پيرو پروژه‏های مختلف در موارد فوق و به دست آوردن آمار صحيح از معادن ايران و انوع ذخاير آنها، مأموريت حساسی به من محول شده بود که می‏بايست با گروهی از کارشناسان رشته‏های مختلف انجام پذيرد. از اين جهت مرتب به گوشه وکنار اين سرزمين تاريخی و پهناور در سفر بوديم.

آن روز به تنهايی از تهران به قصد کرمان حرکت کردم. تيم ما قرار بود، روز بعد به من بپيوندد و يک گروه تدارکی سه نفری نيز هفته قبل به آنجا اعزام شده بود.

وارد جاده‏‏ی خاکی شده بودم. پس از سه ساعت و تقريباً بيست دقيقه اتومبيل را کنار جاده نگه داشتم و از ماشين برای تنفس گرفتن و رفع خستگی پياده شدم. در اطراف تا چشم کار می‏کرد، زمين خشک و خاک سرخ بود و سنگ‏های کوچک و بزرگ اينجا و آنجا در روی سطح آن پخش شده بود. باد خنک صورتم را تازه کرد. چشمهايم را بستم و با چند نفس عميق از آن هوای پاک سينه‏ام را پر ساختم. بعد از عقب ماشين، از داخل صندوق يخ يک شيشه‏ی آب درآوردم و سر کشيدم.

سکوت بود. حتی صدای حشره‏ای هم شنيده نمی‏شد. در افق دور خطی سايه وار شايد مرز تپه‏های بلندی را نشان می‏داد.

کنار ماشين روی زمين نشستم و پشتم را به در ماشين تکيه دادم، آن طور که کف کفش‏هايم روی زمين و زانوهايم مقابل سينه‏ام قرار گرفت. مدتی به همان حال ماندم. سکوت بود، سکوتی که فقط من آن را می‏شکستم. خود را تنها موجود زنده يا لااقل تنها انسان در آن دشت بی‏کران يافتم. لذت بی‏سابقه‏ای به من دست داد. جايی که هيچ کس نيست و آدم از همه‏ی نظرها پنهان است و دور، می‏توان آزادانه کارهايی کرد که از حيطه‏ی قيود خارجند و من اين آزادی را می‏چشيدم.

باد خنک، سکوت دلپذير و سبکباری از تشريفات و قيود مرا چنان به وجد آورد که شوق خواندن ترانه‏ای که دوست داشتم، قلبم را لبريز کرد. با تمام قوايم شروع به خواندن ترانه کردم. صدايم در آن فضا به آزادی رها می‏شد و امواج آن، نمی‏دانم تا چه پهنه‏ای را به تسلط خويش می‏آورد.

هنوز ترانه را به پايان نبرده بودم که از کار خودم خنده‏ام گرفت و بی‏اختيار از ته دل خنديدم. خنده‏ام در آن دشت طنين افکند و برگشتش به گوشم بيگانه و خشن رسيد. ساکت شدم. مدتی گذشت و من به هيچ چيز فکر نکردم.

****

ناگهان صدايی مرا به خود جلب کرد. صدا خيلی ضعيف و مثل آن بود که کسی مدتی است مرا می‏خوانَد.  ‏به اطرافم نگاه کردم. اصلاً هيچ کس ديده نمی‏شد. به گوش‏هايم فشار آوردم که جهت صدا را تشخيص دهم. ايستادم و کمی دور خود گشتم. تا افق دور چيز متحرکی به چشم نمی‏خورد. بالأخره با صدای بلندی پرسيدم

- کسی اين جاست؟ بعد بی حرکت بر جای خود باقی ماندم، تا صدا ايجاد نشود و بتوانم جهت آن بانک ضعيف را تشخيص دهم.

- بله، من اين جا هستم.

- کجا هستيد، من شما را نمی‏بينم!

- اين جا، زير زمين.

به زمين خيره شدم. حدود ۱۲ متر آن طرف يک شکافی جلب نظر  می‏کرد. با احتياط به آن سو رفتم.

- اينجاييد؟

- بله!

شدت تعجب آن چنانم کرد که مدتی ساکت ماندم و نمی‏دانستم، چه بگويم. صدا واقعاً از شکاف می‏آمد. کنار شکاف به حالت آماده باش چمباتمه زدم.

- تعجب نکن! من سال‏هاست که اينجا هستم.

- سال‏هاست؟

- اَره.

- آن جا چه کار می‏کنيد؟ چرا بيرون نمی‏آييد؟ آيا از آنجا راهی به خارج وجود دارد؟ در يک نقب هستيد؟

- نه، راه نيست. بيرون هم نمی‏توانم بيايم. چشمهايم کار نمی‏کنند. يعنی چشمهايم از همان اول هم کار نمی‏کردند.

- می‏خواهيد بگوييد که کور هستيد؟

- يک نوع کوری، بی‏بصيرتم.

- يعنی بصيرت را از شما گرفته‏اند؟

- نه، از اول آن را به من نداده‏اند.

- يعنی چون شما بصيرت نداريد در زير زمين زندگی می‏کنيد؟

- نه، من... من سال‏هاست که مرده‏ام.

- اگه مرده‏ايد، پس چرا حرف می‏زنيد؟ اين چه بازی عجيبی است که درآورده‏ايد! اصلاً غذا از کجا می‏گيريد؟ آيا هوای کافی برای تنفس داريد؟

- هوای کافی نيست، نفس ندارم، غذا هم ندارم. ماجرايش طولاني است.

- يعنی که چی؟ آدمِ مرده، مرده ست و حرف نمی‏زند.

- يعنی اين که من مرده بودم، ولی زمين من را نپذيرفت. چاه هم از گرفتن من أبا کرد. اين بود که محکوم شدم، به اين صورت بمانم. از خودم بيزارم. همه چيز و همه کس از من بيزار است. حيوانات زير زمين هم از من دور می‏شوند، فکر می‏کنم، به خاطر بوی تعفن شديد است. 

- چرا زمين و آب شما را نپذيرفتند؟

- برای اين که من يک داستان نوشتم.

.......

يک لحظه فکر کردم که شايد در آن دشت دچار خيالات شدم. باز به اطرافم نگريستم. کسی نبود. ماشينم سر جايش ايستاده بود و شيشه‏ی خالی آب کنار ماشين روی زمين ايستاده و هر دو در انتظار من بودند. فکر کردم که به اين بازی خاتمه بدهم و دنبال راه و کارم را بگيرم و سوار ماشين شوم. صدا افکارم را قطع کرد:

- هی، هنوز اينجاييد؟

- بله، گفتيد، داستان می‏نوشتيد؟

- اره، يک داستان نوشتم.

- خوب اين چه ربطی به اين وضع اسفناک دارد؟ خيلی‏ها داستان می‏نويسند، ولی مثل يک انسان می‏ميرند، دفن می‏شوند و يا طبق خواسته‏شان به آتش و يا به آب سپرده می‏شوند و اگر نويسنده‏ی خوبی بودند، مورد احترام اهل ادب قرار می‏گيرند. اسمشان با بزرگی ياد می‏شود و کتاب‏هايشان به فروش می‏رود و همه می‏توانند آنها را در اينترنت بخوانند.

- ولی کار من با آنها فرق دارد.

- چه فرقی دارد؟

- داستانی که من نوشتم برای گمراهی خيلی‏ها بود، به خصوص بچه‏ها.

- شما برای گمراهی داستان نوشتيد؟

- اره.

صدا خنديد. خنده‏اش بی روح و با سرفه همراه بود.

- کار شما چيه؟ چرا گذارتان به اين جا افتاده؟

- در پروژه‏ی بين‏المللی تقسيم ذخاير و منابع زمينی کار می‏کنم. برای تهيه‏ی آماری از معادن مس به کرمان می‏روم. طبق لايحه‏ای که با همت بهائيان به شورای عالی اقتصاد ارائه شد، کليه‏ی معادن زمينی به همه‏ی ملل تعلق گرفت و برای تقسيم عادلانه‏ی اين محصولات طبيعی، بايد آماری دقيق تهيه شود. 

- اَخ نگو که حالم خرابتر شد!

- چرا؟

- تقصير من نبود. من فقط مزدور بودم، يعنی در حقيقت قلم به مزد بودم. می‏خواستم پول درآورم. آنها به من يک مبلغ هنگفتی پيشنهاد کرده بودند که آخرش هم پشيزی نصيبم نشد. خورد به شلوغی و انقلابِ نميدانم چندم. هر کسی به هر وضعی که توانست، فرار کرد و هر کسی هم نتوانست، قايم شد. يکی از آن مأموران هم دنبال من بود و دستور داشت سر من  را بکند زير آب، تا چيزی لو نرود.

- از چه حرف می‏زنيد؟ به جز چشمهايتان چه قسمت ديگر از اعضای خود را از دست داده‏ايد؟

- احساس می‏کنم که به يک کرم تبديل شده‏ام. از خودم حرف می‏زنم و از اتفاق‏های زمان خودم. موضوع مال سی سال پيشه. اره، به من گفته بودن اگر يک داستان جعلی بنويسم که روی ذهن بچه‏ها اثر بگذارد، پول خوبی نصيبم می‏شود. منم داستان بابک دغل کار را ساختم و به خوردشان دادم.

- من به ادبيات علاقه‏ی زيادی دارم و عملاً داستانی نيست که نشناسم، ولی داستان شما برايم کاملاً بيگانه است.

- هی ی ی ی... اخه اين که داستان نبود، دروغ بود، خدعه و نيرنگ بود. آنها هم می‏خواستند که من اين را بنويسم. منم می‏دانستم که دارم دروغ می‏نويسم، ولی مثل اين بود که شيطان رفته بود توی جلد من. تا آنجايی که می‏توانستم، از خودم دروغ ساختم. همه چيز را بايد وارونه می‏کردم، بد و زشت و کثيف. آنها هم آن را خواندند و خنديدند. همه‏ی ما خنديديم. خيلی خنديديم. يکی هم از خنده روی زمين ولو شد. آنوقت به من گفتند- «بارک الله، خوب نوشتی، انعام خوبی می‏گيری».

- پس شما می‏خواستيد، حقايق را جعل کنيد، درسته؟

- اره ديگه، من، من نمی‏خواستم دروغ بگويم، اصلاً اين کسی که اين داستان را نوشت من نبودم. من که نبودم، نمی‏دانم کی بود....

صدا کم کم مرتعش شد

- نه همين دروغ‏ها بود که گردن من را گرفت، من را به اين روز انداخت. داستان را آنها می‏خواستند. آنها آن را توی مدرسه‏ها پخش کردند. آنوقت يک روز يک دختر بچه آمد، دفترچه‏اش را به من داد و فوری هم دويد و رفت. توی دفترش داستان دروغی را نوشته بود. زيرش يادداشت کرده بود- «اين بود داستانِ عمو رضايی».

 اين بود داستان عمو رضايی! می‏فهميد آقا جان، اين يعنی چه؟ يعنی که اين داستان من بود! اين جا بود که ديدم با دروغ مخلوط شدم. اونوقت وقتی خوب نگاه کردم، ديدم که دروغ از در و ديوار شهر بالا ميرود. توی کله‏ها وارد می‏شود، مثل دود از دهان‏ها بيرون می‏آيد. روی زبان‏ها می‏ماسد. مغزها را کرخ می‏کند. مثل يک شبح سياه همه جا رو می‏پوشاند، سينه‏ها را قيری می‏کند و جلوی نور را کاملاً می‏گيرد.

انوقت بود که می‏خواستم فرياد بزنم. ولی دروغ جلوی دهنم را گرفته بود و مثل دود از دماغم درمی‏آمد. خواستم فرار کنم. آنها خيال کردند که يک چيزهايی می‏دانم. دنبال من را گرفتند. من مجبور شدم که باز هم دروغ بگويم، ولی آنها به من خنديدند. بالأخره جان من را گرفتند، ولی زمين من را نپذيرفت.

اين بود داستانِ عمو رضايی! داستان من،  آقا، داستان من ...عاقبت من .. آخرت برای من ... ولی من که نمی‏خواستم...

****

از او دور شده بودم. سوار ماشينم شدم و به راه افتادم در حالی در فکرم به رده بندی کارهايی مشغول شدم که در پيش داشتم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
tozih
elham 2008-06-09 13:17:50

bebakhshid mishe yekam dar morede in dastan tozih dahid.!
غزاله 2008-06-09 13:43:02

الله ابهی ممنون از وقتی که برای نوشتن
متنهایی به این زیبایی می نمایید من امیدوارم
در سال 190 بدیع آنچه در مورد تقسیم ذخاير و
منابع طبيعی زمين فرمودید متحقق گردد اما از
آن مهمتر امیدوارم دست یاریمان باشد به سمت هر
آنکس که زمانی آزارمان داده اموالمان را تصرف
کرده پدرانمان به شهادت رسانده و از زدن هیچ
تهمتی مضایقه نکرده. امیدوارم آنقدر به بلوغ
رسیده باشیم که شفاعت این منادیان امر را
بنماییم .وظیفه خودم می دانم که جناب رضایی
عزیز را در ادعیه ام یاد کنم پروردگار من بخشش
و عفوش عالم را احاطه نموده امیدوارم بخشش او
شامل حال...
مریم 2008-06-09 16:01:53






Security scan upon download Presentat...ppt (2.0 MB), ATT00001
(0.6 KB)


برای الهام
داريوش م. 2008-06-09 16:04:06

آفرين بر شما، عاقبت کسی که با دروع ذهن
ديگران را مخدوش کند، همين است، بلکه بدتر از
اين.
آقای آزاد 2008-06-09 16:49:59

به نظر من اين داستان بايد در مدارس پخش شود،
تا شاگردان بدانند، دروغ و تهمت زشت است. از
نويسنده اش سپاسگزارم.
مخلص 2008-06-10 07:42:09

دَم همگی گرم، ما که کلی لذت برديم. بازم از
اين داستانا بنويسين.
آرزوهای یک شبگرد
همدست شبگرد 2008-06-10 10:47:49

در جواب مریم
" Ey zaalemaane arz
Az zolm daste khod raa
kootaah namaa'iid
ke ghasam yaad nemoode'am az zolme
ahadi nagzaram va
in ahdist ke dar lowhe
mahfooz mahtoom daashtam va be khaatame
ezz
makhtoom "
همدست شبگرد
آرزوهای یک شبگرد
همدست شبگرد 2008-06-10 10:51:00

جواب غزاله بسیار مامانی!!!

" Ey zaalemaane arz

Az zolm daste khod raa kootaah namaa'iid
ke ghasam yaad nemoode'am az
zolme
ahadi nagzaram va in ahdist ke dar lowhe
mahfooz mahtoom daashtam
va be khaatame
ezz makhtoom "
همدست شبگرد
nilu 2008-06-10 11:39:15

جالب بود .اما جالب تر اینه که بچه های الان
انقدر باهوش اند که داستانی مثله بابک دغل کار
آن ها را سرگرم نمی کنه .باز جالب تر اینه که
نویسنده ی بابک دغل کار به این نکته نوجه
نکرده توصیه ام اینه که جناب رضایی متناسب با
تکنولوژی دورغ سرایی کنند. :grin
Nazlin 2008-06-10 16:34:07

Doostan, benazam be in qesmat-e payani dastan!
داریوش 2008-06-11 00:45:26

خودگویم وخودخندم...
عزیزم قلم حرمت داره.حالا
یه چندتابدبخت راه گم کرده بهائی مثل خودت
برات پپسی بازکردن جوگیرنشی.
شما فعلابا همین
خیالات سرگرم باشید.واقعاًشما
فکرکردیدتودنیا عددورقمی هستید؟خیلی خودتون
رومهم فرض کردین.
خوش گذشت-خیلی وقت بودازته
دل نخندیده بودم :grin
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.