| سیب حوّا |
|
|
| نوشته شده توسط dabeer | ||||||||
| شنبه, 25 آبان 1387 01:39 | ||||||||
|
سیب حوّا شبی در خواب، مُرده ای دیدم مردهء می خورده ای دیدم بی زبان می گفت: طعم سیب شیرین است آن زمان که به تو یک ناله بگوید: نازنینا؛ زندگی غمگین است و تو آن لحظه که بر سیب خدا گاز زدی وای مُردی! تو فریب اختیارت خوردی چون که از راه او سرباز زدی لیک امروز نباید که پر از آه شوی چون که آن قصّه فقط راهی بود تا که هر شب تو پر از ماه شوی از خواب پریدم صبح بود یاد او کردم و گفتم: من همان آدم سیب به دستم لحظه ای عریانم لحظه ای گریانم آنچه دارم سیب است که به سرخی مشهور و به شهرت منفور گر از آن بهشت پاک رانده شدم گر در این زمین خاک خوانده شدم همه از بهر همان سیبی بود که تو آن را چیدی و به من بخشیدی و به من خندیدی که دلت را بردم حوّای من آدم باش! من اگر گاز زدم نه از آن بهر که فریبت خوردم چون نشان عشق من چون نشان لب تو بر آن بود من فقط عطر لبت را خوردم... شاهین جانپاک
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


