نقدی بر" کتاب ما چگونه ما شدیم" چاپ پست الكترونيكي
دوشنبه, 15 اسفند 1384 07:37

ویراستار گفتمان: امیدواریم  که اهل نظر و نقد با حضور خود در گفتمان بر رونق بحث بیفزایند.

 

 نقدی بر" کتاب ما چگونه ما شدیم":

این رفت ستم بر ما

نقد از:  یگانه مهربان

کتاب "ما چگونه ما شدیم" اثر صادق زیبا کلام دربارهء علل عقب ماندگی ایران کتابی است که به زعم نویسندهء آن برای نخستین بار به ریشه یابی عوامل درونی علل عقب ماندگی ایران پرداخته است. بحث دربارهء این کتاب را می توان به سه بخش محتوی و روش و غرض یا قصد اصلی نویسنده تقسیم کرد.

 

1 – نخست به عنوان کتاب بپردازیم که نشان از محتوای کتاب دارد. اسم کتاب (ما چگونه ماشدیم) به ظاهر برای مولف حالت نوستالژیک دارد و خودشیفتگی نویسنده از این اسم را می رساند. عنوان کتاب حاکی از دو بخش "چگونگی ما شدن" و اینکه "ما کیستیم" است ولی جالب این است که نویسندهء محترم فقط به "چگونگی ما شدن" توجّه دارد و از اینکه "ما کیستیم" هیچ سخنی نمی گوید.

به راستی "ما کیستم" و از کجا آمدیم و منظور از "ما" ، ما ایرانیان است نه ما آدمیان. اگر چه نویسنده هرگز به خود جرات نمی دهد بگوید ما کیستیم ولی از لابلای کتاب و هشدارهای هیجانی نویسنده باید دریابیم که منظور او چیست. شاید برای نویسنده کیستی ما بدیهی تر از آن باشد که بخواهد تعریفی از آن به دست دهد و شاید پیش از او بودند کسانی که تعریف روشنی از کیستی ما به دست داده باشند و آنقدر کیستی ما بی ارزش است که حتی نمی ارزد که با خود روبرو شویم ، شوربختانه نویسنده از اظهار نظر در این خصوص ابا دارد.

باید به کتاب او رجوع کنیم تا دریابیم او چه منظوری دارد. مراد او ما ایرانیانی است که از قافلهء تمدّن غربی دور مانده ایم و از علم غربی بی بهره ایم و آداب و فرهنگ نمی دانیم. اگر صراحت او را دالّ شهامت او ندانیم باید وی را به تزویر و ریا متهمّ داریم که از ایرانی بودن خود بسی شرمگین است ولی بیان نمی دارد. او شرمسار از خویشتن خویش است  زیرا هموطنان وی عاری از مظاهر تکنولوژی هستند و فنون و صنعت غربی را ندارند. ایرانیان هموطن او نظیر خود او، خیره در برق تمدّن غربی اند و از نظم و قانون و دموکراسی و حقوق شهروندی بی خبرند. ایرانیانی که به تعبیری حکیمانه عقب مانده اند و به تعبیر تلخکامانه بی فرهنگ و تمیزند و در زمرهء حیوانات؛ زیرا اگر انسان را به علم و تمدّن و فرهنگ و تکنولوژی شناسند، یقین است از نظر مولف کتاب، ما  ایرانیان، در زمرهء حیوانات و گاه نیز در زمرهء وحوشیم. در این صورت می سزد که کتاب را به "ما چگونه حیوان شدیم" تسمیه کنیم.

عجبا که ما ایرانیان خود به ترسیم چنین تصویری به نویسندهء کتاب یاری می رسانیم. وقتی که چون حیوانات به جان خویشتن می افتیم و به بهانهء اعتقاد به دریدن خویش می پردازیم و آنگاه که به دین و آئین یکدیگر کار داریم و از باورهای خویش شمشیری می سازیم و گردنِ نه فقط مخالفان خود، بلکه رقاب دگر اندیشان را از تن جدا می کنیم، به راستی نمی سزد بر ما نام آدمی نهادن! زمانی که در نقاب گفتگوی تمدّن ها سیمای تروریستی خویش را می پوشانیم حیف است که بر ما نام انسان گذارند. ما که چنین خواریم که حقیقت را فدای مصلحت می کنیم و در اعتقاد ایزدی به اعتناق هر اهریمنی می رویم و بر سر کلاس درس خویش به جای حقیقت، به دستبوسی صاحب قدرت عیش و صفا می کنیم،  به راستی چه باید بر ما نام گذاشت. ما که نمی توانیم حتی از ظلم و ستم، شکوه کنیم و آنچه را در دل داریم بر زبان رانیم ما را به راستی با غربیان که بر سر آزادی بیان، جان خویش دادند چه نسبتی است؟ اهل غرب را باید در زمرهء آدمیان شمرد زیرا کوشیدند تا به رسم آدمیان زندگی کنند یعنی به بهایی گزاف دموکراسی و جمهوری و حقوق مدنی و عدالت فردی و عقلانیت به چنگ آوردند و ما به این سادگی نمی توانیم نظیر آنان باشیم . اهل غرب به پای محراب علم ، جیوردانو برونو را قربان کردند و گالیله را به میدان فدا بردند تا حیات علم را تضمین کنند. در عقل و فلسفه ، طاقت از اسپینوزا بریده شد تا به بردباری و تساهل رسیدند. آنان به هیوم و کانتِ خود اجازه دادند همه چیز را در آتش تند بررسی بیازمایند و با تیغ برّان نقد بر همه چیز زخم زنند تا بتوانند بهتر و برتر شوند. به راستی ما را با آنان فاصله بسیار است، ما  مانند آنها نخواهیم شد زیرا یکی از باورهای راستین ماست که  حق همیشه با ماست و دیگران جز سیاهی بطلان چیزی در چهره ندارند و  حقوق زندگانی فقط از آن ماست و چنین حقی برای دیگر هموطنان خویش قائل نیستیم، هنوز یهودیان و مسیحیان و زردشتیان و بهائیان را به جرم اعتقادشان خوار می داریم و از اینکه حتی زندگی کنند، دندان بر هم می فشاریم و از غیظ بر خود می لرزیم. تا زمانی که دیگران بر ما بارِ گران اند، ما همینیم که هستیم.

اما خطاست بپنداریم که نویسندهء کتاب به چنین مباحثی می اندیشد. او بیش از آنکه اصل اساسی تمدّن غربی را که ظهور عقلانیت باشد، بپسندد مجذوب علم و تکنولوژی و صنعت غرب است. برق صناعت غرب چنان او را خیره ساخته است که نمی تواند به این حقیقت رسد که باعث علم و تکنولوژی غرب و پیشزمینهء انقلاب صنعتی ، انقلاب دموکراسی فرانسه و انقلاب عقلانیت دکارتی و کانتی و البته انقلاب کپرنیکی و از همه تاثیرگذارتر انقلاب پروتستانتیزم یعنی اصلاح دینی است.  او این علم و صنعت را به بهای آدمیت نمی خواهد یعنی تمدّن غربی را به قصد آدمیت نمی جوید بلکه بر عکس، او از این ناراحت است که چرا ما نرفتیم و به استعمار غربیان نپرداختیم و آنان کوشیدند ما را استعمار کنند و این جمله را چندین بار در کتاب خود بر زبان می راند. دغدغهء او این است که چرا ما استعمارگر نیستیم و اهل غرب هستند، او از این در عذاب است که چراما در زمرهء حاکمان نیستیم و بر سر سفرهء رهبران ننشسته ایم و باید کنار رعایا نشینیم و با بیخردانی همراهی کنیم که باید رهبری شوند؛ به تعبیر دیگر او ناراحت است که چراما سواره نیستیم و سواری می دهیم. چنین اندیشه ای ریشه در باورهای نویسنده دارد زیرا او نیز مانند بیشتر روشنفکران ایرانی که وی شرم دارد مانند آنان باشد، با دانشی اندک قصد پاسخگویی به همه چیز و همه کس را دارد، و این از ضمایم کتاب که دیگران به نقدش کوشیدند پیداست زیرا چنین نقدهایی که خود دستاورد عقلانیت غربی است، بیش از آنکه وی را به جوابگویی بخواند، باید او را به تفکّر کشاند.

2 -  نویسندهء کتاب "ما چگونه ما شدیم" می کوشد علت عقب ماندگی ایران را به تعبیری که پیش از این باز گفتیم، در ذات ایرانی بودن ما بجوید و به قول خود می گوید که عیب در خود ماست و نه در استعمارگران غربی. او مدعی است که نخستین کسی است که به چنین حقیقتی رسیده است ولی در همین رای خود نیز خطا میکند زیرا پیش از او بودند کسانی که به بیانی روانتر همین معنا را گفته بودند.  ما نمی گوییم که او جلوتر را ببیند زیرا چشم خود را به آینده و حال بسته است ولی اینقدر از او باید توقّع رفت که خود نیز چنین ادّعایی دارد که به گذشته بنگرد و ببیند. پیش از او، آخوند زاده در کتاب "مکتوبات کمال الدوله" به روشنی می گوید مادامی که ما این هستیم سزاوار پیشرفت و توسعه نیستیم و ما خود قربانی جهل و نادانی خویش هستیم. نویسنده کتاب نه می گوید و نه می تواند به مثل آخوندزاده بگوید که چگونگی ما شدن ما، ریشه در انقیاد ما به علما و پیشوایان دینی دارد. مولف که داعیهء روشنگری دارد، از همکار خویش که بیش از صد سال پیش از او می زیست، عقب تر است که به جرات گفت و نوشت که علّت العلل همهء عقب ماندگیهای ما و این شدنِ ما، دین به مثابهء خرافات است.  او را چه رسد به این شهامت که بگوید بودند کسانی نظیر محمد علی شیرازی ملقب به باب، که بدون آنکه به غرب رفته باشد دریافته بود که مبانی اهل غرب و دستاوردهای آنان برای مدنیت الزامی است از این رو، ناس را به صنعت چاپ و تجدید نگرش دینی و ترک تقلید از علماء و لزوم تعلیم و تربیت و بر هم شکستن خرافات دعوت کرد و چون ندایش به گسستن بندها از قیود هزار سالهء علمای مذهب شیعی دلالت داشت، آن ندا را در گلویش خفه داشتند. مولف حتی از این اندیشه ابا دارد که بگوید بیش از صد سال پیش عبدالبهاء در "رسالهء مدنیهء" خود گفت و به صراحت نوشت که تمدّن غرب با تدین ناسازگار نیست به شرط آنکه علما و پیشوایان مذهبی ریا نکنند و به کار حقهء خویش پردازند و ترفیه حال مردم را مقدّم بر ریاست خویش شمردند و بر مردم بار نباشند و یار شوند. مانع اصلی مردم ایران در رو به جلو رفتن و ترقّی، علمای شیعی میباشند. نویسنده کتاب اگر طالب راستین آنچه می گفت بود، به این حرکات اصلاح طلبانهء مردم خویش قدری به دیدهء تحقیق می نگریست ولی می ترسد که چنین مباحثی را طرح کند تا مبادا کتابش چاپ نشود!!

مولف چنین جسارتی ندارد که بگوید ما چنین شدیم که اینک هستیم برای آنکه مذهب به تقریر منبر از ما خواسته که چنین باشیم و نه چیز دیگر. او توانست تا اینجا بیاید که ما زشتکار و بداندیش هستیم زیرا بار آمدهء باورهای دینی هستیم، اما نه دین راستین بلکه دینی که با خرافات قرین است و با علم و دانش سر ستیز دارد. مولف یا تاریخ نخوانده است و یا خوانده است و نخواسته فاش گوید که ما خود نخواستیم عقب مانده باشیم هر گاه که صدای علم وترقی و پیشرفت بلند شد فریاد وادینا و وامذهبا از حلقوم علمای دینی بلندتر به گوش رسید و ارباب علم را در نطفه خفه کردند. یقین است که ایشان خوانده اند، اما به روی خود نمی آورند که شیخ فضل الله نوری چسان با شبحی از مشروطه غربی، به نام مشروطهء ایرانی مخالفت کرد و آن را دآب سرزمین کفر خواند.

ما ایرانیان نیز حدّاقل صد سال است که می خواهیم از قافلهء تمدّن دور نباشیم ولی علمای دینی که نویسنده کتاب رزق و روزی خویش را از آنان می جوید، نگذاشتند و نمی گذارند چنین باشیم. به همین روزگار مولف مزبور هنوز فتوای تحریم موسیقی می دهند و از آزادی مطبوعات جلوگیری می کنند و بر دگر اندیشان فحش و ناسزا می گویند و برای سایر کشورها که موالف رای علما نباشد مرگ می فرستند و خواستار محو کشوری از صفحهء تاریخ می شوند. به جای برهان و منطق وعقل، دشنام و نفرین و ناسزا می گویند. اینان که خود شاهد چنین صحنه هایی بودند چنین شهامتی نداشتند که بگویند ما چنینیم زیرا زادهء دین دروغین هستیم، دینی که با علم و عقل مباین و مخالف است .

صادق زیباکلام ای کاش به فریاد همهء روشنفکران زمان خویش و دورانهای دورتر از خود در همین ایران ما، که وی از وجودش اکراه دارد ، گوش می داد و آن را در کتاب خویش منعکس می کرد که می گفتند:

 مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی 

  از این آئین بی دینان پشیمانی پشیمانی.

اینان نمی گفتند که اسلام بد است ولی از اسلامی که بر دهان زند و خون بر کف آرد و دنیا را آنقدر تنگ بیند که جایی برای غیر خود نبیند، شکوه داشتند. آنان در پی اسلام ابوذر و مقداد و ابودردا و علی بودند تا اسلام آیت الله نراقی و نائینی و شیخ نجفی.

اهل غرب شروع راه خویش را بر انتقاد از مذهب کشیشان و پاپ ها قرار دادند و راهی سخت طی کردند تا هم به دین راستین رسند و هم از قافلهء تمدن دور نمانند. ما نمی توانیم به کمالات اهل غرب رسیم ولی از مبانی آن غفلت کنیم. مبانی کمالات غربی در گرو عقلانیت و بینش علمی و آزادی سیاست از بند دین است و برای حصول این مبانی حاضر شدند از هزار سال باورهای خرافی خویش دست کشند. آنان حاضر نشدند به دین از علم بگذرند و چون دریافتند که می توان از انقیاد کشیشان و علمای مذهبی خویش رهایی یابند، به خویش باز آمدند و سعی کردند به اهتمام خویش به توجیه عالم وجود بپردازند. اگر چه در این راه به افراط رفتند و تیشه بر هر چه ریشه در دین حقیقی داشت زدند، اما توانستند چشم باز گشایند و به جهان و انسان از آن حیث که هست بنگرند. امّا ایرانیان ترجیح می دهند به تقلید از مراجع عالیمقام خویش پردازند و از جست و جوی حقیقت سر باز زنند.

مشکل ما ایرانیان وجود ما ایرانیان نیست بلکه علمای مذهبی است که همیشه مانع و رادع ترقّی مردم بودند. آنچه نویسندهء کتاب "ما چگونه ما شدیم" سعی می کند باز گوید این است که ما خود بر خویشتن خویش ستم کرده ایم آری چنین است ولی لااقلّ صد و پنجاه سال است که دریافتیم که عقبیم و از قافلهء تمدّن دور. حال می خواهیم چنین نباشیم و سعی داریم  جلوتر رویم و چشمها را باز گشاییم، ای کاش صادق زیباکلام می گفت که مانع ما چیست، و کیست که می گوید راه پیشرفت مخالف شرع و آئین و اسلام است؟  کیست که دائما نیمهء خالی لیوان را می بیند و از نیمهء پر می گذرد و هر جا که کمیتش لنگ می گردد از مفاسد و معایب اهل غرب و تمدّن غربی می گوید؟ صادق زبیاکلام لازم نبود که حتی به تاریخ دورهء قاجار رجوع کند ، ولی لااقل می توانست از تاریخ عصر پهلوی که خود بر آن آشوبید و در انقلاب بر ضدّ آن سهیم گشت، صادقانه خبر یابد ، حرکت مذبوحانهء دورهء پهلوی در تقلید رونوشت نا صحیحی از تمدّن و ترقی که بسیار ناشیانه صورت گرفت. حتّی این حرکت، یعنی این شبح ترقی و صنعت و تشبه به اهل غرب، در کام پیشوایان مذهبی ایران خوش نیفتاد و آیت الله خمینی را واداشت که فاش گوید که باورهایی نظیر تساوی حقوق زن و مرد، تعلیم و تربیت دختر و پسر، مخالف اسلام و ترویج مرام بهائیت است. 

3 – به راستی کدام ملّت است که می خواهد عقب مانده باشد و خود می خواهد لگد به بخت خویش زند. گمان نبرم که مردمی به روزگار ما باشند که بگویند فرهنگ و آداب نمی خواهیم و صنعت و تجارت دوست نداریم و مایل به پیشرفت و توسعه نیستیم و زندگی مبتنی بر دموکراسی و آزادی را خوار می داریم و از زندگی مرفه چشم می پوشیم و تنویر فکر را شیوهء حیوانات میدانیم تا چه رسد به ما ایرانیان، ایرانیانی که برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای به زمین و زمان می زنند و فریادها به آسمان می رسانند!

لازم نیست که مولف به تاریخ هزار سال ما بنگرد و نیازی ندارد که به این صد سال اخیر ما نظری اندازد، همین فریاد در گلو خفه شدهء ما را که می شنود، دیگر به چه زبانی این مردم بگویند که نمی خواهند عقب مانده باشند و از قافلهء تمدّن دور؛ پس به ما بگوید کیست آنکه نمی خواهد ما چنین باشیم. مولف کتاب مزبور در روش خویش نیز صادق نیست. او که نگاه آماری به جنگ ها می کند و جغرافیای ایران را ذکر می نماید و به شیوهء فئودالی و بورژوایی عصر ایرانی ناظر است و  به تعداد سربازان و سر شماری گوسفندان به حین جنگ مغولان  می پردازد، اگر این روش خویش را به ترجمه ها و نمادهای فرهنگی دهه های اخیر ایران تسرّی می داد ، در می یافت که از عصر مشروطه تا اینک این ، ایرانیان تشنهء پیشرفت و ترقّی بوده و هستند. از اقدامات امیر کبیر و اصلاحات سپهسالار و مشاورات امین الدوله گرفته تا انقلاب مشروطه برای تاسیس عدالتخانه ، عزیمت خیل دانشجویان به غرب و ترجمه کتب حکمی و فلسفی و علمی و بنای دانشگاهها جملگی به زبان بی زبانی میل ایرانیان را به پیشرفت و توسعه و تمدّن یا به تعبیر بهتر "آنی" که زیباکلام می جوید ، نشان می دهد. او اگر عینک یکسونگری خویش را از چشم بر می داشت می توانست ببیند که در این دوران اخیر، در غالب موارد یا خود علماء رخنه در کار ترقّی امّت کردند و یا استعمار در آستین علما به خلل پرداخت. مولف مزبور که ریشهء همهء بدبختیهای ایران را حمله مغول می داند، می توانست به خوبی بیندیشد آنگاه که از دستان مغولان خون مردم بیچارهء ایران می ریخت که بر آن دستان بوسه می زد و وزارت هلاکو می پذیرفت و مشروعیت خاقان مغول را به لطف علما مقدور می ساخت؟ از تاریخ ایام ماضی بگذریم، در همین عصر قاجار که در طی معاهدات ترکمانچای و گلستان بخشی وسیع از مملکت ایران را به یغما داد ، فتوای جهاد با روسیه را چه کسی صادر کرد و هر قدر که عباس میرزا فریاد در گلو داشت و گفت دولت قادر به جنگ نیست چه کسی نابخردانه "رسالهء جهادیه" نوشت و مشروعیت نزاع با دولت روس را بر سر منابر گفت و برای ریا و از سر جهل و برای فریب مردم خود نیز به لشگر رفت و با اولین شلیک گلوله ، به ترس از جان از میدان گریخت و مردم را در میدان سلاخی تنها گذشت و مملکت را به ننگین ترین قراردادها فروخت؟ آیا نویسنده ای که خود بلندگوی فریبکاری علماء گشته باشد میتواند نقاب ریا از چهره دغلکاری ولی نعمتان خویش بر اندازد؟ با اندک تاملی در احوال کشورهای شرقی که اینک به اوج پیشرفت و صنعت نایل آمدند، می توان دریافت که در این کشورها یا طبقهء علمای مذهبی و روحانیون وجود نداشتند و یا دستشان از دخالت کوتاه بود و یا آنکه این گروه از سیاست جدا شدند. 

نباید تقلیلگرایی کرد و فقط علمای مذهبی را در این کوته بینی و عقب ماندگی مقصر دانست. زمامداران ایرانی نیز در این مهم سهمی شایان داشتند. شاهان ایرانی بالاخصّ در قرون اخیر در زمرهء بی کفایت ترین زمامداران عصر به شمار می آیند. آنان نه می خواستند و نه می توانستند به مردم خویش فکر کنند و آنان را آدم به شمار آورند.

مولف کتاب که به مغولان علاقهء وفیر دارد ،ای کاش می گفت شاهان خوارزم شاهی به هنگام حملهء ددمنشان مغول چه کردند؟ آنان که از فهم روابط بین الملل عاجز بودند ای کاش به احوال رعایای خویش نظر می کردند.  سیاستمداران ایرانی از عصر مغول بیشتر به ترفیه حال خود نظر داشتند و اینکه به قدرت رسند و در مسند قدرت به حفظش کوشند تا آنکه مرهمی بر درد مردم خویش نهند. چگونه است وقتی از سر بخت و اقبال ، شاهی عادل و زمامداری نیک سیرت بر ایران حاکم می شد ، دفتری از فرهنگ و دانش و رفاه در تاریخ این مرز و بوم نوشته می شد ، و در فقدان چنین شاهی ظلمت جهل و فقر و زور بر سر مردم سایه می انداخت؟ دولت شاه عباس که خوش درخشید ولی مستعجل بود ، دوران کوتاه کریمخان زند ، فقط چند سالی استثنائی و نسبتا روشن در خلال صدها سال دوران ظلم و اجحافی بود که بر ایران گذشت. اما همین سیاستمداران کمتر به فکر عزّت و احترام اسلامی بودند که خود را به آن منتسب می داشتند. زمانی که دولت عثمانی به اسم اسلام در اروپا رو به پیشرفت داشت ، دول اروپایی همین زمامداران صفوی را تطمیع کردند تا بر دولت عثمانی بر آشوبند و به این نحو از استیلای خلافت اسلامی در اروپا جلوگیری کنند. جواز این کار را علمای شیعی صادر کردند و تعصّب تشیع و تسنّن را ترویج دادند. ای کاش عقل زمامداران ایرانی و عثمانی می رسید که به جای کینه و اختلاف، به عزّت دین و آئین خویش بیندیشند. یکی از علل عقب ماندگی ما و سایر مسلمانان این است که به خوبی دین خویش را به مصلحت خویش می فروشیم و عطش قدرت لرزان را به قدح خیانت فرو می نشانیم.

دو طایفه سیاستمداران و علماء دو رکن اعظم در زمامداری ایران به شمار می آید. هر دو خواهان قدرتند و از عصر ساسانیان که مغان زردشتی مشروعیت سلطنت را تضمین می کردند و در عوض، به عزت مادی می رسیدند تا دولت قاجار که فتحعلیشاه مشروعیت خود را از علما -بخصوص آیت الله نراقی- می گرفت و در عوض دست آنان را در سهم امام و اخذ وجوه باز می گذاشت و قوهء قضاییه را به آنان می سپرد و رویهء معمول اتحاد دین و سیاست بود تا روزگار ما که این دو عین هم شدند و تنها دوران تاریخ ایران را رقم زدند که علما شخصاّ عهده دار سیاست شدند، هر دو در نگونبختی ایرانیان دخیلند.

4 - از اسلام و باطن آن جز عالمان و رهبران سیاسی چه کسی باید با خبر باشد؛ اگر پیشوایان مذهبی که وظیفهء اصلیشان وقوف به تعالیم و محتوای اسلام است، بی خبر از اسلام گردند دیگر به چه درد خورند و به چه کار آیند؟ ای کاش صادق زیباکلام که تشنهء تمدّن غربی است و فرهنگ و عقل و علم آن را می ستاید که شایستهء ستایش نیز هست، می دانست که اگر این فرهنگ و علم و عقل و دانش به ایران بیاید باید برخی از تعالیم اسلامی را به قدومش سر برید! برخی از تعالیم و باورها و احکام اسلامی را نمی توان با تجدّد یکسو دانست تا چه رسد به انطباق. کجا می توان اسلام راستین با دستاوردهای مدنیت غربی و دموکراسی آن را آشتی داد. اگر در کشوری که قوانین و فرهنگ غربی حاکم است، حکم کرد که دست دزد را باید برید، باید از غیر مسلمان جزیه گرفت و برده داری کرد و می توان چهار زن گرفت و در زندگی بر سر زن کوفت و او را از حقوقش محروم کرد و تعلیم را اختصاص به مردان داد و دختران را از تحصیل معاف کرد و حجاب را با عفت زن یکی دانست و افسار بافته شده به دست علمای تشیّع را بر دهان زد و هر کجا که بردند باید رفت ، آیا دیگر جایی برای آزادی بیان و دموکراسی و حق رای و تساوی زن و مرد می توان سراغ کرد؟ چرا یکبار هم پیش نیامد که علمای شیعی اعمال طالبان را در استقرار اسلام راستینی که نمونه ای از قوانینش فوقا آمد، مخالف اسلام بداند و به دلیل و برهان مبتنی بر کتاب و سنت و عقل ننوشت که اینها اسلام نیست. مگر آنکه شیپور را از سر گشادش نواختند و ریاکارانه گفتند که اسلام را  لباسی "فری سایز" است که بر هر قامتی زیباست. نویسنده کتاب هرگز به فکرش نمی رسد که شاید یکی از علل عقب ماندگی ما ایرانیان این است که حاضر نیستم سخن خدا را به خوبی بشنویم و از سر صدق با خویشتن خویش روبرو شویم و به تعبیری رایج هم خر را می خواهیم و هم خرما را!

مولف از فهم اوضاع ایران عاجز است تا چه رسد به روند جهانی شدن جهان. اینک که اندیشمندان عالم از دهکدهء جهانی سخن می گویند، سیطرهء اسباب و ادوات ارتباط جمعی بر همه جا غالب است، در جایی که تمامی کشورهای جهان به وحدت نزدیک و نزدیکتر می شوند، و در زمانی که حقوق زندگی به فراتر از مرزهای زبانی و قومی و ملی و دینی سر زده است، در زمانی که دولت های اروپا به اتحادیه رسیدند و به این ترتیب، زمان حبّ وطن به دوران جهان وطنی تبدیل می گردد، ما را با این تنگ نظری در چنین جهانی جایگاهی نیست. در زمانی که طرح مسائل به قصد یافتن پاسخ شیوهء ارباب تحقیق و دانش است، ما مسلمانان همهء جواب ها را در آستین داریم؛  اصلا ما که می گوییم دین حق و مذهب حق، اسلام و تشیع است و ما به جواب قطعی رسیده ایم، ما را به طرح مسائل چه کار؟ مگر نمی گوییم که نصّ کتاب است: "من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه" ، دیگر گفت و گو کجاست؟ مگر آنکه بخواهیم به آنان بقبولانیم که ما بر حقّیم و آنان بر خطا. به راستی اسلام به قرائت علمای مذهبی ما را کافی است ، دیگر به چه نیاز داریم ، نهایت این است که چند صباحی کام از دنیا نبریم ، نباید نگران بود زیرا عاقبت آخرت از آن ماست.

علّت العلل عقب ماندگی ما ایرانیان این است که خود می خواهیم عقب مانده باشیم. در این خصوص علمای مذهبی ما به یاری ما می شتابند و به ارضاء ما می کوشند و سیاستمداران ما بر این غفلت نقاب وجاهت می پوشانند.آری تا زمانی که مولف اینچنین قلم به دست دارد، خود کرده را تدبیر نیست!!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
میهمان 2006-03-06 09:45:53

با سلام
حیف فکر کردم که یه نقد تحلیلی را
شروع به خواندن کردم، ولی دریغ شما هم با حمله
به نویسنده شروع کردید.
با عرض پوزش خواندن
مطلب شما را رها می کنم.
این جور است که ما
مائیم!
باید نقد کلام کرد که گویند، دوست عزیز
صاحب گفتمان!

تا فرصتی دیگر
سعید
پاریس

يك قرباني اميدوار
میهمان 2006-03-06 15:12:21

خوب نظر شما را خواندم
نگاهتان به موضوع جالب
و قابل توجه است
با اينحال بهتر است كه
محدوديتهاي نويسنده را نيز در نظر
بگيريد
بهتر است از يكديگر ياد بگيريم و به
يكديگر ياد بدهيم
نقد؟
میهمان 2006-03-07 04:23:46

نقد شما همان ما را به یادم انداخت.

بی تا
اين نقد است يا هتاکی؟
میهمان 2006-03-07 09:51:18

بگمانم نويسنده‌ی اين نقد مانند بسياری از
خود-روشنفکر-خواندگان با دانشِ اندکِ خود
خواسته است چيزکی بنويسد تا آبی باشد بر آنچه
او را به هر دليل تحريک کرده که گويا در اين
زمينه بضاعتی نداشته و به جای نقد، روضه نويسی
کرده است.

گرداننگانِ اين تارنما با نامِ
«گفتمان ايران» که بگونه‌ای نشان از فرهنگ
سازی دارد، چگونه چنين جمله‌های منبری را به
عنوان نقد بازتاب داده اند؟
(من کتاب «ما
چگونه ما شديم» را نخوانده ام. به اين صفحه
آمدم تا کمی با کتاب آشنا بشوم و بدانم چه
ديدگاهی را بازگو می‌کند که همانگونه که
نوشتم بجای نقد يک...
نقدی روشنفکرانه و شای
میهمان 2006-03-07 14:48:33

بنظر من نقد خیلی خوبی بود و سوال بر انگیز
بود. تا بحال چند نقد در این سایت منعکس شده که
همه خوب هستند و همه هم با هم فرق می کنند. به
سهم خود به این نویسنده تبریک می گویم.
نقدی تلخ بر حقیقت ما
میهمان 2006-03-10 06:19:51

نقدی تلخ بر حقیقت ما[/B]
سامان
میهمان 2006-03-23 23:13:18

با عرض پوزش پیشنهاد میکنم نقد کردن را بهتر
درک کنید این فقط یک
مریم 2007-04-15 16:05:44

سلام نقد شما خوب بود امامن پیشنهاد می کنم که
به جای اینکه به این شدت از نویسنده وبار علمی
او انتقاد کنید راجع به کتابش بنویسد و صد
البته اینکه نظر شما کاملا صحیح و منطقی است
اما من یک سوال دارم و اینکه چرا در دین ما وبه
گفته رسول خدا دین مااز سیاست ماجدانیست
؟متشکرم
mihman 2008-05-20 06:06:06

بروعمو
ما چه خواهیم شد
فاضل 2008-07-06 09:44:53

اینکه ما چگونه ما شدیم را الان مطرح می کنیم و
می بینیم وقتی فتحعلی شاه از طریق کندنزمین می
خواست به امریکا برسد؛انگلیس و روس در فکر
سرزمین های ایرانی بودند.انگلیسی که کشوری
مثل اسپانیا را از زمامداری امریکا
بازداشت.
حال با این اوصاف و اینکه ما عقب
مانده ایم.
ابتدا فارس سپس ترک ترکمن مغول لر
افغان همه زمام قدرت را در دست گرفتند. حال
باید متحد باشیم تعصب ها را کنار
بگذاریم.فردای ما چه خواهد شد.تجارت
ازاد،تامین انرژی،روابط با غرب و امریکا،اگر
همه یک صدا باشیم،به قله می رسیم.همان طور که
زیباکلام ثابت کرده که مردم عامل ع...
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.