مقدمه ای پیرامون مباحث فلسفی قرون وسطی 1 چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط Administrator   
سه شنبه, 13 بهمن 1388 14:26

مقدمه ای پیرامون مباحث فلسفی قرون وسطی 1

کیان بهنود

عیسی ناصری در قرن اول میلادی در فلسطین ظهور کرد و بسیاری از یهودیان او را همان مسیح یا مشیاه موعود دین یهود دانستند. نوشته‌هایی که درباره زندگی و اعمال او باقی ماند اغلب به عنوان متون مقدس پذیرفته شدند و بعدها چهار نوشته از میان انها به عنوان اناجیل رسمی معرفی شدند: متا- مرقس- لوقا- یوحنا و باقی نیز مجعول شناخته شدند. طرفداران او چند رویکرد به او داشتند: گروهی او را تنها در حوزه اندیشه و دین یهود می‌پذیرفتند و او را منجی قوم تلقی می‌کردند. گروهی دیگر بیرون از محدوده یهودیت او را در عین انسان بودن، پسر خداوند دانستند. بعضی نیز او و چارچوب دینی او را به شکل عرفانی(گنوسیسی) و نگاهی ثنوی پذیرفتند. بر بنای این تقسیم بندی اخیر دو خدای خیر و خدای شر وجود دارند که عالمْ مخلوق و محکوم است به حکم خدای شر، و مسیح فرستاده خدای خیر که با حضورش و آگاه کردن انسان نسبت به اینکه ذات انسان از این جهان نیست، به رهایی او کمک می‌کند. بر این مبنا شریعت- اغلب شریعت یهود- نحوه زیستن در دنیا و در نتیجه امری شر حسوب می‌شود در حالی که رستگاری رهایی از عالم است. در چنین نگاهی عالم بر اثر یک خطا (و یا همان گناه اولیه) به وجود آمده و ذات انسان متعلق به آن نمی‌باشد. پولوس که مسیحیت بیشتر با وی به رسمیت رسید آن را از حوزه یهودیت خراج و آیینهای یهود را منسوخ اعلام کرد. نزد پولوس نیز جهان امری شیطانی است و در نتیجه نباید با جهان و شریعت که نحوه زیستن در جهان است همراه شد. زیستن در این جهان نتیجه گناهی است که آدم مرتکب شده است و از طریق او به دیگران به ارث رسیده است. بنابراین انسان اگرچه مسئول گناه خود نیست، اما در آن واقع شده است. شریعت یهود تنها باعث شد که انسان از گناه بیشتر باز ماند و بتواند مقدمات رهایی را فراهم کند و نه اینکه خودش باعث رهایی باشد. اما این رهایی با مصلوب شدن فرزند خدا امکان می‌یابد. مسیح نزد این گروه پسر، قدرت و حکمت خداست و دارای الوهیت می‌باشد، اما به لحاظ رتبه از خدا پایین‌تر است. او خالق نیز است. به عبارتی مسیح خود خداست که به صورت انسان تجسد یافته و تاریخ رهایی را آغاز کرده است. این امر که منجی دارای ذاتی الهی باشد به این معناست که نجات امری الهی است و به واسطه اراده خدا انجام می‌شود. اما اینکه منجی مصلوب و کشته شد کاملا درچارچوب دین یهود قابل فهم است. یهود رابطه خود را با خدا بر مبنای یک میثاق و پیمان تعریف می‌کند که بر مبنای آن خداوند در قبال اینکه قوم یهود او را بپرستند و فرمانهای او را به اجرا گذارند، از آنها محافظت کنند و در واقع مسیح با مصلوب شدن خود کفاره گناهان آنان را داده است.

از میان اناجیل نیز یوحنا تفسیری مبتنی بر اندیشه یونانی از مسیحیت ارائه داد و مفاهیم فلسفی را وارد آن نمود. بعدها این تفسیر یوحنایی-پولوسی میان مسیحیان مقبولیت یافت و دارای مرجعیت شد.

بعد از مسیح سنت فکری او بر مبنای کتاب‌هایی که در دسترس دیگران بود ادامه پیدا کرد. در قرن اول و دوم میلادی پدران رسول مبلغان و رهبران مسیحی بودند که پیش از آنکه سنت کلیسا حاکم شود و چارچوب مسیحیت را مشخص کند نظرات خود را درباره دین مسیح بیان می‌کردند.

پدران مدافع نسلی هستند که پس از پدران رسول می‌آیند و در واقع به شکلی جامع‌تر عقاید مسیحی را مورد بررسی قرار داده‌اند. دفاع آنان از مسیحیت همراه با عقاید یونانی و رمی بود. در واقع فرهنگی که آنان مدافع /ان بودند فرهنگی یونانی-رمی و مسیحی بود.

مختصری در مورد اندیشه یونانی و یهودی: چند نکته اساسی اندیشه و جهان‌بینی یونانی را از باورهای دیگر متمایز می‌کرد. ساختار دین یونانی مبتنی بر چند خدایی بود. اما خدایان موجوداتی ماوراء عالم و یا خالق آن نبودند. آنها با عالم به وجود می‌آیند و به عبارتی خود جهانند. در نتیجه عالم نزد یونانی به دو بخش طبیعت و ماوراء طبیعت تقسیم نمی‌شد. از سویی اندیشه آنان مبتنی بر علیت بود و هر پدیده ای برای اینکه وجود یابد به علت خاص خود نیاز داشت و در نتیجه طبیعت قابل شناختن بود. چرا که نظم و قانون بر آن حکم‌فرما بود بر اساس قوانین عقلی اداره می‌شد. در اجتماع یونانی نیز نظم حاکم و قونون حاکم بود. اما تفکر یهودی که در فلسطین حاکم بود به خدایی باور داشت که متعالی مطلق، قادر مطلق، و دانای مطلق بود و قبل از عالم وجود داشت و بعد از آن هم وجود دارد. به عبارتی خارج از عالم است و عالم وابسته به اراده اوست. عالم را از عدم خلق کرده و اراده‌اش بر آن حاکم است. دین یهود بر اساس پیمانی تاریخیاستوار گردید که بر مبنی آن براهیم با خداوند پیمان بست که در عوض حمایت‌های او از قوم یهود او را بپرستند و فرمان‌های او را اجرا کنند. یهود دارای تاریخ نیز بود. از سویی نزد یهویان، بر خلاف یونانیان، ذات خدا متعالی‌تر از آن بود که در بشر بتواند به آن راه یابد. هر چند خدایشان کاملا شخص‌واره بود و به کمک اندیشه‌های یونانی از این انسان‌وارگی کاسته شد. در نتیجه جهان بر مبنای قانون اداره نمی‌شد اراده یهوه بر آن حاکم بود. در طبیعت هر لحظه ممکن بود اتفاقی خاص روی دهد از همین رو بود که طبیعت‌شناسی میان آنان کم رشد شد. در اجتماعشان نیز قوانین انسانی نقشی نداشتند.

در قرن چهار قبل از میلاد لشکرکشی اسکندر موجب شکل‌گیری عصر یونانی ماْب شد. تاثیر اندیشه یونانی را می‌توان به راحتی نو نوشته‌های تورات مشاهده کرد. در رساله‌هایی که به رساله‌های حکمتی معروفند خدای یهود متعالی‌تر و نظام خلقت عقلانی‌تر است. با قرار گرفتن فلسطین تحت حاکمیت یونانیان و رمیان باور به ظهور منجی و زیستن در آخرالزمان نزد یهودیان نفوذ بیشتری یافت. یهودیان می‌پنداشتند که یهوه بر اساس پیمانی که با قوم یهود دارد، آنها را تحت سلطه کافران تنها نخواهد گذاشت و روزی منجی-مشیاه- خواهد آمد. با ترجمه تورات از عبری به یونانی (که زبان فلسفی بود) بسیاری از اصطلاحات و مفاهیم عبری ترجمه شده به یونانی بار فلسفی گرفت، چنانکه برای مثال شخص‌وارگی و انسان‌شکلی خدا در ترجمه یونانی کاهش یافت و تعالی خدا برجسته شد.

کسی که به نزدیکی جهان‌بینی یهودی و یونانی کمک کرد فیلون اسکندرانی بود. او هر دو فرهنگ را حقیقت می‌پنداشت. دو فرهنگی که اگرچه در ظاهر متفاوتند، اما در باطن یک سخن را می‌گویند و در نتیجه باید به باطن توجه کرد (همین نظر که هر دو فرهنگ حقیقت هستند در پدران مدافع موثر افتاد). روش او در فهم متون و مفهیم روش تمثیلی-رمزی بود. او بسیاری از مفاهیم یونانی را که از خداشناسی افلاطونیان میانه گرفته بود، در کلام یهو وارد نمود. مانند تطبیق جهان شناسی یهودی و افلاطونیان میانه، قرار دادن عقل (logos) خالق به عنوان واسطه بین خدای متعای و دیگر مخلوقات. وی در شکل‌گیری تثلیث یهودی نیز نقش مهمی داشت.

با توجه به آنچه آمد مسئله اساسی نزد پدران مدافع که در سنت یونانی می‌اندیشیدند، جمع بین عقل و وحی و یا فلسفه و ایمان بود. یوستینوس نخستین فیلسوف بزرگ این مدافعان یا آپولوژیست‌ها می‌باشد که در سال 100 میلادی به دنیا آمد. او بر این باور بود اندیشه یونانی و اندیشه مسیحی قابل جمع هستند و می‌توان اجتماعی از آنها پدید آورد. به دیگر سخن نزد او مسیحیت یک فلسفه است. اما مشکل در این است که اگر مسیحیت فلسفه است، پس تفاوتش با دیگر فلسفه‌ها چیست؟ پاسخ او این است که از آنجا مسیحیت از وحی و ایمان نیز استفاده می‌کنددر نتیجه فلسفه کامل است. حکمت جمع بین عقل و دین است. در نتیجه یونانیان نیز با عقل خود قدری از حقیقت را بدست آورده بودند.این نظر او در واقه پاسخ به این پرسش نیز بودکه اگر حقیقت تنها نزد مسیحیان باشد و تنها آنها نجات خواهند یافت، پس انسانهای قبل از مسیح چگونه می‌توانستند به حقیقت دست یابند و یا نجات یابند. نزد یوستینوس نور عقل الهی در میان همه انسانها قرار دارد، و در نتیجه هر کس مطابق عقل خود زندگی کند و به فرمان عقل عمل کند، مطابق نور و عطیه الهی زندگی کرده سات که هر فردی قدری از آن را در دست دارد. این عقل خدا که پسر خدا نیز هست، نزد یوستینوس، مسیح است. در نتیجه از اینجاست که مسیحیان می‌توانند همه حقیقت را در اختیار داشته باشند. این عقل که خدای پسر است توسط خدای پدر خلق شده است است. خدای پدر نزد او غیر قابل توصیف و غیر قابل شناخت است.

کلمنس اسکندرانی نیز تا حدود زیادی مانند یوستینوس می‌اندیشید. اگر چه او بین فلسفه و نوعی عرفان غیر ثنوی تفاوت قائل نبود. او بر این باور است که دو جریان مهم در تاریخ فکر وجود دارد که جریانهای یونانی و یهودی می‌باشند و مسیحیت در انتهای هر دو آنها ظهور کرده است. فلسفه نیز علم الهی است، چراکه با عقل که نوری الهی است سروکار دارد. اما ایمان مسیحی توسط شریعت که در واقع اجرای احکام است قابل حصول نیست، بلکه امری باطنی و درونی و اخلاقی است. این امر به این دلیل است که هر فردی خواه مسیحی و خواه غیر مسیحی قدری از عقل الهی یا لوگوس را دریافت نموده است.وی اگرچه اندیشه عرفانی دارد، اما قائل به ثنویت نیست و بر این باور است که تنها یک خدا وجود دارد که همان خدای خیر است و خالق جهان می‌‌باشد. هر دوسنت یهودی و یونانی نیز هر کدام به طریقی آماده دریافت مسیحیت شدند. یونانیان با عقل و یهودیان با وحی. در همین سیر کلمنس باور دارد که اولین مرحله نجات و رستگاری ایمان است. این ایمان مرحله‌ای انتقالی است و می‌بایست که از آن عبور نمود و به عرفان رسیدکه این عبور یا عقلانی است و یا اخلاقیو هر دو نیز به دنبال یک هدف هستند: رویت خدا و تبدیل شدن به موجودی الهی.

از دیگر پدران مدافعان با آن مواجه بودند خلقت عالم بود که اندیشه یونانی به آن قائل نبود برای فرد یونانی عالم ازلی بود و خلق و به وجود آمدن از عدم نیز بی معنا می‌نمود.اوریگنس اما این اندیشه را با اندیشه مسیحی جمع نمود و بیان کرد جهان به لحاظ زمانی ازلی است (قدیم است)و خلقت نیز ازلی است. اما خلقت در عین حال عمل آزاد خداوند است که می‌توانست انجام نپذیرد. اما خلقت در دو مرحله انجام می‌شود: نخست خلقت ازلی که خلقت ارواح یا عقول است و دوم خلقت مادی که با سقوط ارواح در جسم صورت می‌پذیرد. نکته این است که خلقت مادی بر اثر گناه نخستین انجام می‌شود.

در قرن چهارم دوباره نظریه انسان بودن مسیح که در آغاز ظهور او طرفدارانی داشت، توسط آریوس مطرح شد.آریوس کشیشی بود گه بیان نمود مسیح انسان است و حتی می‌تاوند گناه کند و در نتیجه پسر خدا نیست. عقاید او باعث شد شورایی جهت بررسی آنها که البته طرفدارانی نیز یافته بود تشکیل شود که در سال 325 میلادی در شهر نیقیه بر گزار و به شورای نیقیه معروف شد. مصوبات این شوراء به شورت به صورت عقاید رسمی مسیحیت به تصویب رسید که از جمله آنان این بود که مسیح موجودی الهی و شخص دوم تثلیث است و مخالفت با آن نیز کفر محسوب می‌شود. از آن به بعد متکلمان و فیلسوفان مسیحی تلاش کردندکه این مصوبات را عقلانی کنند. از آن گروه گرگوریوس نازیانزوسی بود که خداوند را در تثلیث فهم می‌کرد. وی آریوس را از آن جهت که به عقاید یونانی روی‌ آورده بود مورد نقد قرار داد و فلسفه یونان را فلسفه شرک می‌دانست. علاقه وی بیشتر متمایل به عرفان بود و در نتیجه بنابر سنتعرفانی آن زمان خدا را غیر قابل شناخت می‌دانست و بر این باور بود که ما او را بواسطه اعمالش می‌شناسیم. گرگوریوس نیسایی نیز قائل به این امر بود که انسان نمی‌تواند خدا را بواسطه فهم خودش بشناسد و خداوند برای فهم ما تاریک است. اما انسان به هر حال تصویری از خداوند است.

حدودا از قرن سوم میلادی بود که کلام مسیحی در زبان لاتین و حوزه تمدنی آن رو به شکوفایی نهاد. اولین متفکر بزرگ لاتین زبان مسیحی ترتولیانوس بود. وی به شدت با عقاید عرفانی و گنوسیسی زمان خود مقابله کرد و دشمن سر سخت فلسفه بود. به طوری که آتن را که مهد فلسفه یونانی بود شهر کفر و شرک خطاب نمود و در نتیجه دین و فلسفه را قابل جمع نمی‌دانست. او بر این بلور بود که فلاسفه حتی در اثبات وجود خالق و خداوند دچار مشکل می‌شوند، در حالی که مسیحیان تا جایی پیش می‌روند که خدا را در تثلیث در می‌یابند. ترتولیانوس نخستین کسی بود که واژه تثلیث (trinitas) را در زبان لاتین به کار برد (ایلخانی- ص81) . او خدا را یک جوهر واحد در سه شخص می‌دانست. در نتیجه به لحاظ جوهری تفوتی بین پدر، پسر و روح‌القدس قائل نبود. بلکه بر این باور بود که آنها سه شخص در یک جوهراند. وی از الوهیت نیز باوری تقریبا مادی داشت.

از دیگر شخصییت‌های پدران یونانی که محل بحث‌های زیادی در مسیحیت شد دیونوسیوس آریوباغی است که به دیونوسیوس مجعول نیز مشهور است. در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم میلادی می‌زیست. او را برای قرنها یک قدیس می‌شناختند که از یاران پولوس بود. چراکه او در آثارش خود را شاگرد پولوس معرفی می‌کرد. پولوس در سفرش به آریوپاگوس از مسیح سخن گفت و کسی به او توجهی نکرد. تنها شخصی به نام دیونوسیوس بود که با وی همراه شد. در قرون پنجم و ششم رساله‌هایی به رشته تحریر در آمد که نویسنده آنها خود را دیونوسیوس شاگرد پولوس معرفی می‌کرد و این رسائل از آنجا که گمان می‌رفت که از یاران پولوس است بسیار مورد توجه قرار گرفت. در صورتی که اگر همان اندیشه را دیگران ابراز می‌کردند مورد تکفیر واقع می‌شدند. این آثار نوشته‌های یک متفکر نوافلاطونی است که تمایلات زیادی به عرفان دارد. او سه نوع کلا را در آثا خود مطرک می‌کند. نخست کلام تیجابی که بر مبنای آن می‌توان در مورد خداوند صحبت کرد و صفات یا نامهایی را بر او حمل کرد. در این شیوه از کلام ما با مفاهیم انسانی سر و کار داریم که البته معرفتی ناقص به خداوند است. این مفاهیم که ما بر خدا حکل می‌کنیم ربطی به ذات خدا ندارد. دوم شیوه سلبی یا کلام تنزیهی است که دذر آن همه چیز را از خدا نفی می‌کنیم چرا که نامیدن چیزی به این معنا است که برای آن حدی تعیین کنیم و خدا نیز نامحدود است. طریق سوم یا کلام تفصیلی به این معناست که نفی چیزی از خدا به معنای تایید ضد آن نیست. اینکه خدا زیبا نیست به این معنا نیست که خدا زشت است، بلکه به این معناست که خداوند از این مفاهیم فراتر است. در این قسمت همه مفاهیم از خدا سلب می‌شوند. در باب خلقت نیز عقاید وی در مقابل سنت رایج مسیحی قرار می‌گیرد. او خلقت را برای خداوند ضروری می‌داند و در این راه از مفاهیم نوافلاطونی بویژه فلوطین تاثیر گرفته است. نزد او خلقت همانند فیض از خداوند جاری می‌شود. خدا مانند خورشید است که ضرورتا می‌تابد. در نتیجه به نوعی از هم جوهری میان خدا و جهان قائل شد. بنابر این در او وحدت وجود کاملا عیان می شود. این فیضان خداوند موجب نظریه اشراق در وی گردید. در اشراق نکته مهم سلسله مراتب موجودات است. میان موجودات دو سلسله مراتب برقرار است که یکی آسمانی و دیگری کلیسایی است. خداوند، به طریق نوافلاطونی، در ابتدای سلسله مراتب آسمانی قرار دارد.

از مهمترین و تاثیرگذارترین متفکران مسیحی که در میان متفکران لاتین قرار دارد مارکوس اورلیوس آگوستینوس است. وی در سال 354 متولد شد. ابتدا دیدگاهی مانوی و ثنوی اختیار کرد. مدتی با اندیشه‌های اپیکوری و رواقی آشنا شد تا اینکه به اندیشه‌های فلوطین بر خورد و تفکرات نو افلاطونی را دریافت در دست آخر در سال386 مسیحی شد. نزد آگوستینوس نیز رابطه عقل و ایمان رادرای اهمیت بسزایی است. جمله معروف وی این است که : "بفهم تا ایمان بیاوری و ایمان بیاور تا بفهمی". وی بر این باور است که برای ایمان آوردن انسان نخست بایست برای درک بعضی از مفاهیم از عقل استفاده کند. عقل مقدمات را برای ایمان آوردن فراهم می‌کند و در نتیجه عقل به صورت تابعی از آن در می‌آید و هدف آن، تنها ایمان می‌شود. رسالت عقل نیز فهم متون مقدس است که راهگشای نجات و رستگاری هستند. آگوستینوس در برهه‌ای از جستجوی خود با نظریات شکاکان یونانی نیز اشنا شد و در پی آن نظریه شناخت (که شکاکان آن را محال می‌دانستند) خود را بیان نمود. به طور کلی نظریه شناخت از بنیادی‌ترین و اساسی‌ترین پرسش‌های فلسفه در همه دوران‌هاست. نزد آگوستینوس در نظریه شناخت، همانند افلاطون، روح جوهری برتر و والاتر از بدن است. نیروی حیات نیز بدن نیز متعلق به نفس است. در نتیجهعمل شناخت نمی‌تواند متعلق به بدن و بنابراین شناخت حسی باشد. شناخت به طور کلی عملی است که مربوط به نفس است. اما پرسش این است که شناخت همواره شناخت چییز است و نفس چگونه می‌تواند اشیاء بیرونی را بشناسد. نزد آگوستینوس داده‌های حسی که بدن دریافت می‌کند نمی‌توانند در نفس تاثیر گذارند، چرا که نفس جوهری برتر از بدن است و جوهر پست نمی‌تواند بر جوهر عالی تاثیر گذارد. در نتیجه داده‌های حسی در بدن باقی می‌مانند و به نفس منتقل نمی‌شوند. پاسخ آگوستینوس این است که نفس به دلیل سلطه‌اش بر بدن به آن توجه دارد و هر احساسی که در بدن تولید می‌شود، نفس مشابه آن را در خود تولید می‌کند. در نتیجه شناخت حسی، آنگونه که ما دریافت می‌کنیمدر واقع عمل نفس استو نفس در تمایز خود از بدن و نیز بدون تماس با موجودات مادی آنها را می‌شناسد. اما مسئله دیگر در سنت مسیحی این بود که خدا خیر مطلق است و از خیر مطلق جز خیر ساطع نمی‌شود. جهان را نیز خداوند خلق کرده است. پس وجود شر در جهان چگونه توجیه شدنی است. آگوستینوس برای تبیین شر دو رویکرد دارد. یکی اینکه شر در جهان امری عدمی است و در اقع در خارج به نحو مستقل وجود ندارد که بدین معناست شر نبود خیر است. دوم اینکه شر نسبی است. یعنی اینکه هر امری که ر است اگر با توجه به نظم و زیبایی کل عالم نگریسته شود خیر خواهد بود. در نتیجه شر بصورت ذاتی د رجهان وجود ندارد بلکه مقوله‌ای اخلاقی است. به عبارتی شر به این معنا به اراده مخلوقات باز می‌گردد. از محوری‌ترین آثار آگوستینوس کتاب "شهر خدا"ی او ست که کتابی بسیار مهم در اندیشه سیاسی و تاریخی مسیحیان است. او در این کتاب میان دو دسته از انسانها و در واقه شهروندان فرق می‌گذارد. آنان که مطابق منافع این جهانی زندگی می‌کنند و آنان که به دنبال اجرای احکام خداوند هستند. نکته مهم در مورد این کتاب ایت است که تفاسیر متفاوت از آن منجر به تلاشهایی برای برپایی حکومت مسیحی در دوره‌هایی از تاریخ شد. گروهی گمان می‌کردند که شهر خدا شهری است در همین جهان که باید برای استقرار آن سعی کرد. اما خود آگوستینوس عنوان کرده که شهر خدا شهریست در ملکوت آسمان و نه در این جهان.

از دیگر فلاسفه مهم مسیحی که در حوزه یونانی-رومی قرار داشت بوئتیوس بود که در اوایل قرن ششم و تقریبا آغاز دوره قرون‌وسطی می‌زیست. او در مدارس رومی درس خواند و فردی روحانی نبود. اما از بزرگترین شخصیت‌های کلام مسیحی به شمار می‌رود. بسیاری این تردید را مطرح کرده‌اند که او تا آخر عمر خود مسیحی باقی نماند. چرا که در کتاب مهم خویش تسلای فلسفه اشاره‌ای به دین مسیح نمی‌کند و ساختار کتاب ساختار کاملا یونانی است. او برای فلسفه جایگاهی بسیار ممتاز قائل است و به دنبال این است که در یابد فلسفه و در نتیجه عقل تا کجا می‌تواند درباره الوهیت سخن گوید. هرچند خدای بوئتیوس خدایی مسیحی و خالق است و نه خدای یونانی. او نیز تضادی میان فلسفه و ایمان و وحی و عقل نمی‌بیند و می‌تواند آنها را جمع کند. در نتیجه خداشناسی او بشیشتر فلسفی است. خدا نزد وی جوهر و صورت محض است و در واقع وجود حقیقی می‌باشد. از سویی خدا از آنجا که کمال محض نیست می‌باشد و نقصی در او نیز واحد نیز می‌باشد و از آنجا که وحدت مطلق است، خیر مطلق نیز هست. خدای او اما مانند خدای دیگر مسیحیان خالق نیز می‌باشد. او با این باور از فلسفه یونان دور شد و خدا را خالق عالم تلقی کرد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.