| ولایت مطلقه : حق تنها |
|
|
| نوشته شده توسط Administrator | ||||||||
| چهارشنبه, 29 مهر 1388 11:12 | ||||||||
|
ولایت مطلقه : حق تنها کیان بهنود نظریه ولایت مطلقه دینی هم در حوزه مسیحیت دارای سابقه تاریخی است و هم در حوزه اسلام. اگر چه در ایران مردم چند دههای است كه با این مفهوم رابطه نزدیكی دارند و آن را حس می كنند، اما هنوز نتوانستند تحلیلی جدی، جدای از بیانیههای سیاسی در این مورد منتشر كنند. از دلایل اصلی آن یكی وجود سانسور در ایران و دیگری این مسئله است كه از آنجا كه ولایت مطلقه پایی نیز در دین دارد، اغلب تحلیل آن برای اندیشمندان سیاسی دشوار می نماید. ریشههای تاریخی آن در عالم مسیحیت نیز به جز در یكی دو كتاب، در جای دیگری مورد تحلیل قرار نگرفته است. در این نوشته ولایت مطلقه را به طور كلی بررسی نخواهیم كرد، بلكه تنها به یكی از تناقضاتی كه این دكترین به همراه دارد اشاره می كنیم و در نوشته بعدی به ریشه آن در مسیحیت توجه خواهیم كرد. چرا كه مسیحیت قرون میانه، بویژه سدههای پیش از رنسانس دارای همان مسئلهای بود كه در حال حاضر ایران به آن دچار است : تئوكراسی. به كار بردن لفظ مشكل البته به معنای وجود پیش فرض به جهت بررسی این امور نیست، بلكه محصول این بررسی است. این نوشته نه بر بنیانی سیاسی، كه موضوعی فلسفی را مد نظر دارد. پرسش اصلی این است كه بنیاد ولایت مطلقه یا تئوكراسی چیست؟ (تئوكراسی را دكتر سیدجواد طباطبایی در كتاب ارزشمندش، "جدال قدیم و جدید" به ولایت مطلقه ترجمه كرده كه برگردان هوشمندانهای است.) در واقع لفظ مطلقه دلالت بر چه معنایی دارد و مدلول آن كدام مفهوم است. چه چیزی را در ولایت، مطلقه میدانیم؟ پیش از این در اصلاحگرایی 4 به سخن ادموند برك، حقوقدان انگلیسی قرن 18 اشاره كردیم كه گفته بود : "هر كس حق دارد به هر كاری دست بزند. ولی آدمی كه به هر چیزی حق دارد، از هر چیزی هم محروم است." بخش دوم سخن او حاوی اندیشهای به غایت عمیق است. اندیشهای كه در دوران بعدی و بویژه در ایدهآلیسم قرن نوزده تاثیری مهم نهاد. به زبانی پیچیده، این حدِّ بشر و حدِّ توانایی او است كه حق او را تعیین میكند، و در آنجا كه فردی حق انجام هر كاری را داشته باشد – یعنی حدی برای او در نظر گرفته نشود و میل به بینهایت داشته باشد، به صفر خواهد انجامید - از انجام هر كاری محروم است. در وهله اول شاید این سخن، بیانی غامض داشته باشد. اشتباه معتقدین به ولایت مطلقه (فقیه)، دقیقا در فهم نكردن این امر است كه این مفاهیم در سیری دیالكتیكی معنا مییابند. برای فهم این مسئله میبایست تا حدی به درك مفهوم دیالكتیك در هگل نائل آمد. هر چند كه درك دیالكتیك هگلی نیازمند نوشتهای مفصل است، ولی تا حدی كه به ما كمك كند آن را وا خواهیم كاوید. اصل تناقض در فلسفه لایب نیتس اصلی اساسی بود.( این مسئله را تا حدی در نوشته "تبیین معانی چندگانه عقل" توضیح دادیم.) تناقض نه در اشیاء راه داشت و نه در مفاهیم. به عبارتی، نه تنها یك مفهوم نمیتوانست در عین حال حاوی امور متناقض گردد، كه شیء نیز همینگونه بود. برای ایمانوئل كانت اما تناقض اگر چه در مفهوم راه نداشت، اما با توجه به علاقه كانت به فیزیك نیوتنی، در شیء راه داشت. كانت این امر را با توجه به مفهوم نیرو بدست آورد. نزد كانت میتوان به شیء x از دو سو نیرو وارد كرد، و شیء را در حالت سكون نگه داشت، و یا اگر یكی از دو نیرو بیشتر بود، شیء را به آن سو حركت داد. در اینجا دو نیرو بر شیء وارد میشود كه در حالت تناقض قرار دارند. حال اگر یكی از دو نیرو را برداریم و نیروی دیگر باقی باشد، شیء آغاز به حركت میكند و مشكلی در برداشتن آن نیرو نخواهد بود. در نتیجه برای كانت تناقض در شیء میتواند یافت شود، ولی در مفهوم اینگونه نیست. مفاهیم، به زبان ما تك افتادهاند و دارای انسداد میباشند. به عبارتی هر مفهوم در تمایز خود از دیگر مفاهیم است كه وجود و معنا مییابد. مفاهیم دارای وجودی صُلب هستند.
اما نزد هگل نه تنها اشیاء میتوانند موضوع تناقض قرار گیرند، كه مفاهیم نیز این قابلیت را دارند. مفاهیم دیگر آن سفتی و خشكی پیشین خود را از دست میدهند و از درون یگدیگر سر بر میآورند. مثالی كه خود هگل میزند، سر بر آوردن مفهوم نیستی از هستی و مفهوم صیرورت یا شدن از این هر دو است. در این مثال، هستی و یا وجود، دیگر مفهومی خشك و صلب نیست كه نتواند مفاهیم دیگر را بزاید، بلكه شكسته میشود و از درونش، و در واقع با اندیشه به آن، مفهوم نیستی بیرون میآید. نكته مهم در این میان این است كه اگر چه در ارتباط با شیء میتوان یكی از دو نیرو را برداشت و نیروی دیگر همچنان باقی بماند، اما در ارتباط با مفاهیم اینگونه نیست. نمیتوان یكی از دو مفهوم متقابل را برداشت و تنها به مفهوم دیگر اندیشید. این مفاهیم در كنار یكدیگر و توامان دارای معنا هستند و به عبارتی گویا، اینها از درون یكدیگر سر بر آوردهاند. نمیتوان به هستی جدای از نیستی اندیشید. در اندیشه سیاسی این شكل از بررسی بیشتر مشهود است. برای مثال در اندیشه سیاسی ماركس میتوان رگههایی از این اشتباه در اندیشه را یافت. ماركس با توجه به این كه دیالكتیك مفاهیم را همانند فیزیك كانتی میفهمید، بر این باور بود كه میتوان تضاد میان پرولتاریا و بورژوا را با كنار گذاشتن یكی از اینها حل كرد. به عبارتی ماركس این دو را نه مفهوم، كه شیء میدانست. او گمان میبرد كه اگر طبقه پرولتاریا، بورژوا را كنار زند و از میان ببرد، میتوان همچنان از طبقهای به نام پرولتاریا سخن گفت. به دیگر سخن او تضاد دیالكتیكی را به تقابل واقعی تنزل داد. اما در جایی دیگر خرید و فروش را به حوزه تضاد دیالكتیكی میبرد و پول را كه میان بیواسطگی آن دو جدایی پدید میآورد، زاینده خشونت میداند و در نتیجه پول را از اقتصاد خود حذف میكند. اما این سخن چه ارتباطی با ولایت مطلقه میتواند داشته باشد. ارتباط این موضوع در این است كه مفهوم حق نیز به شكل دیالكتیكی بدون مفهوم مسئولیت و تكلیف قابل فهم نیست. و این امر، معنای همان سخن برك است كه حقِ بی نهایت به هیچ وجه مفهومی حقوقی نیست و نمیتوان به آن اندیشید. حق اگر در كنار مسئولیت فهمیده نشود به طور كلی زاینده خشونت است. آن سویهای نیز كه در ولایت دارای عنوان مطلقه است، بدون شك همان "حق" میباشد كه در ولایت مطلقه فقیه، به شكل مطلق و نامحدود در دستان فقیه یا هر فرد دیگری قرار میگیرد. (به یاد دارم كه مرتضی مطهری نیز در جایی حق و تكلیف را مفاهیمی توامان در نظر گرفته بود و بیان كرده بود كه فرد به همان میزان كه دارای حق است، دارای تكلیف نیز هست.) در نتیجه فردی كه حق نامحدود دارد، دارای تكلیف نا محدود نیز هست، به عبارتی در حوزه سیاسی در هر جایی از كشور كه تحت سرپرستی ولی فقیه است، هر اتفاقی كه افتد مسئولیت آن با ولی فقیه است. اما در این میان اگر فردی دارای حق مطلق بود از پاسخگویی مبرا دانسته میشود. چرا كه به درستی می توان بیان كرد كه تكلیف و مسئولیت در پاسخگویی، خود نوعی محدودیت برای حق است. آنكه نسبت به امور پاسخگو باشد دیگر حق مطلق ندارد. در نتیجه مفهوم ولایت مطلقه فقیه مفهومی است تك افتاده و بدون نسبت با سویهی دیگر خود و چنین چیزی نمیتواند متحقق شود. ولی متحقق شده است. (بنابراین تنها نتیجهای كه میتوان از آن گرفت، سرنوشتی است كه گریبانگیر تمام كسانی شده است كه خود را دارای حق مطلق میدانستند. نكته در این است سویهی دیگر مفاهیم خود را بر آنها تحمیل خواهند كرد و این تحمیل جز از طریق خشونت حاصل شدنی نخواهد بود. آنها در جای پس از خشونتهای بسیار،تنها در مقام پاسخگویی مطلق خواهند رسید كه روزی است بس مبارك-بادا.) در نتیجه تنها نتیجهای كه از این بحث می توان گرفت این است كه، نظریه ولایت فقیه دارای اشكالات مفهومی و تناقضات بسیاری است كه نه تنها حل نشدهاند، بلكه حل شده آنها برابر است با از میان رفتن این نظریه. اینها از ولی مطلقه فقیه تكلیف و مسئولیت را گرفتهاند و تنها به حق مطلق او اكتفا كردهاند. تكافویی كه میتوان اثبات كرد كه چنان دوام نخواهد آورد.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|



