معرفی کتاب چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط dabeer   
دوشنبه, 11 آذر 1387 05:08

معرفی کتاب

«دو کنز ثمين»، ششمين کتاب از مجموعه‏ی ديار انديشه، تأليف محمود قوامی، يکی ديگر از انتشارات بنياد فرهنگی نحل است. کتاب به قطع ۲۴ در ۱۷ سانت، شامل ۲۲۷ صفحه است و روی جلد خوشرنگ آن، طرح خاص بنياد نحل ديده می‏شود و در سال ۲۰۰۶ در مادريد به چاپ رسيده.

دو کنز ثمين اشاره به دو واقعه‏ از وقايع تاريخی ديانت بهائی می‏کند: يعنی نزول لوح سلطان از قلم حضرت بهاءالله، شارع ديانت بهائی، خطاب به ناصرالدين شاه و شرح زندگی جوانی که از حضرت بهاءالله به لقب بديع مفتخر گشت و حامل اين لوح شد که آن را به دست ناصرالدين شاه برساند.

در صفحه‏ی اول کتاب عکسی از بديع در اسارت و زنجير ديده می‏شود. نام او آقا بزرگ و فرزند عبدالمجيد نيشابوری بود.

مقدمه‏ی خود مؤلف، جناب محمود قوامی در ابتدای کتاب، انگيزه نوشتن و انتخاب عنوان کتاب و مطالب ديگری را توضيح می‏دهد، که دانستنش برای خواننده مفيد است.

قصيده‏ی زيبای منوچهر حجازی در مدح بديع به مناسبت موضوع، قبل از فصل اول درج شده.

محمود قوامی در فصل اول که عنوان «معجزه در اديان الهی» دارد، به تشريح واژه‏ی معجزه و مفهوم آن در اديان و در ديانت بهائی و مترادف آن واژه از ديدگاه قرآن مجيد پرداخته و می‏گويد که کلام الهی در هر دينی معجزه‏ی آن پيامبر شناخته می‏شود. او لوح مبارک سلطان از قلم حضرت بهاءالله و قدرت اعجاب انگيز پيک آن را از معجزات اين ديانت شناخته است.

در فصل دوم که شرح نزول لوح مبارک سلطان است، می‏نويسد: «لوح سلطان بر خلاف الواح ديگر با پيک مخصوص از طبقه‏ی جوان ارسال گرديده... اين لوحِ مبارک يکی از الواحی است که در جريان پيشرفت امر (بهائی) به سوی ترقی و تعالی، نقطه‏ی عطف  محسوب می‏شود» و به نقل از کتاب «تاريخ شمس حقيقت» می‏گويد: (اين لوح) «زبان ميرزا حسينخانِ سپهسالار، سفير کبير ايران در اسلامبول را که سبب اين همه تبعيدها و سختگيری‏ها و بعض و عدوان شده بود، به تحسين و تمجيد از فضايل اخلاقی حضرت بهاءالله و اعتراف و اقرار به اشتباه دولت در تبعيد هيکل مبارک (حضرت بهاءالله) از ايران وادار ساخت.»

و در صفحات ديگر می‏نويسد: «لوح مبارک سلطان به لسان فارسی و در بعضی مواقع به عربی نازل شده است. بيانات عربی به طور کلی از يک نوع آهنگی برخوردار است که اگر به جای کلمه‏ای، مترادف آن را بگذارند و يا اگر کلمات پس و پيش تلاوت شود، تغيير آهنگ احساس می‏شود.» 

در فصل سوم «هدف از انزال لوح به ناصرالدين شاه» را می‏خوانيم که به موجب بياناتی که در خود لوح سلطان نازل شده، عالی‏ترين و مبارک‏ترين هدفی که حضرت بهاءالله برای سلطانِ يک مملکت اراده فرموده‏اند، عدالت گستری بين خلق خدا و ابراز لطف و رأفت بر اهالی مملکت است. بعد نويسنده در مورد تاريخ و محل نزول لوح سلطان توضيحاتی داده است.

فصل چهارم در خصوصيات پيک لوح سلطان، آقا بزرگ نيشابوری، و چگونگی ورود او به عکا نگاشته شده، در زمانی که هيچ کس بدون اجازه‏ی مخصوص نمی‏توانسته وارد اين شهر شود... می‏نويسد: «در يکی از روزهای همين ايام، جوانی در لباس ژوليده‏ی سقايی که گرد راهِ سر و صورتش حکايت از يک سفر طولانی، از راهی بس دراز داشت، وارد سرزمين عکا شد. خودِ همين ورود، به آن شهرِ محصور و ممنوع الورودِ بيگانه، در آن روز، با وجود نگهبانان و مراقبين بيشمار که کوچک‏ترين حرکات هر جنبده‏ای در آن حدود را از نظر دور نمی‏داشتند، حيرت انگيز... به شمار می‏آمد...به هر صورت جوان وارد شهر شده، به درون مسجد هم راه يافته و لحظاتی هم آرميده و در دلش شکر خدای را می‏کرده که تا اين جا بدون درد سر و مزاحمت کسی آمده و حال در فکر بقيه کار است.» و بنا به نوشته‏ی تاريخ، آقا بزرگ دوبار افتخار تشرف به حضور حضرت بهاءالله را يافت و در همين ملاقات‏ها بود که حضرت بهاءالله راجع به لوحی که خطاب به ناصرالدين شاه نازل شده بود، بياناتی فرمودند.

فصل پنجم حکايت از ورود جناب بديع به طهران و انجام رسالتش دارد. جناب بديع بعد از سه ماه يا بيشتر وارد طهران شد. مطابق دستور در يکی از کاروانسراها منزل گرفت و با هيچ يک از دوستان و مؤمنين حضرت بهاءالله ملاقات نکرد. قصر ييلاقی شاه را پيدا کرد و بر سر تپه‏ای مشرف به قصر نشست، تا شاه او را ببيند و احضار کند. بالأخره هنگامی که شاه به عزم شکار از قصر خارج می‏شد، بديع به آرامی به او نزديک شد و لوح سلطان را به شاه داد. دستور توقيف بديع فوراً صادر شد.

فصل ششم شرح شهادت جناب بديع از زبان خود کاظم خان فراشباشی، يعنی ميرغضب باشیِ دربار ناصرالدين شاه است که به پاداش کشتن بديع به دريافت خلعت خاصه‏ی ملوکانه مفتخر شد. در شرح شکنجه و کشتن بديع، مؤلف اشاره به نوشته‏ای دارد از محمد ولی خان تنکابنی فرزند ساعدالدوله که به مقام سرهنگی و بعد سپهسالاری در دربار ناصرالدين شاه رسيد. او در آن روزها به همراه پدرش در مأموريت بوده و در نور قبل از ورود شاه به آن مکان، به ملاقات کاظم خان فراشباشی رفته است و ماجرای قتل بديع جوان را از خود کاظم باشی شنيده و به رشته‏ی تحرير درآورده است. می‏نويسد: «پدرم پرسيد، جناب فراشباشی، اين بابی کی بود و چطور شد که به مرگ محکوم شد؟» جواب داد: «ای ميرپنج بگذار داستانی را برايت بگويم. اين شخص، مخلوق عجيبی بود... من به او فشار آوردم که نام دوستانش و مخصوصاً آنهايی را که در طهران به سر می‏برند، به من بگويد، ولی او در امتناعش پابرجا بود... فرستادم چوب و فلک آوردند. فراش‏ها شش نفر در هر نوبت او را به زير فلک گرفتند. ولی او در زير ضربات چوب نه فريادی کرد و نه التماس. وقتی اوضاع را چنين ديدم، او را از زير فلک خارج کردم. پهلوی خود نشانيده، دوباره گفتم: نام دوستانت را به من بگو. او به جای جواب خنديد و هيچ جواب به من نداد. مثل اين که آن همه چوب کاری در وی تأثير نکرده بود. اين خنده مرا غضبناک‏تر کرد. دستور دادم که منقل و ميله‏ی داغ بيآورند. در حالی که منقل را آماده می‏کردند، به او گفتم: بيا و راستش را بگو، وگرنه دستور می‏دهم، داغت کنند. در اين موقع خنده‏اش بيشتر شد. دستور دادم، دوباره او را به فلک ببندند. آنقدر او را زدند که ديگر در فراش‏ها توانايی نماند. خودم نيز خسته شده بودم. بعد دستور دادم که دستانش را باز کنند و او را به پشت چادر ببرند و به فراش‏ها دستور دادم که با داغ کردن، از او اعتراف بگيرند. سينه و پشت او را با ميله‏های گداخته چندين بار داغ کردند. صدای سوختن پوست او را می‏شنيدم و بوی گوشت سوخته به مشامم می‏خورد، ولی هيچ کدام از اين کارها تأثيری نداشت و نتوانستيم از او اعتراف بگيريم.

نزديک غروب، شاه از شکار برگشت و مرا احضار کرد. به حضور رفتم و تمام جريان را عرض کردم. شاه دوباره خواست که از او اعتراف بگيرم و سپس به قتلش برسانم. نزد او برگشتم و دستور دادم که دوباره داغش کنند، ولی او زير ميله‏های گداخته می‏خنديد و به هيچ وجه عجز و التماسی نمی‏کرد.... به فراشی که در ميخ زدن مهارت داشت، دستور دادم که سر او را بر روی تخته بگذارد و با پتکی در دست، بالای سرش بايستد. به او گفتم، اگر نام دوستانت را بگويی، آزاد خواهی شد، وگرنه دستور می‏دهم که اين پتک را بر فرقت فرود آورند. او دوباره خنديد... بالأخره به فراش اشاره کردم و او پتک را بر فرق آن جوان فرود آورد».

اين ماجرا و اتفاقاتی که در آن زمان در دربار ناصری رخ داد، به طور مفصل در اين کتاب نگاشته شده که به همين چند سطر اکتفاء می‏کنيم. همين قدر گفته شود که    

فصل هفتم: اثر دم مطهر جناب بديع، فصل هشتم سرنوشت لوح مبارک سلطان،

فصل نهم مروری بر اقارير کاظم خان فراشباشی را بيان می‏کند،

و در ضمايم لوح مبارک مخصوص جناب بديع به نگارش درآمده است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.