اصلاح‌گرایی (5) چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط dabeer   
يكشنبه, 05 مهر 1388 11:40

اصلاح‌گرایی (5)

كیان بهنود

در نوشته‌های پیشین، بررسی مفاهیمی را در سیری تاریخی، از سده‌ دوازدهم آغاز كردیم و در مورد ریشه‌های اصلاح‌گرایی دینی و اساسا تحول در اندیشه دینی، تا آنجا كه مقدور بود سخن گفتیم. اندیشه‌های مارتین لوتر را به بحث گذاشتیم و در بخش چهارم مبحث اصلاح‌گرایی را در حوزه اندیشه سیاسی واكاویدیم. ادموند برك كه سیاستمداری محافظه‌كار بود، توانست با موضعی كه در مقابل انقلاب فرانسه گرفت، اندیشه اصلاح‌گرایانه را تبیین كند و تكیه خود را بر زمانمندی امور و تغییرات تدریجی بنیان نهد و در واقع با توجه به ریشه واژه conservatism سعی در حفظ نهادهای سنتی داشته باشد. اما نكته مهم برای او این بود كه این حفظ كردن، جز در سایه تغییر رخ نخواهد داد، و تغییر است كه همواره باعث می‌شود امور زمانمند بتوانند در طی زمان، دوام آورده و از میان نروند. در انتها به این پرسش مواجه شدیم كه چگونه می‌توان با توجه به اندیشه اصلاح، به تغییر دست یافت و نهادهای اجتماعی را در بستر زمانه دچار تحول كرد. برای این منظور سعی كردیم كه از اندیشه اجتماعی و فلسفه سیاسی مدرن پرهیز كرده و از مبحثی در فلسفه علم مدد جوییم. بررسی اندیشه‌های سیاسی معاصر به سبب گستردگی حجم زیادی به خود اختصاص خواهند داد. اما در مباحث فلسفه علم، در بحث از تحولات علمی همواره این پرسش مطرح بوده است كه چگونه، یك باور علمی كه سالها وسیله تبیین اموری در عالم بوده و كاربردهای فراوانی از خود به نمایش گذارده است، می‌تواند جای خود را به باوری دیگر داده و نقش خود را در میان نظریات علمی، كمتر از سابق و یا حتی به طور كلی باطل كند. در این میان به نظریه‌های بسیاری بر می‌خوریم كه بسیاری از آنها به كار ما در این نوشته نمی‌آیند. آنچه كه در این مقاله به آن خواهیم پرداخت، بحث تامس كوهْن در مورد فلسفه علم و اندیشه‌های وی در باب چگونگی شكل‌گیری اندیشه‌های علمی جدید، و در نهایت چگونگی كسب اقتدار این نظریات جدید است. به طوری كه می‌توانند نظریات پیشین را به كنار نهاده و جایگاه خود را در مقام تبیین كننده امور عالم به ثبت رساند. در واقع مسئله‌یی كه كوهْن با آن درگیر بود نیز همین پرسش بود كه چگونه یك پارادایم علمی، كه حتی برای قرنها بر مسائل علمی استیلا داشته است، جای خود را به پارادایمی دیگر می‌دهد و پارادایم نوین، پارادایم پیشین را محدود می‌كند. وی بر این مبنا در بحث فلسفه علم و تغییر در اندیشه‌های علمی، گزاره‌یی را مطرح می‌كند به این مضمون كه "تدقیق در سنت علمی، به تغییر در سنت علمی می‌انجامد." به عبارتی نظر او این است كه با تدقیق در مورد مسائل علمی و با بررسی هر چه دقیق‌تر مسائلی كه با آنها روبرو می‌شویم، می‌توانیم از راهكارهای موجود و در واقع از شیوه‌های موجود فراتر رویم و در نهایت به پارادایمی جدید دست یابیم. این سخن در علوم اجتماعی نیز می‌تواند دارای كاركرد باشد. می‌توانیم همین نگرش به تغییر و تحولات را، در علوم اجتماعی نیز به كار برد. با حذف واژه "علمی" از این گزاره، می‌توان آن را در مورد علوم اجتماعی وارد و سپس كاربرد آن را تعیین كرد. با این كار، به این گزاره دست می‌یابیم كه "تدقیق در سنت، به تغییر در سنت منجر می‌شود". اما پیش از این كه وارد بحث در اندیشه اجتماعی و سیاسی شویم، تا حدی پروژه فكری تامس كوهْن را شرح می‌دهیم. نزد كوهْن بحث بر سر تغییر پارادایم‌های علمی است. نكته این است كه چگونه یك پارادایم علمی، كه حاوی اصولی بنیادین و تعاریفی فرعی است، و شاخصه آن تعریفی عام بر طبق یك دیسكورس مشخص از عالم است، می‌تواند با تغییر این اصول، ما را وارد پارادایمی جدید كند كه بنا بر آن، عالم را جور دیگری بفهمیم. پارادایم در واقع نوع مواجهه بنیادین ما با عالم است. در پارادایم اصول و همچنین شیوه تحلیل این اصول در اختیار ما قرار می‌گیرد. ولیكن هر پارادایم دارای اصولی بنیادین است كه تغییر در آنها منجر به تغییر اساس پارادایم و در نتیجه كل آن خواهد بود. از دیگر سو اما هر پارادایم حاوی اصولی فرعی است كه تغییر در آنها تنها منجر به تدقیق در آنها می‌شود و حتی شاید اصول پارادایم را مستحكم‌تر كند. با توجه به آنچه كه آمد، پرسش كوهْن این است كه اصول محوری پارادایم، چگونه تغییر می‌یابند و یا به دیگر سخن، چگونه یك پرادایم، جای خود را به پارادایمی دیگر می‌دهد؟ مثالی كه خود وی بیان می‌دارد، این است كه برای چند سده پارادایم نیوتنی با تمام فروعش، پارادایم مسلط بر فیزیك بود. این سخن به این معنی است كه در مواجهه با امور عالم، و مسائلی كه در علم پیش می‌آمد، با استفاده از اصول این فیزیك و شیوه‌های رایج در آن، مسائل را پاسخ می‌دانند و نحوه كاركرد امور عالم را تبیین می‌كردند. تعریف نیرو، جرم، نسبت اشیاء، جاذبه و بسیاری از مسائل دیگر، از جایگاه خودشان در آن بر خوردار بودند. ولی با توجه به مسائلی كه خواهد آمد، این دیدگاه و این پارادایم، در اوایل سده بیستم جای خود را به پارادایم "نسبیت" داد. در تغییر پارادایم، بحث از تغییرات جزیی در میان نیست، بلكه تمام ساختار و اساس شیوه فهم عالم دچار تغییر می‌شود. به عبارت دیگر با ورود و البته پذیرش یك پارادایم جدید، حتی اصولی كه در واقع مُقَوِّم جهان ما بودند، تغییر می‌كنند و اصولی دیگر جای آنها را می‌گیرند. مسئله اصلی این است كه یك نظام اندیشه، اعم از سنتی و مدرن، تا چه میزان می‌تواند، با توجه به امكانات خویش، به پرسش‌هایی كه در مقابل خود دارد پاسخ گوید. تدقیق نیز به همین معنی است كه مسائل جزئی عوامل سازنده ساختار، مورد بررسی قرار گیرند و در مقابلِ مسائلی كه در برابر پارادایم به ظهور می‌رسند تحلیل شوند. به عبارتی تدقیق، بازپرسشی از گزاره‌های موجود در نظام اندیشه است كه در مقابل ضرورت‌های موجود رخ می‌دهد. ضرورت‌هایی كه تنها معیار برای بررسی "جهان" ما می‌باشند. معنی این پرسش این است كه نظامی از اندیشه و یا پارادایمی فكری، در هر حوزه‌ای از دانش، آنجا كه مسئله‌ای ظهور می‌كند و برای آن پدید می‌آید، آیا آن نظام می‌تواند و این توانایی را دارد كه از دورن امكانات مفهومی و همچنین متدولوژیك خود، آن را تبیین و یا حل كند، و یا اینكه می‌بایست به بیرون از خود توسل جوید، و از آن طریق در مقابل آن مسئله تعیین طریق كند. نكته اما این است كه یك نظام اندیشه، می‌بایست در دو حوزه وارد عمل شود. یكی اینكه مسائل پیش روی خود را و در واقع مسائل دنیای خارج را بر طبق امكانات نظری و عملی خود پاسخ گوید و به نوعی از انطباق، میان خود و مسائل موجود دست یابد، و دوم اینكه در مورد انسجام مفردات سیستم خود و معضلاتی كه برای آن انسجام پدید می‌آید، توان پاسخگویی داشته باشد. شرح دقیق این دو مسئله در ادامه خواهد آمد. اما آنچه كه در آغاز بر سر آن به بحث خواهیم پرداخت، این است كه معیار ما برای صدق امور واقع، البته جدای از تعاریف موجود در فلسفه علم كه بحثی متفاوت است، چیست؟ به دیگر سخن چگونه می‌توانیم در مورد امور و مسائل اجتماعی، به معیاری برای تعیین جایگاه مسائلمان دست پیدا كنیم؟ هگل در نوشته‌ای كوتاه درباره نقد، بحثی مهم را در اینباره مطرح می‌كند. او این پرسش را به میان می‌آورد كه معیار ما برای نقد چیست؟ آیا نقدهای دیگر معیار ما خواهند بود، و یا مسائل دیگر در همان حوزه، یا چیزهایی چون اینها؟ پاسخی كه هگل به این پرسش می‌دهد در عین ابهام و تیرگی، پاسخی كامل است و آنچه را كه نیاز داریم در اختیار ما قرار می‌دهد. او می‌گوید معیار ما برای نقد امور، دنیای خارج است. دنیای خارج تنها معیار برای نقد امور و مسائل عالم است. نكته اما این است كه حتی مسائل ما نیز بر مبنای همین دنیای خارج پدید می‌آیند. از كانت و نقد عقل محض او و مباحثی كه در معرفت‌شناسی بیان داشته است، آموخته‌ایم كه دنیای خارج، پیش شرط هر گونه آگاهی، و گامی جلوتر، خودآگاهی است. در نتیجه دنیای خارج چیزی نیست كه در مورد آن شك كرده و سپس نیاز به اثبات داشته باشد. بلكه شرط پیشینی هر گونه خود آگاهی و رسیدن به نفس است. این مبحث در كانت، نكته‌ای اساسی در اندیشه فلسفی به طور كلی به شمار می‌رود. هر چند كه شرح آن در این نوشته جایی ندارد. بحث اما این است كه این موضوع در علوم اجتماعی و اندیشه سیاسی چگونه پدید می‌آید. با توجه به آنچه هگل در این مقاله برای ما بجا می‌گذارد، برای نقد، دنیای خارج، همواره از ضرورت برخوردار است. انگلس نیز در مقام تحلیل جمله معروف هگل كه می گفت: "واقعی معقول و معقول واقعی است"، بیان می‌كند كه نزد هگل بین این دو، حلقه‌ای واسط قرار دارد و آن این است كه این دو به سبب وجود ضرورت است كه یكدیگر راه پیدا می‌كنند. شرح اینها البته نیاز به بررسی پیچیده‌ای از فلسفه مدرن دارد و در نتیجه در این نوشته به آن نخواهیم پرداخت. آنچه در اینجا مطرح است این می‌باشد كه نظامی سنتی، با توجه به تعاریف و مفاهیمی كه در اختیار دارد، می‌بایست با ضرورت دنیای خارج - كه برای نظامی به لحاظ مفهومی، سنتی، همانند نظام اندیشه ما، ضرورت دنیای مدرن نیز به ناچار بر آن اضافه می‌شود - مواجهه داشته باشد. این ضرورت دنیای مدرن، مسائلی را در پی خود می‌آورد كه این مسائل، پرسش‌هایی را در نظامی مفهومی در پی خواهد داشت. همین بررسی دقیق این مسائل، در مواجهه با دنیای خارج و دنیای مدرن است كه به تدقیق ساختار فكری می‌پردازد. نكته در این‌جا این است كه آیا پارادایم فكری و یا نظامی مفهومی، از درون امكانات مفهومی و متدولوژیك خود، می‌تواند مسائلی را در پیرامون خویش حل كند و یا اینكه نیاز دارد كه از دیگر نظامهای مفهومی وام بگیرد. كوهْن میان دو مفهومِ مسئله یا معضل از سویی و بحران از سویی دیگر تمایز می‌گذارد و بر آن است كه تفاوت در آنها، و در واقع تفاوت در شدت و میزان آنهاست كه در نهایت منجر به تغییر یك پارادایم می‌شود. تعریف مسئله یا معضل این است كه سیستم با پرسشی مواجه می‌شود و این پرسش، با توجه به انسجام مفهومی نظامِ اندیشه و یا با توجه به مفاهیم دیگر، می‌تواند حل شود. برای مثال اگر پارادایم ما با مسائلی روبرو شود كه برای آن تازگی دارد و پیش از این در میان مسائل خود با آن روبرو نشده بود، نیاز به تبیین آن دارد، ولی در عین حال با مفاهیم موجود و به سخن دیگر از درون امكانات خودِ پارادایم، بتوان برای آن پاسخ گفت، این را به عنوان مسئله یا معضل تلقی می‌كنند. مسئله‌ای كه البته آسیبی به كل پارادایم وارد نخواهد كرد. به عبارتی، بروز مشكلی در این سطح نمی‌تواند اصول پارادایم را دچار خدشه سازد، بلكه حتی آن را مستحكم‌تر نیز می‌گرداند. تنها، تغییری در فروع آن و گزاره‌های فرعی پدید می‌آید. ولیكن شاكله كلی آن و در واقع اصل آن حفظ خواهد شد. ولی با گسترش این مسائل بی شك، پرسش‌ها به سمت اصول پارادایم نیز حركت خواهند كرد. به دیگر سخن سیستم، با مسائلی روبرو می‌شود كه دیگر نمی‌تواند با توجه به امكانات خود، و با توجه به تواناییهای درونی سیستم، خواه از منظر مفاهیم، و خواه از منظر متد، به آنها پاسخ گوید. این سخن بدان معنی است كه مسئله به حدی محوری است كه به جهت پاسخ گفتن به آن، نیازمند نظریه‌ای جدید هستیم، كه البته این نظریه جدید نقض نظریه و در نهایت پارادایم پیشین می‌باشد. البته ممكن است كه پرسش به طور مستقیم به اصول پارادایم مرتبط نباشد، ولی در نهایت به آنچه كه گفته شد منجر شود. در نتیجه به پرسشهایی كه منجر به تغییر پارادایم می‌شوند، نه مسئله یا مشكل، بلكه "بحران" می‌گویند. برای مثال پارادایم فیزیك نیوتنی در پی پرسش‌های مكرری كه با آن موجه شد، و در نتیجه دیگر نتوانست با استفاده از امكانات خود آنها را حل و یا تبییین كند، با بحران مواجه شد و در نهایت، آن بحران با تغییر پارادایم به پایان رسید و مسائلی را كه فیزیك نیوتنی از درون خود نمی‌توانست به آنها پاسخ گوید، توسط فیزیك نسبیت پاسخ داده شدند و در نتیجه پارادایم نسبیت جایگزین فیزیك نیوتنی شد. سئوال اما این است كه آنگاه كه تلاش می‌كنیم این نظریه را وارد علوم اجتماعی كنیم ، و سعی می‌كنیم آن را در تبیین پدیده‌های اجتماعی به كار ببریم، آیا می‌توانیم از همین خصوصیات و پارامترها استفاده كنیم؟ برای روشن شدن مطلب این پرسش را مطرح می‌كنیم كه منظور از تغییر پارادایم در علوم اجتماعی و به عبارتی در علوم اجتماعی چیست؟ و در اندیشه سیاسی چه پدیده‌ای را تغییر پارادایم خطاب می‌كنیم؟ آیا منظور چیزی همانند انقلاب است؟ یعنی آیا همانگونه كه در انقلاب، آنگونه كه در بخش چهارم این نوشته آمد، تلاش می‌شود كه هر آنچه متعلق به گذشته بود از میان رود و طرحی نو در انداخته شود، در تغییر پارادایم نیز، پارادایم قبلی مطلقا از میان می‌رود و سیستمی نوین جای آن را می‌گیرد و یا اینكه مقصودمان تعریفی دیگر است؟ اما این گفته اگر به معنای تغییر در تمام زیرساخت‌های اجتماعی و نهادهای سیاسی – اجتماعی گرفته شود، درست نیست. چرا كه می‌دانیم در تغییر پارادایم، در نظریه‌های علمی، پارادایم جدید، نه تنها پدیده‌هایی را كه پارادایم پیشین ناتوان از پاسخگویی به آنها بود، پاسخ داده و در بر می‌گیرد، كه خود آن پارادایم را نیز شامل می‌شود. به عبارتی شكل‌گیری پارادایم جدید، به معنای نفی مطلق پارادایم جدید نیست، بلكه تنها محدوده نظریات را گسترش می‌دهد و در این محدوده، پارادایم پیشین نیز به رسمیت شناخته می‌شود. در نتیجه با حفظ آن، چیزی بیشتر را در بر می‌گیرد. ولیكن انقلاب نفی مطلق نظام پیشین و پدید آوردن نظامی نوین است و بنابراین نمی‌توان تغییر در پارادایم را در علم، به انقلاب در اجتماع تشبیه كرد. چرا كه این دو حاكی از دو روش متفاوت‌اند. اما نكته در اینجاست كه تا پیش از تغییر در پارادایم و یا انقلاب، روشهای آنها و در واقع مواجهه آنها با مسائل تا حدودی می‌تواند به یكدیگر شباهت داشته باشد. با بیان این شباهت و توجه به آن در این دو است كه به مسئله بعدی گذار می‌كنیم. در اینجا لازم است كه بار دیگر گذاره اصلی كوهْن را بیاد بیاوریم. "تدقیق در سنت (علمی)، به تغییر در سنت (علمی) می‌انجامد". آنجا كه سخن از تدقیق در میان است، البته بررسی جزء به جزء نظامی كه در پیش روی ما می‌باشد را منظور داریم. در نتیجه همواره این تدقیق بنا بر ضرورتی خاص انجام می‌شود. آیا پدیده های خارجی صرف، برای تدقیق در امور كفایت می‌كند؟ به عبارتی پرسش این است كه چگونه می‌توان به تدقیق در نظام فكری خودمان بپردازیم؟ مسئله را با ذكر یك مثال روشن‌تر می‌كنیم. فیلیپ پادشاه فرانسه در سال 1296 برای جنگ با انگلستان به كمك مالی نیاز داشت. برای تامین منابع مالی خود تلاش كرد كه از اسقفان فرانسوی تقاضای كمك بگیرد. اما با مطرح كردن این در خواست، پاپ در نامه‌ای نوشت كه این مسئله دخالت در امور روحانی و كلیسا می‌باشد و در نتیجه توجیه شرعی ندارد. به عبارتی نهاد روحانی و كلیسایی، برتر از نهاد امپراتوری و دنیوی است. فیلیپ به جهت مقابله به مثل، ارسال پول و وجوهات مومنین به رم را ممنوع كرد. تا اینجا با پدیده‌ای تاریخی مواجه هستیم. پدیده‌ای كه در فضای اجتماعی – سیاسی یك كشور رخ می‌دهد و مناسبات آن را دستخوش تغییر می‌كند. ولی مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود. در پی این رویداد، انبوهی از كتاب و مقاله تولید می‌شود كه رابطه و نسبت امپراتوری و كلیسا و به عبارتی دقیق‌تر، مناسبات قدرت در میان نهاد دنیوی و نهاد روحانی و الاهی را تبیین و تدقیق كند. یعنی در مواجهه با یك پدیده‌ای اجتماعی، بنا بر همان ضرورت، به تبیین امور می‌پردازند. ضرورت همواره ضرورتی است كه خود را بر ما تحمیل می‌كند. مسائلی كه در مثال مذكور مطرح شد، از قبیل اینكه مشروعیت هر كدام از این نهادها از كجاست، كدامیك بر دیگری و به چه دلیل برتری دارد و محدوده دخالت یكی بر دیگری تا چه اندازه است و ... مسائلی بود كه به شدت در هر كدام از این نوشته‌ها دنبال می‌شد و تلاش می‌كردند كه آنها را مشخص كنند. این اتفاق را در اینجا مصداق تدقیق در پدیده‌های اجتماعی قرار می‌دهیم. كه بوسیله تدقیق در مفاهیم و بررسی آنها با توجه به ضرورت دنیای خارج و رویدادهای آن، تغییرات پایدار در نظام‌های مفهومی رخ می‌دهد. با توجه به آنچه آمد می‌توان اشاره كرد كه در واقع نتایج همین منازعات بود كه در سده‌های بعدی به جدایی دین و سیاست و در واقع نهاد دینی از نهاد سیاسی گردید و این دو حوزه را به دو نهاد مستقل از یكدیگر تبدیل كرد كه هر كدام مشروعیت خود را از جایی دریافت می‌كردند و كمترین حد دخالت را در مورد هم بكار می‌بردند. اما اگر گامی جلوتر رویم با این پرسش مواجه می‌شویم كه آیا تدقیق در امور است كه تغییر را در پی دارد و یا تغییر است كه در نهایت ما را مجبور می‌كند كه دست به تدقیق زنیم؟ پاسخ گفتن به این سئوال، ما را به دوری مفهومی می‌اندازد كه خارج شدن از آن كار آسانی نخواهد بود. چرا كه این دو، می‌توانند همواره در پی یكدیگر آیند و هر كدام دیگری را در پی داشته باشند. اما نكته‌ای كه برای موضوع نوشته ما دارای اهمیت می‌باشد این است كه آیا تغییراتی كه از آن صحبت می‌كنیم، دارای ثبات هستند یا خیر؟ برای روشن شدن این بحث ناگزیریم كه باز گردیم به انقلاب فرانسه. آیا تغییراتی كه در انقلاب فرانسه دنبال می‌شد و البته فرانسویان به آنها دست یافتند، توانستند از ثبات بر خوردار باشند؟ آیا سبقت تغییر اجتماعی بر تدقیق مفهومی، می‌تواند به تغییر پایدار بینجامد؟ آنچه كه از شواهد تاریخی در اختیار داریم به ما نشان می‌دهند كه تغییراتی كه در یك دهه انقلاب رخ دادند، نتوانستند پایدار بمانند و بسرعت از دست رفتند. تغییرات انقلابی در اجتماع، به هیچ وجه تغییراتی پایدار نیستند و این امر، در واقه توضیح این سخن برك است كه در انقلاب فرانسه نظر بر عمل پیشی گرفت. تدقیق مفهومی، همواره اولا در مقابل پدیده‌های فرعی و در طول زمان رخ می دهد، و دوما كمك می‌كند برای ایجاد تغییرات بعدی. و از اینجا عالم نظر، مفاهیم مورد نیاز تغییرات را به وجود می‌آورد. آن تغییرات اولا با "احتیاط" انجام می‌شوند، دوما كمترین هزینه را در پی دارد، و سوم و مهمترین نكته این كه تغییراتی باثبات هستند. اما منظور ما از تغییرات بی‌ثبات چیست؟ مگر می‌توان دم از تغییر زد و از بی‌ثباتی آن سخن به میان آورد. آنجا كه هر آنچه كه متعلق به گذشته بوده است، از میان رفته و اموری نو بنا بر راهكارهای عقل سامان یافته است، بی‌شك تغییرات باثبات مقصود بوده است. هر چند كه می‌دانیم مقصود، همیشه حاصل نمی‌شود. در بخش پیشین نوشته‌ای از توكویل نقل كردیم كه در اینجا نیز آن را بازگو می‌كنیم. توكویل در "انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن" می‌گوید "متقاعد گشته‌ام كه آنها (انقلابیون فرانسوی) بی آنكه خود بویی از این امر برده باشند، نه تنها بسیاری از آداب و رسوم و شیوه‌های اندیشه را از رژیم پیشین اخذ كرده بودند، بلكه حتی "ایده‌هایی" كه انقلاب ما را به نابودی این "رژیم" برانگیختند نیز از همان "رژیم" سرچشمه گرفته بودند. به راستی كه آنها بی آنكه چنین نیتی در سر داشته باشند، برای بر پا ساختن نظام نوین‌سان از تكه پاره‌های نظام گذشته سود جسته بودند." و این بدان معنی است كه بسیاری از عناصر و عوامل و حتی نهادهای نظام پیشین، همواره پس از انقلاب، به نظام جدید منتقل خواهد شد و این امر كه همه چیز را تخریب كنیم و امید داشته باشیم كه امور را از نو بسازیم، توهمی بیش نیست. توكویل خصوصیت ویران كنندگی انقلاب فرانسه را بسیار خوب دریافته بود و واهمه معاصران آن انقلاب را نیز مد نظر قرار داده بود. ولی پس از حدود نیم قرن، به خوبی مشاهد می‌كند كه كلیات و جزییات نظام پیشین بازگشته است. و از آن سخت‌تر آنكه حتی از آرمانهای انقلاب فرانسه خبری نیست. انقلابی كه با محوریت آزادی و برابری، توامان، و رهایی از دست هرگونه استبداد تاكید داشت و با سرعت هر چه تمام‌تر در جهت نیل به این اهداف حركت كرد، در بسیاری از عرصه‌ها، از نظام قبلی رونوشت كرد، و حتی بدتر از آن "یك حكومت نیرومندتر و بسیار خودكامه‌تر از آن حكومتی كه انقلاب سرنگونش كرد، بار دیگر اداره امور سراسر كشور را متمركز كزد و به قدرت همه جانبه دست یافت." توكویل در همانجا می‌نویسد: نظامی كه سر كار آمد، "آزادی‌هایی كه به بهایی گران خریده بودیم، سركوب كرد و صِرفِ تظاهر به آزادی را به جای آن نشاند." و اشاره می‌كند كه در روزگار او، كسی برای آزادی ارزشی قائل نیست. اقتدار ناپلئون و حكومت متمركز وی، باز هم نشان از حكومت لویی شانزدهم و ساختار اداری آن را در پی داشت. حتی توكویل نشان داده است كه تا كجا، دولتِ سر كار آمده از انقلاب، پیش از ناپلئون، و دقیقا در روزهای پیروزی، از عناصر نظام قبلی ساخته شده بود. غرض از بیان این نكات این است كه آنچه انقلاب و تغییرات انقلابی در پی دارند، دقیقا به دلیل این امر كه از تجربیات و عمل و پیوستگی تاریخی بیرون نمی‌آیند، نشان از رجعت به گذشته را همواره در خود خواهد داشت. اما اصلاحات از آنجا كه در طول زمان، آبدیده می‌شوند و از محك تجربه بیرون می‌آید، می‌تواند تحولی پایدار به حساب آید. نهادهای اجتماعی كه در قرون پدید آمده‌اند، در طول زمان نیز تغییر می‌كنند و این تحول تدریجی نشان از پایداری آنها دارد. از طرفی اما اصلاحات نیز همواره نشان از بازگشت به اصول را در خود دارد. نكته این است كه آیا اصلاحات و انقلاب در جامعه ما، یعنی ایران، همان مفاهیم و مصادیق متعلق به غرب را دارند یا خیر؟ این مسئله در بخش بعدی این سلسله مقالات خواهد آمد. اما پیش از آن برای روشن‌تر شدن آنچه كه تا اینجا آمد، به بحثی كه هگل در مورد ناپلئون انجام می‌دهد نظر می‌افكنیم. هگل در مورد حمله ناپلئون به اسپانیا، بیانی مهم دارد و آن این است كه نظام سیاسی‌ای كه ناپلئون به اسپانیا برد، به مراتب از نظام حكومتی موجود در اسپانیای وقت مدرن‌تر و كار آمدتر، و مهمتر از همه عقلانی‌تر بود. ولی با این حال اسپانیا و مردمانش آن را پس زدند. سپس بیان می‌كند كه كسانی گمان می‌كنند، كه نظام سیاسی و ساخت سیاسی، ساختنی است! ولی مطلقا اینگونه نیست. ساخت اجتماعی و سیاسی حاصل كار قرن‌هاست و در طول زمان شكل می‌گیرد. نظام اجتماعی و حتی سیاسی را نمی‌توان به جایی تحمیل كرد. نمی‌توان آن را وارد و صادر كرد. همانگونه كه نمی‌توان انقلاب را صادر كرد. هگل می‌نویسد: "ناپلئون می‌خواست به اسپانیایی‌ها یك ساختار سیاسی پیش ساخته بدهد، اما این كوشش به جایی نرسید. زیرا ساختار سیاسی چیزی نیست كه بتوان ساخت و پرداخت، بلكه حاصل كار قرنهاست و برایند پرورشی است كه ایده و آگاهی عقلانی در ملتی یافته است. آنچه ناپلئون به اسپانیایی‌ها بخشید، عقلانیتر از آنی بود كه پیش از آن داشتند و با اینهمه آن را همچون چیزی بیگانه از خود راندند". این سخن از فیلسوفی است كه می‌دانیم به هیچ وجه دراندیشه سیاسی، فیلسوفی واپس گرا نبوده است و انقلاب فرانسه نزد او واقعه‌ای به غایت مهم شمرده می‌شد و اساسا از طرفداران انقلاب فرانسه بوده است (البته این طرفداری در زمان وقوع آن بود. بعدها اما نقدهایی جدی بر آن وارد كرد). او فیلسوفی بود كه ملاك عقلانی بودن را در اندیشه سیاسی به آزادی گره زده بود. ولی با این همه باور داشت كه گویی نظم سیاسی از یك سمت، و نظم مذهبی و بطور كلی اندیشه دینی از سوی دیگر، در یك اجتماع حاصل پختگی فكری و بلوغ اندیشه آن جامعه است، و ملاك این پختگی نیز "آزادی" و به سخن بهتر "آگاهی به آزادی" است. تاریخ رو به سوی آزادی دارد. ولی می‌بایست این ضرورت را نیز فهمید كه در تغییرات زودتر از زمان، این زمان است كه روزگار، و در واقع شكل روزگار را به سوی عقربه خود باز می‌گرداند و نه بالعكس.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.