| نقد <ما چگونه ما شدیم> نوشتهء صادق زیباکلام |
|
|
| شنبه, 26 آذر 1384 08:24 | |||||||||||||||||||||||||
|
کتاب : ما چگونه ما شدیم؟ بررسی علل عقب ماندگی ایران نویسنده: صادق زیباکلام نقد از کاوه کنعانی غفلت از"فرهنگ و مذهب" در تحليل عقب ماندگي ايران مطالعه كتاب "ماچگونه ما شديم " تاليف ارزشمند محقق عاليقدر دكتر صادق زيبا كلام برتمام كساني كه به عقب ماندگي ايران مي انديشد واجب است.
ايشان, نه براي اولين بار, يك بار ديگر توجه ايرانيان را به وضعيت بودگي خود جلب كرده اند. زايش اين كتاب از زهدان ذهن مولف بسيار مبرور و مبروك است وتعداد تجديد چاپهاي اين كتاب حاكي از توجه جامعه دانشگاهي و كتابخوان كشور به اين بحث و مباحث مشابه است اما طبعا هيچ اثري نمي تواند در اين عالم , كامل و بدون نقص باشد. در نقد ديدگاه دكتر زيبا كلام , منتقدين محترم از زمان چاپ اول آن تا به امروز نقدها و نظرهاي بسيار مطرح كرده اند كه عمدتا عدم توجه به ديدگاه 1- ايرادهاي روش شناختي 1-1- ايراد عمده اي كه به اين كتاب وارداست, فقدان يك نظريه است كه مولف بااستفاده از مفاهيم آن, به مسايل بنگرد.كتاب, جنگي از مطالب مختلف است كه اگر چه مفيد است اما جهت جامعه اي ندارد كه طبق آن و بااستفاده از آن پارادايم اين مطالب گسسته اعم از آب وهوا , حمله مغول, شاهان مستبد, وضعيت مالكيت و... را بهم ربط دهد, دانشي منسجم ارايه دهد و خشتي بر خشتهاي قبلي بيفزاد تا اين منزل را كامل كند. نتيجه كتابي است كه در عين مفيد بودن براي قشر دردمند و طالب فهم, ديدگاهي اساسي و مهم براي ارايه جهت قشر دانشگاهي و روشنفكران حرفه اي ندارد. خلاصه آنكه كتابي جدي و دوران ساز نيست. اينكه اساسا نظريه چيست و به چه دردي مي خورد چيزي است كه مجال ديگري مي طلبد وظاهرا دكتر زيبا كلام در پاسخي كه به يكي از نقدها داده اند با اهميت آن چندان موافق نيستند وآنرا رسوبات بجا مانده از تفكرات از مد افتاده پوزيتيويستي مي دانند(ص360). اما دليلي ندارد اگر نظريه اي در زماني كم طرفدار شود, كليه دستاوردهاي آنرا به كناري نهيم وبه آن پشت كنيم. آنچه " آكادمي" به ما مي آموزد اين است كه نظريه ها به ما كمك مي كنند به فاكتها به طور روشمند نگاه كنيم.عدم توجه به اين مساله منجر به تناقض گويي ها يي شده است كه بعضا در اطراف و اكناف كتاب مشاهده مي كنيم (براي مثال به ص 202 در تمجيد از علماي اسلامي نگاه كنيد و آنرا با ص224وص225 مقايسه نماييدو يا ص81-82 وقتي مي گويد هجوم قبايل آسياي مركزي سبب ايجاد ركود در بغدادگرديد رابا ص205 مقايسه كنيد افول در علوم اسلامي را مغولان ايجاد نكردندويا زماني كه در نتيجه گيري فصل دوم "در جازدن توليد درايران"اشاره مي كند ص137 از رونق و آباداني شمال وشرق ايران سخن مي كند و موارد مشابه ديگر.) 1-2- در حوزه علوم اجتماعي معمولا كمتر از علت و معلول سخن به ميان مي آيد بلكه روش شناسي اين علم به ما مي آموزد كه همواره وقتي جامعه را مطالعه مي كنيم به" ديا لكتيك عوامل" توجه كنيم. آنچه دكتر در سراسر رساله خود بدنبال آن هستند يافتن علت واقعي عقب ماندگي است. ايشان مطابق روش شناسي كلاسيك فلسفه, مسرور خواهند شد اگر" يك" عامل را پيدا كنند وبه ما معرفي نمايند و اثبات كنند كه هر آنچه اتفاق افتاده منتج ومتاثر از آن عامل بوده است. روش شناسي علوم اجتماعي بيش از آنكه كانتي باشد, هگلي است . يعني همواره تعامل عوامل است كه به ما توضيح مي دهد "ما چگونه ما شديم". عواقب تك علتي ديدن به وضوح در اين كتاب مشاهده مي شود . به همين سبب ايشان گاهي جبر گراي زيست محيطي مي شوند و كيفيت آب و هوايي ايران را عامل اصلي وضع كنوني ما مي دانند گاهي مغولان و اقوام آسياي صغير وغيره. روش شناسي علوم اجتماعي - انساني, روش شناسي علي نيست, ديالكتيكي است. 1-3- اشكال عمده ديگر اين كتاب غفلت از ادبيات ذخار جامعه شناسي توسعه است. در آراء وانديشه نظريه پردازان توسعه , منظرهاي مهمي براي توضيح علت عقب ماندگي جوامع وجود دارد. كنت, اسپنسر, وبر, تونيس , دوركم, پارسونز, هوزليتز, اسملسر, ايزنشتاد, مور ,لرنر,اينكلس واسميت, مك كله لند, هيگن, راجرز, شومپيتر, روستو, باران, سوييزي, فرانك والرشتاين و... هر يك توضيحي دراين خصوص مي توانند ارايه دهند. 2 – ايراد محتوايي آنچه بيش از همه در كتاب دكتر زيباكلام جاي آن خاليست توجه به عامل "مذهب , اخلاق و فرهنگ مذهبي در توسعه نيافتگي ايران است .آنچه از تحقيق كلاسيك وبر در باب ظهور سرمايه داري آموخته ايم آنست كه همراهي و همكاري نهاد مذهب بعنوان يكي از قويترين نهادهاي اجتماعي , ميتواند تغييرات اجتماعي شگرفي ايجاد نمايد. آنچه در ظهور فورماسيون جديد سرمايه داري اتفاق افتاد اين بودكه تلقي و تفسيري خاص از مذهب وبطور خاص اخلاق مذهبي منجر به ظهور يك شكلبندي جديد دراداره جامعه شد كه تا پيش از آن مفقود بود. تفسير خاص لوتر و كالون و سايرين از مسيحيت , بستر ذهني ,فرهنگي و اجتماعي خاصي براي پذيرش تحولات اجتماعي فراهم نمود كه در نهايت به ظهور سرمايه داري , مدرنيته و توسعه منجرشد. در اين تفسير جديد , بجاي تاكيد برارزشهاي عارفانه و آنجهاني حاكي از ناپايداري جهان , مقبوحيت دل بستن به دنيا و كسب متاع دنيوي , فقر و درويشي و ... بر ارزشهاي زاهدانه و اينجهاني حاكي از صداقت كاري , سختكوشي , قناعت و صرفه جويي تاكيد شد. انچه حواريون به مسيحيان آموخته بودند اين بود كه مسيح جواني فقير بود و به فقر خود افتخار ميكرد . ارزشهاي "پيشا لوتري" , آنجهاني بود اما در "چرخش اخلاقي لوتري " فردي مقرب درگاه حق و رستگار بود كه در اين جهان از طريق فرايند كار صادقانه و سختكوشانه به موفقيت برسد. در اين پارادايم جديد, هيچكس حتي عابدترين افراد نمي توانند از رستگاري خود در آنجهان مطمئن شوند. لذا ميتوان موفقيت در كار دنيوي را نشان از عنايت و رضايت حق دانست . درضمن چون افراد از تظاهر به ثروت و ولخرجي و به تعبير وبلن "مصرف متظاهرانه " ممنوع شده اند, چاره نداشتند جز اينكه درآمد مازاد برنياز خود را دوباره دركار, سرمايه گذاري كنند. به اين ترتيب , متاثر از مذهب فورماسيوني ظاهر ميشود كه مبتني بر انباشت سرمايه است . تاثير مذهب در مدرن شدن ايران را ميتوان از اين زاويه تحليل كرد. در پارادايم اخلاق اسلامي ميتوان عناصري يافت كه مخل ظهور فورماسيون جديد مدرنيته هستند و فضاي ذهني و فرهنگي مناسب براي ايجاد زيرساختهاي موجد تغيير اجتماعي را تشويق نمي كنند. عواملي كه در ذيل اشاره ميشودهم موجد فضايي است كه با تغيير و تحول اجتماعي مقابله ميكند و هم به بازتوليد روابط مخالف اين فضا مي پردازد : 1- ديدگاه خاصي كه در انديشه اسلامي حاكم بوده از روابط سنتي "شاه- بنده , حاكم - محكوم و ظل - مستظل" دفاع ميكرده است و اين برميگردد به رابطه تاريخي خاصي كه علما با نهاد سلطنت داشته اند . رابطه شاه-بنده برطبق منطق تناظر, متناظر با رابطه "خدا-انسان" بوده .لذا ديدگاه تئولوژيك خاصي درخصوص نحوه رابطه خدا با انسان, به ديدگاهي اجتماعي منجر ميشود كه بازتوليد كننده روابط قدرت سنتي و يكطرفه مبتني برتكليف شاه - بنده ميگردد. در چنين فضايي, نهادهاي مدرن (علي الخصوص دولت مدرن) كه حاملان مدرنيته هستند, شكل نمي گيرند. بطور خلاصه, مشابه حوادثي كه در انگلستان منجربه "ماگنا كارتا" شد هرگز رخ نداد. 2- عامل ديگر, فقدان تعريف حوزه خصوصي و تمايز آن از حوزه عمومي بود.نهادهاي مدرن تا حد زيادي مرهون اين مرزكشي بوده اند. مدرنيته بطور گسترده اي براساس انگيزه هاي شخصي كه در حوزه امر خصوصي بالندگي وپرورش مي يابند به پيش رانده شده است دموكراسي يعني به رسميت شناخته شدن اشكالي از كنش اجتماعي كه درحوزه خصوصي صورت مي گيرد و اينكه چه طرقي اتخاذ كنيم تا حوزه "امر عمومي" به عرصه خصوصي دست درازي نكند و بقول هابرماس منجر به "استعمار جهان حياتي" نشود. در تمام انديشه هاي مذهبي بطور عام و انديشه اسلامي بطور خاص, حوزه خصوصي به رسميت شناخته نميشود و امر جمعي بر امرفردي تقدم دارد. همه چيز عموميست.خصوصي ترين رفتار انسانها ميتواند با استدلالهاي خاصي به حوزه عمومي مرتبط شود. لذا كنشگران نميتوانند درحوزه خصوصي آزادانه كنش كنند. مثلا در كنش اقتصادي خود بايد اول مصالح حوزه عمومي را رعايت كنند. به اين ترتيب سلطه و غلبه امر عمومي و تقويت آن باعث ميشود يكي از مولفه هاي اصلي توسعه كه وجود انگيزه هاي "داراي كاركردمثبت" روانشناختي فردي سودانگارانه و خودخواهانه, از گردونه خارج شود. 3-آموزه هاي اخلاقي خاصي در انديشه تصوف وجود داشته كه خود را به ظريفترين شكل در فرهنگ ما جاي داده و توسط ساير اعتقادات اين سيستم بازتوليد ميشود. توكل, تسليم و رضا, فقر, بي تفاوتي نسبت به دنيا و حتي ريشه لغوي اين واژه (دني بمعناي پست و بي ارزش), تاكيد بر فاني بودن , گذران بودن و كوتاه بودن حيات دنيوي, نزديك بودن قيامت, جبركرايي و...تنها بخشي از زيرساختهاي اخلاقي فرهنگ ما هستند كه مانع ايجاد شرايط مناسب براي توسعه ميشوند. 4- آموزه هاي خاصي در فقه اسلامي وجود دارند كه فضاي مناسبي را براي بالندگي حاملان توسعه ايجاد نمي كنند (البته تفصيل آن مجالي ديگر ميطلبد). از جمله "انتظار فرج" كه موجد نوعي انفعال و دست روي دست گذاشتن است ; قاعده "نفي سبيل" كه بر طبق آن مسلمين نبايد به عملي مبادرت كنند كه موجب سلطه كفار بر آنها شود, وبتدريج منجر به اعتقادي جزمي شد كه مانع هر نوع اقتباس و الگوگيري از غيرمسلمانان مي گرديد ; قاعده "من تشبه بقوم فهو منهم" سبب مي شد هر آنچه كه مسلمين را شبيه غير مسلمين مي گرداند مقبوح باشد ; آموزه "تقليد" و نهاد "مرجعيت" كه اگرچه درابتدا درحوزه روابط صرفا مذهبي و مربوط به فروع دين مي شده , اما بتدريج به همه حوزه هاي اجتماعي كشيده شده و موجد نوعي فراراز مسئوليت تصميم گيري و انكار عقول فردي شده ; حرمت ربا و قوانين خاص اقتصادي در فقه اسلامي كه فضاي مناسب براي شكل گيري و رشد نهادهاي مدرن را ايجاد نمي كند. 5- صرفنظر از بعضي استثناها در تاريخ نهاد روحانيت , بدنه اصلي نهاد روحانيت در اغلب موارد بعنوان يك نهاد مرتجع ظاهر شده كه در مقابل تغييرات اجتماعي مقاومت مي كرده و يا با تاني وتاخير نسبت به تغييرات مثبت, واكنش نشان مي داده است. نتيجه : در مجموع مطالعه كتاب " ما چگونه ما شديم" خالي از لطف نيست . اما ضعف كلي در اغلب كتابهايي كه به تحليل عقب ماندگي ايران مي پردازند , فقدان يك ديدگاه جامعه شناسي تاريخي است . كساني كه در اين ادبيات قلم ميزنند, اغلب مورخين يا علاقمندان زمينه تاريخ سياسي هستند و از دريچه اين رشته ها به عقب ماندگي ايران مي نگرند. در تحليل عقب ماندگي ايران, جامعه شناسي و مردم شناسي حرفهاي بسياري براي گفتن دارند. تغيير فضاي بحث از تاريخ سياسي به جامعه شناسي و مردم شناسي باعث ميشود گفتمان عقب ماندگي, از سطح گفتگوي نخبگان به سطح جامعه منتقل گردد و درنتيجه طيف وسيعتري از مردم متمايل به انديشيدن در باب اين موضوع گردند
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


