“طبیعت‌ در فلسفه سیاسی ارسطو کیان بهنود "سیاست" ارسطو از مهمترین کتاب‌ها در تاریخ اندیشه سیاسی است و چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط farzaneh   
پنجشنبه, 08 بهمن 1388 07:32

طبیعت‌ در فلسفه سیاسی ارسطو

کیان بهنود


"سیاست" ارسطو از مهمترین کتاب‌ها در تاریخ اندیشه سیاسی است و تاثیرات بسزایی در تاریخ سیاسی غرب گذاشته است. مفاهیمی که ارسطو در این کتاب مطرح می‌کند، محل منازعات زیادی در حوزه اندیشه بوده است و همواره منازعاتی را در حوزه سیاست سبب شده است. از اساسی‌ترین مفاهیمی که در این کتاب بکار رفته مفهوم طبیعت (Φυσις) است و ارسطو بیان می‌کند که پولیس (πολισ) و یا دولت-شهر (ترجمه پولیس به دولت-شهر شاید ترجمه‌ای نارسا باشد. منظور اصلی در این ترجمه انفکاک‌ناپذیری گستره سیاسی و گستره مدنی در پولیس می‌باشد. به عبارتی زیست سیاسی و زیست مدنی را نمی‌توان در پولیس از یکدیگر جدا نمود) بنابر طبیعت و یا بالطبع وجود دارد و انسان نیز بنابر طبیعت و یا بالطبع یک حیوان سیاسی می‌باشد. مفهوم بالطبع حاوی این امر است که اولا ریشه‌های آن و نحوه شکل‌گیری آن مشخص نیستند و نیز اینکه افراد و تصمیم‌های فردی آنها به شکل ذاتی در صورت‌بندی آن موثر نیستند. ارسطو در کتاب اول سیاست به این امر می‌پردازد که خانواده نهادی طبیعی است، و این طبیعی بودن از آنجا می‌آید که روابط سازنده و اساسی نزد خانواده، مانند ارباب/بنده، فرزند/والدین، زن/شوهر، همگی طبیعی هستند. در بخش سوم از سیاست نیز این مفاهیم را بکار می‌گیرد و توضیح می‌دهد که فرد می‌بایست نظریه‌ای در باب حدود پولیس ارائه دهد و بدنبال قوانینی باشد که در اجتماع انسانی بکار گرفته می‌شوند. استدلال مقدماتی ارسطو همین موضوع است که انسان بالطبع یک حیوان سیاسی است و مشاهده می‌کند که بعضی از صورت‌های قانون سیاسی صورت‌هایی طبیعی هستند. این امور می‌توانند فرصتی را در دست دهند که بتوان نظامی سیاسی را ارزیابی و طبقه‌بندی کرد. از سویی او به عنوان اندیشمند سیاسی و با توجه به نگاه غایت‌شناسانه‌اش، می‌باید بهترین نهاد نظام سیاسی را توصیف کند و در راه اشاره می‌کند که یک قانون‌گذار به جهت وضع قوانین می‌بایست همواره رو به سوی طبیعت و راه‌های آن داشته باشد. و این رو به سوی طبیعت داشتن می‌بایست همواره در برنامه‌های آموزشی شهروندان مد نظر قرار گیرد. این امر در ارسطو با توجه به آنچه تا کنون آمد ریشه در نگاهی کاملا یونانی دارد. همانطور که گفته شد در یونان پیوستگی خاصی بود میان حوزه و زیست سیاسی و حوزه و زیست مدنی و به دیگر سخن آندو آنچنانکه امروزه مورد تفکیک قرار می‌گیرند، متمایز از یکدیگر قلمداد ‌نمی‌شدند. در نتیجه ارسطو در 1337a1-3 اشاره میکند که قانون‌گذار می‌باید به آموزش شهروندان توجه داشته باشد و طبیعت را در این آموزش لحاظ کند. به عبارتی قانون‌گذار به عنوان فعال سیاسی و کسی که در حوزه سیاست تصمیم‌گیر می باشد، وظیفة اساسی‌اش همان آموزش شهروندان است که این آموزش در حوزه مدنی قرار می‌گیرد. به بیان دقیقتر آموزش شهروندان که برای ما در حوزه فعالیت‌های اجتماعی و مدنی قرار دارد و قانون‌گذاری که برای ما در حوزه فعالیت سیاسی قرار دارد، نزد فرد یونانی و نیز ارسطو، در یک حوزه قرار می‌گیرد و آن سیاست می‌باشد. مفهوم سیاست نیز آنگونه که فرد یونانی از آن می‌فهمید، و آنگونه که ما می‌فهمیم دارای تمایز‌های مفهومی زیادی می‌باشد. در اندیشه کلاسیک یونانی پولیس به مکانی گفته می‌شد که مردمان در آن جمع و به زیست اجتماعی مشغول بودند. پولیس محدوده زیست مردمان و به بیانی محدوده وجود آنها بود. چنانکه از خصوصیت های مهم انسان، برای اندیشه یونانی همین حضور او در پولیس بود. به بیانی برای یونانی ،آنگونه که در اندیشه ارسطو بیان شده است، انسان موجودی مدنی بالطبع است، و تنها در دو صورت می تواند در جامعه واقع نباشد، یکی به دلیل وجود شرارت زیاد و طرد شدن از آن و یا به بیانی حیوان صفتی، و دیگری به دلیل فراتر بودن و برتر بودن از انسان. از اینجاست که ارسطو بیان می‌کند که برای تنها زیستن یا بایست حیوان بود و یا خدا. این حضور مبتنی بر استدلال نیز هست. ارسطو استدلال می‌کند که درست است که فرد و شخص به لحاظ زمانی بر جامعه تقدم دارند، ولی به لحاظ منطقی و مفهومی جامعه است که بر افراد تقدم دارد. درست مانند تقدم منطقی ِکل بر جزء. مثالی که ارسطو در این باب می زند این است که دست، تا آنجا دست ،به نحو حقیقی می‌باشد که عضوی زنده از بدنی زنده باشد. به سخنی دیگر دست بریده شده با دست ساخته شده از سنگ تفاوتی نخواهد داشت. انسان نیز، به همین طریق، تا آنجا انسان به معنای ارسطویی ( و به معنای کلی یونانی ) است، که عضوی از جامعه و نهادهای موجود در آن باشد. از اینجاست که جامعه از نظر ارسطو در وهله نخست، نهادی تربیتی و آموزشی است. به عبارتی انسان، ضرورتا، انسان در جامعه است و خارج از آن " معنایی " ندارد. این مبحث در ادامه بررسی خواهد شد. از دیگر سو، این بحث به این دلیل دارای اهمیت می شود که برای فرد یونانی، پولیس دارای هر دو شاخصه جامعه و دولت به نحو توامان است. به عبارتی در زبان یونانی، تفکیکی میان جامعه و دولت وجود ندارد، و بنا به همین نقصِ در زبان، که منجر به ظهور نوعی هستی شناسی شده است، پولیس همواره حامل مفهومی سیاسی در خود می‌باشد.

در واقع پولیس برای فرد یونانی به معنای شهر است و شهر برای یونانیان ،محل کنش سیاسی و زیست سیاسی می‌باشد. در نتیجه با توجه به این عدم تمایز مابین دولت و جامعه، قلمرو حقوق و قانون نیز از قلمرو آداب و رسوم و سنن تفکیک نمی شود. از اینجاست که لفظ واحد نوموس، هم به معنای آداب و رسوم و عرف است و هم به معنای قانون. در نتیجه هنگامی که از پولیس سخن به میان می آید، نوعی از یکپارچگی و وحدت در میان است .

در همین راستا و در نسبت با پولیس، به افرادی بر می‌خوریم که در پولیس واقع شده‌اند و در آن زیست می‌کنند، و همانا خود وجهی اساسی از پولیس هستند. به عبارتی پولیس نیز، هر چند دارای ماهیتی زنده است، اما وجود آن بسته به این زیست اجتماعی نیز می‌باشد. واژه پولیتِس که در انگلیسی به citizen ترجمه می‌شود، به آن کسانی گفته می‌شود که در پولیس می‌زیند. نکته مهم اما این است که پولیتس واژه‌ای حقوقی است و به عبارتی دارای مصداق حقوقی - سیاسی می‌باشد. به دیگر سخن اینگونه نیست که هر موجود انسانی که در پولیس واقع شود، پولیتس باشد و دارای حقوق سیاسی، بلکه آن کسی را پولیتس می‌نامند که، بنابر امتیازات نظام سیاسی، بتواند و مجاز باشد که در امور حکومتی دخالت کرده و حق شرکت در تصمیمهای دولت را داشته باشد. این واژه که حمید عنایت آن را به "شهروند" ترجمه کرده است، علی رغم داشتن دیرینه‌ای بیش از بیست و پنج قرن در ادبیات سیاسی غرب ،در حوزه فکری ما و در ادبیات سیاسی ما تنها بیش از نیم سده است که وارد شده است. که البته همین سابقه دیرینه در غرب، توان زور آزمایی لازم را برای آن فراهم کرده، و در نتیجه در طی سیر مفهومی خود در قرون متمادی، آب دیده شده است و پیچیدگی های نظری بسیاری را از سر گذرانده است. در واقع شاخصه شهروند این است که از "امتیاز" شرکت در کنش سیاسی برخوردار است، و می‌دانیم که قبض و بسط شمول این امتیاز، وابسته به نظام سیاسی مسلط در پولیس می‌باشد و آن است که مصادیق این واژه را تعیین می‌سازد.

از طرفی بین پولیس و پولیتس رابطه ای برقرار است که حاکی از نظامی است که طی آن پولیس با پولیتس نسبت برقرار می‌کند،که از این نسبت به عنوان پولیتیا یاد میشود. به عبارتی در این حوزه فکری به رابطه متقابل آن دو، که امری کاملا مدنی را پدید می آورد ،پولیتیا می‌گویند. واژه هایی مانندpolitics ,political و غیره که در زبانهای اروپایی بکار برده می‌شوند، همگی از این ریشه می‌باشند و از اینجاست که politics ،که از آن به علم سیاست یاد می‌کنیم، با آنچه ما در حوزه فکری خود سیاست می‌نامیم به غایت تفاوت دارد. چراکه politics به رابطه شهر و شهروند اشاره دارد و رابطه ای کاملا دوسویه است، و نشان از کنشی پویا در زیست اجتماعی می‌باشد، و نظام حکومتی حاکم بر پولیس را در مفهوم و مضمون خود دارد. (این سخن در حالی است که سیاست ،دستکم در یکی از معانی خود نزد ما یعنی تنبیه کردن. تفاوت ابزار سیاسی نیز از همین جا ناشی می شود که برای یکی خرد و تعامل است و برای دیگری اسباب تنبیه و خرد تنبیه کننده. از اینجاست که سیستم باز مدنی که رابطه انسان و مدینه است ،با سیستم بسته مدنی شرقی در تقابل است.)

اما مهمترین و اساسی‌ترین مفهوم در اندیشه سیاسی ارسطو مفهوم طبیعت است. همانطور که آمد، نزد ارسطو انسانها بنابر طبیعت خویش در جامعه زندگی می‌کنندو این با‌الطبع بودن برای آنها حکمی ضروری می‌نماید. اما ارطو مفهوم طبیعت را در معانی متفاوتی بکار می‌برد. برای مثال با توجه به فیلسوفان پیش سقراطی از جهان و یا کیهان به عنوان طبیعت کل نام می‌برد. اما مهمترین وجه طبعیت برای او طبیعت یک شیء خاص و یا طبیعت یک امر جزئی است. در واقع طبیعت یک جوهر خاص، همانگونه که در متافیزیک بیان شده است. در مجموع ارسطو در متافیزیک طبیعت را در چندین معنا بکار می‌برد:

1) به وجود آمدن آن چیزهایی که رشد می‌کنند.

2) مولفه نخستین درونی از چیزیکه شی‌ء رشد کننده با آن رشد می‌کند.

3) منبع حرکت نخستین که در هر موجود طبیعی به نحو ذاتی و درونی و نه به نحو عرضی داده شده است.

4) ماده نخستین که ثابت است و آنچه به وجود می‌آید، با توجه به آن به وجود می‌آید.

5) صورت یا جوهر که پایان فرایند صیرورت می‌باشد.

6) و به معنایی وسیع هرگونه جوهری. چرا که طبیعت یک چیز، نوعی از جوهر است.

اصلی‌ترین معنای، بخش‌های اول و دوم هستند. یک درخت، چیزی رسد کننده است و به سوی کمال خود رشد می‌کند. و دیگر معانی به علل چهارگانه ارسطو باز می‌گردد.

سخن اما در این است که همه آنچیزهایی که بالطبع وجود دارند، در واقع اصل و منبع حرکت را در خود دارند. از اینرو مفهوم طبیعت بمنظور توصیف آن امری استفاده می‌شود که خود-محرک است. در واقع دلیل حرکت آن، چیزی خارج از او نیست.

طبیعت در درون خودش از هر نیروی خارجی متمایز است. به هر صوت اساسی‌ترین تمایز و تضاد را می‌توان با محصولات هنری در نظر گرفت. یک اثر صناعی یا هنری، برای مثال یک تخت، به دلیل علل خارجی وجود دارد. به دیگر سخن یک هنرمند و یا سازنده، تخت را با توجه به علل خارجی می‌سازد و خود هنرمند نیز در میان این علل قرار دارد. اما اگرچه می‌توان گفت که تخت نیز، به این دلیل که وقتی سقوط می‌کند بنابر دلیل درونی خود سقوط می‌کند، بنابر طبیعت هست، اما نزد ارسطو تخنه و طبیعت از یکدیگر جدایند. به عبارتی می‌توان گفت که او علل ذاتی را از علل عرضی مورد تمایز قرار می‌دهد. و در واقع طبیعت دارای علل ذاتی می‌باشد و نه علل عرضی. اما اگرچه ارسطو هنر را از طبیعت تمایز می‌کند، اما بر این باور است که هنر از طبیعت تقلید می‌کند. و در این راستا مهمترین شباهت میان آنها در این است که فرایند طبیعی نیز همانند هنر، بدلیل چیزی می‌باشد. همانگونه که ارسطو بیان می‌کند:

وقتی چیزها دارای یک غایت هستند، مراحل آغازین و بعدی برای این غایت هستند. بنابراین، چیزها به نحو طبیعی به همان طریقی رخ می‌دهند که اعمال انجام می‌شوند و اعمال به همان طریقی انجام می‌شوند که چیزها به نحو طبیعی رخ می‌دهند. یک عمل بخاطر چیزی انجام می‌شود و چیزها نیز همچنین بخاطر چیزی به نحو طبیعی رخ می‌دهند. اگر یک خانه بالطبع بوجود آید، به همان طریقی بوجود آمده است که توسط هنر بوجود می‌آید. و اگر چیزهایی که بالطبع بوجود آمده‌اند، تنها بالطبع بوجود نیامده باشند، بلکه توسط هنر نیز بوجود آمده باشند، همانگونه بوجود آمده‌اند که به نحو طبیعی به وجود می‌آیند. در نتیجه یک چیز همواره به خاطر و بدلیل چیزی بوجود می‌آید II.8,199a8-18.

بنابر این مفهوم ارسطویی طبیعت با غایت‌شناسی وی پیوند خورده و نمی‌توان آنها را از یکدیگر جدا کرد. و بنابر آن نظریه پدیده‌های طبیعی برای یک غایت بوجود می‌آیند و رخ می‌دهند. همچنین فرایندهای طبیعی همانند کنش‌های انسانی هستند، چرا که هر دوی آنها به منظور خیر و بخاطر آن هستند.برای مثال حیوان‌ها از آنجا که خوابیدن برای آنها سودمند می‌باشد، می‌خوابند.

به هر حال تشابه میان غایت‌شناسی طبیعی و کنش‌ها و هدفمندی انسانی بدقت محدود شده است. در حالی که هنر یک قابلیت انسانی است که متضمن عقل می‌باشد، فرایندهای طبیعی متضمن عقل و پژوهش نیستند. همچنین ارسطو بکرات از طبیعت با استفاده از نفاهیم متشخص و فردی شده صحبت می‌کند. طبیعت همانند یه صنعتگر عمل می‌کند و یا اینکه خدا هیچ کار بیهوده‌ای انجام نمی‌دهد. در اشیاء طبیعی، غایات طبیعی، صورت یا جوهری درونی هستند که فرایندهای توسعه و رشد را هدایت می‌کنند.

کتاب سیاست با دو مسئله آغاز می‌شود: یکی اینکه پولیس به مثابه مقتدرترین و جامع‌نرین اجتماع به دنبال بالاترین خیر است و دیگری اینکه بعضی به غلط بر این باورند که تنها یک نوع از قوانین وجود دارد که البته با نماهای متفاوت بیان می‌شوند، و این نامهای متفاوت منوط به تعدادی از موضوعات متفاوت است، همانند استبدادی، پادشاهی، خانوادگی و غیره. ارسطو در این مورد احتمالا تحت تاثیر افلاطون بوده است. او همچنین به رد کسانی می‌پردازد که همه صورت‌های قانون را با قانون استبدادی یکی می‌گیرند. وی نمی‌پذیرد که صورت‌های متفاوت قانون مختص صورت‌های اجتماعی طبیعی هستند.

ارسطو روش خود را که بنابر آن به تحلیل پولیس دست می‌زند در ابتدای سیاست توضیح می‌دهد.او می‌گوید در موضوعات دیگر یک امر مرکب می‌باید به مولفه‌های غیر ترکیبی خود تقسیم شود، در واقع به کوچکترین اجزایی تقسیم شود که متعلق به یک کل هستند. و نتیجه می‌گیرد که به مولفه‌هایی که یک پولیس از آنها ساخته شده‌ است بنگریم، بهتر می‌توانیم بفهمیم که این اقسام متفاوت قانون چگونه با یکدیگر تفاوت دارند. و اضافه می‌کند که شخص اگر بتواند فرایند تحوا طبیعی را از آغاز در آنها دنبال کند، می‌تواند بهترین نظریه و بهترین فهم را از این مقوله بدست دهد (1252a28-26).

ارسطو بمنظور دفاع از نظریات خود آنها را در سه حوزه در نظر می‌گیرد:

1) پولیس بالطبع یا بنابر طبیعت وجود دارد.

2) انسان بالطبع یک حیوان سیاسی است.

3) پولیس بالطبع بر فرد مقدم است.

وی استدلال می‌کند که پولیس امری طبیعی است، چراکه بواسطه اجتماعات طبیعی دیگر، و همچنین به نحو طبیعی توسعه می‌یابد. اجتماعات نخستین همن اتحاد زن و مرد می‌باشد که منظور از آن خانواده است. اما نکته در این است که این اجتماعات از انتخاب عمدی و آگاهانه ناشی نمی‌شود، بلکه مبتنی بر کوششی طبیعی است. خانواده بر دو نهاد طبیعی قرار دارد، یکی زن و مرد و دیگری ارباب و بنده. که هر دوی اینها به زعم ارسطو بنابر طبیعت پدید آمده‌اند. در واقع خود خانواده از دو اجتماعی بر می‌آید که آنها اجتماع‌هایی مطابق با طبیعتند. و این مطابقت با طبیعت به معنای مطابقت با نیازهای روزمره است که نیازهایی طبیعی‌اند.

پس از آن روستا قرار دارد که آن نیز بواسطه اجتماع چندی خانواده بوجود می‌آید. نکته اما در مورد روستا این است که آن، همانند خانواده مبتنی بر نیازهای روزمره نمی‌باشد، بلکه بدنبال نیازهای غیر روزمره به عنوان گستره طبیعی خانواده بوجود می‌آید. این امر که روستا بر مبنای نیازهای غیر روزمره پدید می‌آید، به این معناست که آن، بدنبال بالاترین نیازها می‌باشد.

اما در پولیس که از اجتماع چندین روستا پدید می‌آید، خود بسندگی(Self sufficiency) نقش محوری را بر عهده می‌گیرد. اگر چه پولیس به خاطر خود زندگی صرف بوجود می‌آید، اما در واقع هدف نهایی و مقصود آن زندگی مبتنی بر خیر است. ارسطو بر این مبنا نتیجه می‌گیرد که پولیس بنابر طبیعت وجود دارد، چرا که مولفه‌هایی که پولیس از آنها تشکیل شده است، همگی بالطبع وجود دارند. در واقع پولیس غایت آنهاست و همانطور که در بخش نخست بیان گردید، طبیعت به یک معنا همان غایت است و در نتیجه پولیس بالطبع وجود دارد.

بنابر این واضح است که پولیس به آن معنایی طبیعی نمی‌باشد که علت حرکت خود باشد. در واقع طبیعی بودن پولیس، ناشی از این نیست که علت حرکت خود است، بلکه از اینجاست که غایت است. ارسطو در جایی عنوان می‌کند که آنچیزی را که شیء در فرایند صیرورت به طور کامل هست، و یا می‌شود، طبیعت می‌گوید برای این امر از انسان و اسب و خانواده مثال می‌آورد (1252b34). و این سخن به این معناست که طبیعت در واقع همان چیزی است که امور، آن خواهند شد. همچنین نشان داد که پولیس همان چیزی است که خانواده و روستا به سوی آن حرکت می‌کردند و در واقع آن شدند و در نتیجه پولیس مانند انسان و یا اسب شکل یا صورتی طبیعی می‌باشد.

بنابر این می‌توان پولیس را به یک معنا مصنوعی دانست. چرا که ارسطو هرگز آنرا به این معنا که علت حرکت خود می‌باشد طبیعی نمی‌داند. و نیز اینکه ارسطو قانون‌گذار با صناعت‌گر مقایسه می‌کند. و همچنین قانون‌گذار را کسی می‌داند که موسس اولیه پولیس است. در واقع صنعت‌گر برای ساخت یک تخت، ساختار صوری تخت یا همان شکل (Μορφη) آن را به یک تکه چوب می‌دهد و از آن یک تخت می‌شازد و قانون‌گذار نیز به ماده‌ای خام، صورتی مدنی و سیاسی اعطا می‌کند و برای مثال نهادهای مدنی را در آن بوجود می‌آورد. هر چند که در یک معنای محدود از طبیعت، واضح است که یک چیز نمی‌تواند هم طبیعی باشد و هم مصنوعی و دست‌ساز و در واقع دارای یک علت خارجی. از اینرو مشخص است که در اینجا طبیعت در معنایی گسترده لحاظ شده است و دارای معنایی غایت‌شناختی است.

اما این مسئله که انسان یک حیوان سیاسی، بیشتر از مثلا زنبور یا دیگر حیواناتی است که در گروه زندگی می کنند می‌باشد، بر مبنای نگره‌ای غایت‌شناختی استوار است و آن اینکه "طبیعت کار بیهوده انجام نمی‌دهد". تنها انسان‌ها دارای لوگوسیا سخن هستد، ولی دیگر حیوانات تنها دارای صدا هستند. طبیعت حیوانات غیر انسانی دارای ساختار عقلانی نیستند و تنها توانایی درک لذت و درد را دارند. و از آنجا که طبیعت به حیوانات توانایی ادراک درد را داده است، توانایی انعکاس آن درون یک صدای خاص را نیز داده است که از این طریق حیوانات تازه متولد شده می‌توانند والدین خود را آگاه سازند. اما سخن در انسان نقشی بسیار برجسته‌تر دارد و می‌تواند ابزاری باشد به جهت دریافت عدالت و بی‌عدالتی و یا خیر و شر، و در واقع سخن یا لوگوس به نوعی ساختار عقلانی میان عالم و انسان اشاره دارد. همین لوگوس نقشی بنیادی را در قوام هستی انسان بر عهده دارد. در واقع لوگوس و پولیس دقیقا دو تمایزی هستند که انسان را از دیگر حیوانات جدا نگه می‌دارند. در نتیجه همواره نسبتی است میان لوگوس و پولیس. به عبارتی انسان از آن جهت دارای پولیس است که دارای لوگوس می‌باشد و نیز از آنجهت دارای لوگوس است که در پولیس زیست می‌کند و هر دوی اینها، بالطبع نزد او وجود دارند.

اما ارسطو واژه حیوان سیاسی (Πολιτικον ζοιον) را در معنایی وسیع و در واقع زیست‌شناختی و بمنظور ارجاع هر موجودی بکار می‌گیرد که دارای قابلتی برای زیست اجتماعی و یا کنش متقابل با دیگر همنوعان خود باشد. اما در انسان چیزی وجود دراد که تنها به لوگوس و پولیس وابسته است و آنهم ظرفیت اخلاقی اوست. و ارسطو تاکید می‌کند که یک اجتماع مانند خانواده و پولیس تنها در صورتی می‌تواند وجود داشته باشد که اعضای آن بتوانند عدالت و خیر را بفهمند و آن را به ادراک در آورند. اما اضافه می‌کند که انسانها تنها در صورتی می‌توانند، در تقابل با ادراک حسی، به ادراک اخلاقی نائل شوند که دارای فضیلت در حوزه عمومی و خرد عملی باشند که اینها نیز بوسیله طبیعت ارائه نمی‌شود، بلکه توسط آموزش و در قالب عادت بدست می‌آید("فضیلت در حوزه عمومی" را در ترجمه αρετη یونانی آورده‌ایم. این واژه اغلب تنها به "فضیلت" ترجمه می‌شود، ولی با توجه به دلالت یونانی که قائل به بروز و ظهور توانایی‌ها در حوزه عمومی بود، ترجمه مذکور پیشنهاد شد. برای اطلاع بیشتر ر.ک یورگن هابرماس، دگرگونی ساختاری حوزه عمومی و نیز ورنر یگر، پایدیا، جلد اول). و از اینجا این نتیجه را می‌گیرد که انسانها تنها از طریق قوانین پولیس است که می‌توانند فضیلت اخلاقی (که در حوزه عمومی مطرح است) و عدالت را کسب کنند (1253a38). در نتیجه می‌بینیم که آموزه ارسطو درباره بالطبع بودن پولیس قدری محل مناقشه است و می‌تواند توسط استدلالات دیگر او نفی شود.

اما نکته مهم در مورد کسب فضایل اخلاقی و خرد عملی این است که انسانها تا زمانی که مورد آموزش قرار نگیرند نمی‌توانند میان عدالت و بی‌عدالتی و میان خیر و شر تمایز قائل شوند. در واقع تنها پس از آنکه تحت آموزش و تعلیم و تربیت قرار گرفتند است که این قابلیت درون آنها گسترش می‌یابد که بتوانند میان این امور تمایز بگذارند.

اما یکی از مهمترین نظریه‌های ارسطو در مورد پولیس و مفهوم طبیعت در اندیشه سیاسی وی این است که پولیس، بالطبع بر فرد مقدم است. این سخن برای خواننده مدرن اندیشه سیاسی تقریبا به معنای دفاع از توتالیتاریسم است و مستلزم نفی فردگرایی. این سخن درواقع با مقایسه‌ای بدست می‌آید که ارسطو میان شهروندان و اعضای بدن انجام می‌دهد.او چنین استدلال می‌کند که کل، به نحوی ضروری مقدم بر جزء است و این استدلال را اینگونه ادامه می‌دهد که اگر کل از میان رود، جز ضرورتا آنچیزی نخواهد بود که پیش از این بود و نمی‌توان آنرا همان امر پیشین دانست. از طرفی اگر مثلا دستی از بدن جدا شد دیگر نمی‌توان آنرا دست نامید، چرا که در معنای دست، ضرورتا بخشی از بدن بودن نهفته است. در نتیجه این نظریه پیشنهاد می‌کند که پولیس، دقیقا همانگونه که حیوان بر اجزای ارگانیکی بدنش مقدم است، بر افراد تقدم دارد (این نظریه در اندیشه سیاسی مدرن، به همان اندازه که مورد نقد قرار گرفته است، دفاع نیز شده است. از مهمترین مدافعان این نظریه می‌توان از ادموند برک، ژوزف دومستر، و نیز هگل نام برد. هر چند که دفاع مدرن از این نظریه توسعه مفهومی بیشتری یافته است، ولی همچنان به اصل ارسطویی تقدم منطقی جامعه بر فرد پایبند مانده‌اند. دفاع ادموند برک، حقوق‌دان انگلیسی به طور خلاصه این است که دو نظریه در مورد منشاء جامعه در دست است. یکی اینکه افراد در زمانی خاص به انی نتیجه رسیدند که برای حفظ منافع خود و سهولت در امور می‌باید تشکیل یک اجتماع دهند و دیگری اینکه جامعه بر فرد مقدم است. وی توضیح می‌دهد که برای این امر که افراد بتوانند در زمانی خاص، یعنی ابتدای تاریخ بنابر قراردادی خاص تشکیل جامعه بدهند، می‌باید بسیاری از مفاهیم، من جمله خود مفهومِ جامعه، و پایبندی به قرارداد، و نیز انواع متفاوت حکومت و بسیاری از مفاهیم دیگر را در ذهن داشته باشند. و اگر اینگونه باشد، نتیجه می‌شود که این افراد، ضرورتا، پیش از آن در جامعه قرار دارند که چنین مفاهیمی در ذهن آنها وجود دارد. در واقع اگر کسی دارای چنین نظریاتی باشد، بدون شک در جامعه قرار دارد. در نتیجه نمی‌توان ریشه اجتماع را به سادگی درون قرارداد اجتماعی دانست. هر چند با راهی که جان لاک پیش از او رفت و بین جامعه سیاسی و جامعه مدنی تفکیک قائل شد، این تضاد بسیار راحت‌تر بررسی می‌شود.). در واقع اجزاء نمی‌توانند جدای از کل وجود داشته باشند و اگر هم وجود داشته باشند، دیگر معنی سابق خود را دارا نمی‌باشند. اما کل می‌تواند بدون بعضی از اجزای خود وجود داشته باشد.

این در جامعه و پولیس بودن تا جایی دارای اهمیت است که ارسطو بیان می‌دارد کسی که بالطبع، و نه توسط اتفاق و بخت، بدون پولیس (Απολις) است، یا موجودی پایین‌تر از انسان است و یا اینکه برتر از انسان می‌باشد. اما در مجموع این نظریه تقدم پولیس بر فرد نزد ارسطو تا حدودی مبهم می‌نماید، چراکه وی میان طرقی که چیزی می‌تواند بر چیزی دیگر مقدم باشد، تمایز قائل می‌شود.

به هر حال استدلالات ارسطو در کتاب سیاست می‌تواند تفاسیر متفاوتی را در خود بپذیرد. و اگر طبیعت را به معنای محدود آن در نظر بگیریم، این نظریه دارای تناقضات درونی زیادی خواهد شد. اما نتیجه‌ای که ارسطو در آخر می‌گیرد این است که اگر فرد به هر دلیلی جدای از جامعه و پولیس قرار گیرد، به معنای انسان نبودن او نیست، بلکه به این معناست که او دیگر فرصت آموزش و در نتیجه توسعه اخلاقی و دست‌یابی به فضیلت را نخواهد داشت. و همین مسئله تفسیری را بدست می‌دهد که آن موجود، انسان به معنای متعرف آن نزد ارسطو، که حیوانی است دارای لوگوس و در نتیجه دارای توانایی تمیز میان خیر و شر، نخواهد بود. به عبارتی خارج از پولیس، لوگوس نیز وجود نخواهد داشت. و از همینجاست که پولیس برای ارسطوجنبه‌ای تربیتی دارد و با همین تربیت است ه خرد اخلاقی فرد ظهور می‌کند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.