| حرف بزن حوری تکلم بدوی |
|
|
| نوشته شده توسط dabeer | ||||||||||||||||||||||||||||
| دوشنبه, 30 ارديبهشت 1387 22:57 | ||||||||||||||||||||||||||||
|
ویلیام نیری اندیشه ی ارتباط اکسپرسیونیسم و تأ نیث اول بار توسط دوست و استاد بزرگ وارم "ایرج امینی"برای من مطرح شد (اگر قبلاً توسط دیگران مطرح نشده باشد).با اندیشه های شگفت او آشنا شدم و نکاتی چند را در این بحث با هم دریافتیم.این نوشتار حاصل بسط و گسترش پاره ای از آن صحبت هاست که امید است مقبول طبع افتد. تاریخ هنر و اندیشه از آغاز هم واره شامل دو نوع روی کرد متفاوت بوده است.در یونان باستان کالت یا اندیشه ی آپولو که بر اساس منطق، عقل،قانون و خودداری در بیان شدید احساسی است در مقابل اندیشه ی دیونیزوس که بر عاطفه،احساس و کنار گذاشتن قالب ها و حد و مرز هاست قرار می گیرد.بعد ها این دو روی کرد در هنر کلاسیک و رمانتیک جلوه می یابند. (1) هنر کلاسیک به فرم و قالب و باید و نباید ها توجه می کند حال آن که رمانتیک ها بیش تر به فرد انسان و عواطف او توجه می کنند تا اصول علمی و منطقی بیرونی.به این تعبیر، گاه رمانتیسم در برابر رئالیسم قرار می گیرد و هنگامی که پس از سالیان ،بالاخره این خودداری از بیان احساسات و درونیات بشر مانند بغضی در گلو مانده می ترکد و فریادو فغان می آغازد اکسپرسیونیسم سر بر می آورد.اکسپرسیونیسم بر آن است که احساس های خاص هنر مند را ولو عجیب و غریب و بسیار درونی باشد بیان کند(2).در اکسپرسیونیسم احساسات درونی به بیرون تجلی می کند و به دیگران منقل می شود(3)و در این ره گذر بیش ترروی به درون هنر مند و تأثرات او دارد تا قوانین خشک پذیرفته شده (و احتمالا درست از لحاظ منطقی)بیرون. در این جاست که حضور پر رنگ زنان در ادبیات اکسپرسیونیستی ما را به این فکر می اندازد که آیا رابطه ای بین جنسیت و روی کرد های هنری وجود دارد یا خیر؟ گرچه حضور زنان در اکسپرسیونیسم نقاشی و موسیقی کم رنگ است اما این حضور در ادبیات به خوبی به چشم می خورد . و این خود دلیلی است بر غنای گفتاری و مهارت های کلامی زنان که در این مقاله مختصراً اشاره ای به آن خواهیم داشت. زنان از دیر باز به عنوان افرادی عاطفی و احساسی شناخته شده اند.زنان نه تنها معمولاً روی کردی عاطفی تر به موضوعات دارند بلکه بسیار علاقه مند ند که احساسات و عواطف خود را بیان کنند و در این راه نیز بسیار موفقند .حال آن که مردان معمولاً مسائل را بر اساس منطق، بایدو نباید ها ی بیرونی و به طور کلی واقعیت خارجی امور می سنجند. به عبارت دیگر دید مردانه بیش تر دیدی Objective است و حال آن که دید زنانه معمولاًSubjective است. در طی دهه های اخیر این مسئله در روان شناسی،بسیار مورد توجه قرار گرفته و کلیدی به دست داده تا سر نخ بسیاری از مشکلات ارتباطی زنان و مردان به دست آید و از این طریق حل شود. مثلاً در کتاب های گوناگونی که در طی سالیان اخیربه چاپ رسیده اند (مثل "مردان مریخی،زنان ونوسی" نوشته ی دکتر" جان گری" و "مرا نمی فهمی،تو هم مرا نمی فهمی"نوشته ی "دوورا تانن" و...)می خوانیم که زنان معمولاً هدفشان از حرف زدن بیان احساسات درونی و ایجاد صمیمیت و رابطه است و در این ره گذر به مسئله ی سود،نفع،لزوم یا کاربردی بودن و عملی بودن فواید مکالمه کم تر می پردازند(Raport)حال آن که مردان بیش تر به این فکر می کنند که یک گفتگو چه قدر لزوم دارد یا چه فوایدی(البته فواید خارجی و قابل لمس)بر آن مترتب است(Report).وقتی مرد وارد منزل می شود و هم سرش از او می پرسد "چه خبر؟"مرد با خود فکر می کند:"خبر خاصی که لازم به گفتن باشد اتفاق نیافتاده.امروز هم مثل روزهای دیگر بوده و دلیلی ندارد اتفاقات روزمره را برای هم سرش تعریف کند چون "فایده "ای ای بر آن مترتب نیست و بنا بر این می گوید:"هیچ!".اما منظور زن از مطرح کردن کردن این سوال این نبوده که چه اتفاق مهمی امروز افتاده که لازم به ذکر باشد بلکه منظورش احتمالاً گشودن باب گفتگو است و چیزی که در این جا کم تر مهم است مطالبی است که گفته می شود یا رد و بدل می شود.مهم صحبت است که مثل پلی عمل می کند برای ایجاد رابطه و صمیمیت هرچه بیش تر بین زن و مرد.این نا هم آهنگی گاه باعث می شود که که زنان ،مردان را موجوداتی بی روح ،بی عاطفه و خشک در نظر آورند و مردان زنان را موجوداتی بی منطق و شاید پر چانه.و این سر آغاز بسیاری از مشکل هاست .در این کتاب ها معمولاً به این مسئله به دید یک مشکل نگریسته می شود که باید آن را رفع نمود .اما اگر سوال شود که چرا این گونه است ؟ پاسخ را در تفاوت های بیولوژیک مغز زن و مرد جست و جو می کنند و این که مغز چپ و راست در مرد و زن چه تفاوت هایی دارند و....گرچه این پاسخ ها صحیح می نماید اما به نظر می رسد جواب در جای دیگر است.شاید پاسخ را باید بیش تر در حیطه ی فلسفه جست تا بیولوژی و حتی روان شناسی.فلسفه ای که بر می گردد به زمان افلاطون و نظریه ی نیمه ی مکمل وی.اگر بخواهیم این نظریه را به صورت امروزی تری بیان کنیم باید بگوییم زن و مرد از نظر ساختاری دو نیمه ی مکمل هم هستند و این تفاوت آن ها را نه تنها ضعف و ایراد نیست بلکه نقطه ی قوتی است که آن ها را به کمال می رساند .باید گفت دنیای مردانه ی منطقی قانون مند که حقیقت را تنها در عقل می بیند امروز به جایی رسیده است که درک کند عقل و علم،تنها راه کشف حقیقت نیستند بلکه احساس،عاطفه و شهود(که جلوه گاه آن در هنر است)نیز ابزاری است در جهت کشف حقیقت که باید به همان اندازه ی عقل برای آن اعتبار و اهمیت قائل شد. بارها این عبارت را(به خصوص از ناحیه ی مردان)شنیده ایم که فلان حرف یا فلان مسئله"منطقی نیست"و بدین ترتیب بسیاری از مسائل وقتی از فیلتر "منطق" عبور نمی کند به خودی خود مردود اعلام می شوند ودیگر قابل تأمل نیستند. "غیر منطقی"در اکثر موارد معادل"غلط،بی معنی و بی هوده"است حال آن که آیا همه چیز با ید منطقی باشد؟ آیا انسان ابزار دیگری جهت کشف حقیقت - به جز منطق- در اختیار ندارد؟حقایقی وجود ندارند که "منطقی"نباشند اما مهم،لازم و درست باشند؟آیا "عشق"منطقی است؟و آیا اگر آن را حذف کنیم مشکلی ایجاد نخواهد شد؟آیا احساس و عاطفه،خود، راهی برای کشف حقیقت نیست؟ به این ترتیب -از دید گاهی کلان تر- شاید بتوانیم بگوییم "علم"یا خرد گرایی نتیجه ی نگاه مردانه به هستی است و "هنر"و بیان هنری نتیجه ی نگاه زنانه و همان طور که علم و هنر دو بالند برای صعود و نظاره ی هستی از اوج،زن و مرد نیز دو بالند برای پرواز روح انسانی و دریافت کامل تر و همه جانبه تر از آن. با این دیدگاه مسئله ی تفاوت های زن و مرد نه تنها به چشم مشکلی نگاه نمی شود که لازم به حل باشد بلکه هدیه ای انگاشته می شود برا ی این هردو جنس تا درک کامل تر و همه جانبه تری از حقیقت داشته باشند.جنسیت زن و مرد تفاوت دارد همان طور که جنسیت عقل و احساس .همان طور که جنسیت علم و هنر و این به معنی برتری یکی بر دیگری نیست بلکه به معنی اهمیت یک سان هردو است. اجازه بدهید برای ادامه ی بحث از "یونگ"کمک بگیریم و از دو آرکی تایپ(کهن الگوی)Animaو Animus(4).آرکی تایپ Archetype یا صورنت مثالی یا کهن الگو یا صورت اساطیری از محتویات ذهن ناخود آگاه جمعی است. یونگ تظاهرات آن را Psychod یعنی روان واره یا شبه روح نیز خوانده است ."نا خود آگاه جمعی ،روحی را عرضه می کند ،که بر خلاف پدیده های روانی قابل درک ،نمی توان آن را مستقیماً دریافت .به سبب همین طبیعت غیر قابل تشخیص آن ،من آن را شبه روح نام می گذارم"(5)یکی از مهم ترین آرکی تایپ ها یی که یونگ مشخص کرده است آنیماAnima است .آنیما روان مونث درون مرد است یا طبیعت زنانه ی مستتر در درون مرد(همین طور که آنیموس طبیعت مردانه ی مختفی در زن است).به نظر یونگ اصولاً آرکی تایپ به نحوی است که نمی تواند خود آگاه شود ،بسیار متعالی و پیچیده است .همین طور آنیما که در اعماق ناخود آگاه جمعی است هم واره در هاله ای از ابهام است .آنیما در ادبیات به صورت معشوق و مادر تجلی می کند .به نظر می رسد که نزدیکی مطلق به آنیما محال گونه و دشوار است و به طور کلی باید گفت که خود آگاه بر آن مشعر نیست چنان که بسیاری از هنر مندان از این که نتوانسته اند آن چه را که می خواهند تشریح کنند به گلایه پرداخته اند: "نمی دانم تا نزدیک صبح چند بار از روی صورت او نقاشی کردم ولی هیچ کدام موافق میلم نمی شد،هرچه می کشیدم پاره می کردم .از این کار نه خسته می شدم و نه گذشت زمان را حس می کردم."(6) اما گاهی نیز هنر مندان می توانند کاملاً به قلمرو آنیما نزدیک شوندو در آن ظلمات با او هم سخن گردند و گاهی حتی تصویری از سایه روشن او نقش می بندند و حتی گاهی در مقام کاتبی ،گفته های آنیما را کتابت می کنند .در این صورت معمولاً سخن از شب و تاریکی است زیرا آنیما در جهان ناشناخته هاست،کتابت یا خطوط با عجله و در هم برهم است و ماهیت نوشته یا تصویر،مبهم و علی الظاهر خلاف منطق است و در عین حال گاهی مشتمل بر نشانه ها ی دقیقی است که آن را از هذیان و دروغ پردازی متمایز می کند.از این گونه آثار از همه معروف تر در زبان فارسی بوف کور است .هم زمانی و مواجهه با آنیما گاهی در خواب صورت می گیرد و در باب کالریج و برخی دیگر گفته اند که نثر هنری در خواب بر آن ها الهام شده است. رسیدن به سعادت و آرامش حاصل خودشناسی است .مهم ترین عنصر روح آنیما و آنیموس است از این رو هم واره بایند کوششی در جهت شناخت و رسیدن به توازن و هم زبانی با این روح پنهان صورت گیرد .در تفکر اساطیری قدیم در این باب به زبان رمزی آمده است که موجود کامل نر- ماده است .مثلاً موجود ازلی الهی چنین بود یا شیوا گاهی خدای نیمه مرد و نیمه زن خوانده شده است .انسان کامل واحد دوبنی است (مرد و زن باهم)و شاید همین تفکر منشاء ازدواج نکردن مردان کامل در اعصار کهن بوده است.شاید علت این که سیمرغ(که رمز انسان کامل است)و دیگر مرغان افسانه ای (مثل ققنوس و...) نیز جفت نمی گیرند همین باشد. الهام و جذبه که تماس با عالم متافیزیک است در واقع تماس هنرمند باخود یعنی با همین آنیما است به نحوی که خود آگاه مضمحل شود و آنیما از اعماق ناخود آگاه سخن گوید.به نظر می رسد مسئله ی تابعه یعنی جنی که به شاعر شعر القاء می کرد(جن به معنی مخفی است و اشاره دارد به نیمه ی پنهان یا ضمیر ناخود آگاه ما)و مسئله ی هم زاد و عاشق شدن شاعر به پری(فائز دشتستانی)و زنی که ترجمان الاشواق را به محیی الدین ابن عربی الهام کرد و حتی فرشتگانی که وحی را به پیام بران نازل می کردند و به صورت مونث توصیف شده اند(مثلا رجوع شود به "لوح حوریه" از میرزا حسین علی نوری-ملقب به بهاءالله-)و...در مقوله ی بحث آنیما باشد. البته در مورد اخیر، آنیما را نباید نیمه یا جلوه ای از عالم پیام بران (امر)دانست بلکه جلوه ای است از جنبه ی تانیث عالم حق که همان "بیان"است. سهراب سپهری در شعر "همیشه"مواجهه ی شاعر با آنیما را شرح می دهد.این مواجهه در غروب رخ می دهد و آنیما تا حوالی سحر با او سخن می گوید (به او الهام می کند)سپس شاعر در حوالی صبح به خواب فرو می رود. بند دوم شعر چنین آغاز می شود:"حرف بزن ای زن شبانه ی موعود" آنیما به لحاظ طبیعت مرموز و ناشناخته اش مربوط به عوالم تاریکی است و بدین سبب است که زمینه و فضای بوف کور هم تاریکی و شب است. "حرف بزن خواهر تکامل خوش رنگ". رابطه ی آنیما با انسان صرفاً رابطه ی انسان با معشوق نیست.آنیما پاره ی تن ماست،خواهر ماست،همان وجود ماست منتها جنبه ی مونث ما.اما واژه ی تکامل مبین آن است که روند خودشناسی و نیل به تکامل در گرو هم کاری آنیما است.آنیما روشنی واقع در تاریکی است.زیبا ترین سایه روشن هاست و شاعر در آوردن صفت خوش رنگ ، در بیان یک جنبه از این وجود مبهم ،بسیار موفق بوده است. "حرف بزن حوری تکلم بدوی". آنیما همان پری و حوری افسانه های کهن است.اما تکلم او تکلم مبهم (که خصوصیت اصلی ضمیر ناخود آگاه نیز می باشد) و شعری انسان بدوی است .تکلمی پر از استعاره و آنمیسم. به این ترتیب حال اگر بخواهیم با نگاهی مردانه(!) بحث را خاتمه دهیم ، نتیجه گیری کنیم و به دنبال غایت و فایده بگردیم باید بگوییم مردان و زنان،شایسته است در نیمه ی گم شده ی خود(که در ناخود آگاه خود آنان نیز پنهان است اما در جنس مقابل مشهود است و عیان)تعمق بیش تری نمایندو آن را ارج نهند و ارزش گذارند . باشد که "حقیقت"را در ورای آن جلوه گر بینند.زنان بگذارند دید علمی و منطقی مردان هر جا که لازم است به آنان مدد رساند و مردان نیز از زنان بخواهند که:حرف بزنند این "حوریان تکلم بدوی" و این "خواهران تکامل خوش رنگ"... یادداشت ها: 1-تاریخ موسیقی هیو ام میلر.ترجمه ی مهران روحانی(نسخه ی دست نویس) 2-مکتب های ادبی- ص284 3-سبک ها و مکتب های هنری -ص22 4 -از این جا به بعد مقاله-تا پاراگراف آخر-عمدتاًمأخوذ است از کتاب"نگاهی به سپهری"صص235-227.البته با مقداری حذف و اضافه 5-the structure and dynamics of the psych,coll.Works,Vol 8 ,p .436 نقل از کتاب خاطرات یونگ. 6-بوف کور- ص30 فهرست منابع: 1-تاریخ موسیقی هیو ام میلر.ترجمه ی مهران روحانی(نسخه ی دست نویس) 2-مکتب های ادبی-رضا سید حسینی-انتشارات نیل- چاپ سوم -1342 3-سبک ها و مکتب های هنری-آزبورن ،چیلورز و دیگران-تدوین و ترجمه:فرهاد گشایش-انتشارات عفاف- چاپ سوم -1383 4-نگاهی به سپهری-دکتر سیروس شمیسا-انتشارات مروارید- چاپ سوم -1372 5-بوف کور-صادق هدایت-امیر کبیر- چاپ چهارم -1331
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


