تفسیر ، تألیف .. یا سپیده دمان در چشمِ پاره های شب چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط dabeer   
يكشنبه, 24 شهریور 1387 03:48

           تفسیر ، تألیف .. یا سپیده دمان در چشمِ پاره های شب

   از مباحثی که در زمینه ی اصول گرایی و تحلیل مراتب هنری مورد بررسی قرار می گیرد ، ریشه یابی نوع حضور هنرمند در اثر هنری است .. در یک دسته بندی کلّی صاحب اثر یا مفسّر است یا مؤلّف و ما برای آنکه دریابیم تا چه اندازه امکان دارد پدیده ای بدون تحلیل زمینه های از پیش موجود به حیّز انتفاع در آید ، به بررسی اجمالی بعضی ارکان تئاتر می پردازیم ..

   آیا بازیگر یک اثر نمایشی حضوری خلّاق دارد ؟ یعنی پدید آورنده ای مطلق است ؟ .. مخلوق پرسوناژ در صحنه حاصل اندیشه ی بازیگر است آیا ؟ یا زاده ی آشفتگی های نویسنده یا تجسّم بخشی کارگردان ؟ .. آیا تعابیر تک تک این ارکان از خواست ها و افکار یکدیگر نیست که پرسوناژ را بر صحنه تالیف می کند ؟ .. "پرسوناژ به مثابه ی شخصیّت دراماتیک ، نه لزوما یک حجم متحرّک" .. وقتی بحث ما در ارتباط با یک نویسنده است ، در حقیقت در باب رُکنی صحبت می کنیم که چیزی را از نیست تا هست سبب می شود و به معنای فرمالیته ی لغوی ، خالق است .. داستانی بدون آنکه در واقع روی داده باشد در تخیّل هنرمندِ اَدیب تصویر می شود .. گویی حادث شده است .. رمانی ، داستانی ، نمایشنامه ای بدین شکل پدید می آید .. پس نویسنده ، خالقِ بی جهاتِ آن حادثه است که روایت می شود . بنیادگرایانه صحبت کنیم بازیگر چیزی را که هست عینیّت می بخشد .. شخصیّت در متن بررسی شده ، پردازش شده و اینها همه از چربدستی نویسنده ی اثر پدید می آید .. پس بازیگر باید شقِّ دیگر هنرمندان را پوشش دهد .. مفسّرین .. ارائه ی فرمها ، گویشها و کلیّه تجسّمات بصری که بازیگر در نظر مخاطبین نقّاشی می کند ، همگی تفاسیر اوست از آنچه ادیب قصد خلق آنرا داشته و البتّه این در پس ایدئوگرامها و تصاویر و اصواتی است که کارگردان از متن دیده باشد یا در خوشبینانه ترین حالت آن ، در گِروی توافقات کارگردان و بازیگر بر تفسیر .. امّا آیا نطفه ی اوّلیّه که در ذهن نویسنده شکل می گیرد عطیّه ای الهی است که همچون غَیثِ هاطل بر صفحات سپید با خطوط سربی نگاشته می شود ؟! .. یعنی محصول تبادر است یا تواطی ؟ .. آیا نویسنده متأثر از آنچه دریافتهایش از زندگی او را به شهود می رساند ، خلق اثر نمی کند ؟ آیا محصول اندیشه های هنرمند ، ناشی از تکرار و گاه توافُر نشانه های محیط بر حقیقت ناپیدای افکارش نیست ؟ چگونه و چیستی های او به تشکّل یا هیبتی هر از چندی رخ می نمایند و اگر از نیکبختان باشد ، محک می خورد و محاکات خود را به نگاره هایی یا گفته هایی ، گویه ها و نشانه هایی به تقریر می کشاند تا شاید جان رها کند .. شایدم از شوربختی های او باشد و به عکس با مکتوب و شکل کردنشان ، بدانها جان گِرِه !

   پس خلّاقِ بی جهات ـ آنی که از جنس خاک است ـ نیز در تفسیرِ دیده ها به تألیف می رسد .. اگر در وجهی دگر ، برسیم که تألیف بی تفسیر می تواند که باشد ، به قول سینتیا فریلند امّا آیا این هنر است ؟ .. شکل گفتاری این مطلب بگونه ای است که انگار بی اندیشه خلق اثر کنی یا که باید قاعده ی تثلیث ارسطویی را طی نکرده به راس سوّم ملهم باشی ..بدون علم به ذات تئوری و فلسفه ی کارکرد ، شاعر بودن .. از مزغلی دیگر آیا تفسیر دو کارگردان از یک متن به شکل واحد است ؟ .. و اگر واحد باشد نشان کمال متن است یا نزدیکی فکر کارگردانان به اندیشه ی مکتوب یا انهدام کامل تفکّر شرح و خلقِ کارگردانی ؟! ..

  آنچه در جهان خلّاق پندار یک فرد که برای دغدغه ها صرف وقت می کند ، دریافت می شود و به سیاقی منحصر به فرد برای دیگران تشریح می شود تألیف نیست ؟!

   تألیف به معنای ارائه ی آنچه برای اوّل بار به عنوان مبحث ، دریچه ، نظریّه مطرح شود .. ارائه ی نگاهی نو به شیوه ای حتّی شاید کمی آشنا .. گرِگوریان ونجلیز ، در عرصه ی موسیقی با به کارگیری به جا از اصوات تأثیر گذار ـeffectiveـ که اکثراً الکترونیک بودند ، در قالب ارکسترال بدئت گذار شکل جدیدی از ترکیب های مجلسی و فرمال شد که این نوگرایی در آن سالها ، ایشان را به عنوان مؤلّف در مجامع موسیقیائی معرّفی کرد .. چرا که احتمالا تا قبل از آن انتظار شنیدن چنین اصواتی در هارمونی و صدا دهی سازهای یک ارکستر نبوده است و شاید حتّی آن را بیش از یک غفلت کودکانه نمی پنداشتند ..

.. امّا .. این غفلت پاک ، در کدامین لایه از اَهورای فکر آن وسعت پوستین و از پشت کدام تبریزی ها صدایش کرد که آشفتگیِ غنوده به تکرار قالب های پیر را در هم تنید و آنها را دگرباره به آواز خود به گهواره کشید ؟!..

   اگر این آهنگساز را در جایگاه کارگردان تئاتر ببینیم ، آیا تألیف نمایشی نه در ارائه ی بسیاری ساختارشکنی هاست ؟ .. البتّه این مطلب هیچ سنخیّتی و هیچ جنسیّتی با آنچه زمانی در تئاتر " فارس " رخ داد یا در تئاتر سورئال ـ اکسپرسیون برای شکستن ارزشها به کارگرفته شد یا نزدیکتر ، پست مدرن گرایی های مدرن ندیده ! ندارد .. ساختار شکنی در مفهوم گمانه زنی حول قالب های فسیل مدام و غیر خلّاقانه یا به تعبیری مقاوم سازی و در عین حال نوسازیِ سنّتهای کهنه تر که بی تردید عامل مهمّی در زایش های هنری بوده اند ، ابزار مهمّی در پدید آوریِ خلّاق می باشد .. در حقیقت به معنای دوباره اندیشی به اصول پایه است :

1.     آیا همیشه کانون اصلی جذّابیّت تئاتر ، در فاش شدن شخصیّت پرسوناژ است ؟

2.     آیا برای همیشه تعلیق را در کشمکش های دراماتیک دنبال کنیم ؟

3.     آیا تنها این زبان است که شرایط را به بَذله می کشاند ؟

4.     همواره تصویرِ خیال و شعر در گِروی پیرنگ و بیان است ؟

5.     بایدی است که هسته ی اصلی نمایش همان ایده ی نمایش باشد ؟

و آیا این دوباره اندیشی همان تفسیر هنرمندانه ی کارگردان نیست ؟ .. نتیجه ی دوباره اندیشی آیا به تألیف نمی گراید و قصدش ارائه ی مبانی جدید نیست ؟

   اگر تفسیر ، شکل شرافتمندانه ی تقلید است و پدیدآوری مقروض به تفسیر .. عجب ! .. این چه کتاب بیهوده ای است ؟!...

قالب هر چند تساهل کار را ضامن است امّا دقیقاً همان چیزی است که از جاری شدن اندیشه در مقطعی گران ، جلوگیری می کند .. ساختار نمایشنامه اگر در انحصار تمهید ، بسط ، چالش ، تنگنا ، اکسترمم و گره گشائی باشد ، چرخه ی روان نمایشنامه ها تا اندکی بعد به دایره ای معیوب و مرداب صفت بدل می شود چندان که اگر ابراز محبّت انسانی تا ابد در انحصار شاخه ای گل و قَمیشِ اطوار .. اگر چه در همانش هم مُحصِّلیم ..

برای ایجاد تبدیل در آن ساختار دوّار نمی توان از هیچ شروع کرد یا دست به ساختارهای اضلاعی زد .. رئوسی ایجاد می کند که حتّی برای متولّی هم ناشناخته است .. امّا شاید بتوان زاویه ی دیگر برای نگریستن به دایره انتخاب کرد .. در بطن آن بیضی دید و تفسیری تازه ارائه داد و از این تفسیر تألیفی جدید به بار نشاند .. اگر بازیگری که موظّف به تک گویی و مونولوگ است ، بسته به تفسیر خود از موقعیّت ، از تکنیک نظم گفتار در کنارگویی استفاده کند تا هسته ی فکر مخاطب را معطوف به خود سازد ، این بازیگر است که مؤلّف است و تألیفش از پسِ تفسیرِ نهان ، باقی .

به هر تقدیر منظور از این نظریّه آن است که هنرپرداز برای مولّفِ خوب بودن ، ناچار به مفسّرِ خوب بودن است تا یکتاییِ محصولش را بی آفت و سیم ، بی غثّ و سمین به بار بنشیند .

   نویسندگان بزرگ همگی مفسّرین خلّاقی بودند که تعاریفی فاخر از روزگار تقریر کردند ..

   کارگردانان زبردست مفسّر صادق و ستواری از متن و جریان بودند ..

   و چندانکه نوازندگان چربدست تعبیر وزین از نمایشنامه ی اصوات می کنند ، بازیگران نیز تفسیر انسان می کنند تا که جمع الجمع اینها تالیف روزگار بدیع کنند ..

و به آنجا که ما رسیدیم ، شب تیره نبود .. ما بودیم میهمان همان تن خسته که چون فلق رسید ، شد آن مادرِ بر سرِ زا رفته .. نشستیم بی امید دلجوی .. نشستیم تا تماشای سریر .. تا رُمبیدن خاک قاصدان .. ما نشستیم و وقتی بود ! .. سپیده دمان ...

                              آرش فنائیان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.