در این بخش سعی خواهد شد تا به نمونه های نظم و نثر در ادبیات فارسی در قرن اخیر پرداخته شود که نسبت به سوابق درخشان تاریخ ادبیات ما واقع نگری بیشتری در آن نمایان است و ترجمان احساسات و عواطف قابل لمس تری برای نسل امروز به شمار می رود. در این راستا همفکری و همیاری شما کارساز و راهگشا خواهد بود.
|
|
کلاغ من |
|
|
|
نوشته شده توسط dabeer
|
|
پنجشنبه, 03 ارديبهشت 1388 02:36 |
|
کلاغ من! قلب من درست مثل یك كلاغ - یك كلاغ ِخسته- بود. این كلاغ، روی شاخهی درختِ خشكِ باغ، بیخبر از آسمان نشسته بود. بس كه آخرِ تمامِ قصهها هر چه میدوید، باز هم به خانهاش نمیرسید، حالِ پر زدن نداشت، بالِ او همیشه بسته بود ... . *
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
سیب حوّا |
|
|
|
نوشته شده توسط dabeer
|
|
شنبه, 25 آبان 1387 01:39 |
|
سیب حوّا شبی در خواب، مُرده ای دیدم مردهء می خورده ای دیدم بی زبان می گفت: طعم سیب شیرین است آن زمان که به تو یک ناله بگوید: نازنینا؛ زندگی غمگین است و تو آن لحظه که بر سیب خدا گاز زدی وای مُردی!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
ای تو ای دوست ، ای یار ، ای هم آوای من |
|
|
|
نوشته شده توسط dabeer
|
|
چهارشنبه, 15 آبان 1387 10:29 |
|
http://www.zabanezendegi.blogspot.com/ Saturday، November 1، 2008 ای تو ای دوست ، ای یار ، ای هم آوای من ای تو انسان ، ای یار ، ای هم پیمان من همدم و همراز و هم گام من شو در سفر تا که با هم دور گردیم زین ترس و طرد و یکنفس بنگریم و بشنویم آن رازهای پر ز رمز جامه ترس را ، شرم را بیرون کنیم آن قضاوت را ، حسادت را ز تن بیرون کنیم
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
مرگ |
|
|
|
نوشته شده توسط dabeer
|
|
جمعه, 29 شهریور 1387 19:40 |
|
مرگ روزی من نیز خواهم مرد وصدایم را به ابدها خواهم برد و زمینم را به تو خواهم بسپرد و رازم را با تو خواهم بر شمرد نازنینم در میان این هیاهوی زمینی آسمان را مبر از یاد که تو یک ماه ثمینی شب را تا سحر بر تاب تا تو هم روزی، روز را ببینی شاهین جانپاک
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
می آید آن زمان |
|
|
|
نوشته شده توسط dabeer
|
|
پنجشنبه, 13 تیر 1387 09:53 |
|
می آید آن زمان می آید آن زمان که بشر بگونه ای دیگر اندیشد، که تمّدن رنگی تازه گیرد، که دیگر پیکر انسانها در میدان نفرت و بیزاری، در کف بیرحمانۀ گلولههای جفا، پاره پاره نگردد. که دیگر اشگی بر گونه نغلطد، فریادی در سینه نمیرد . . .
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>
|
|
صفحه 1 از 13 |