| نظم چیست و چرا ما نظم نداریم؟ |
|
|
| نوشته شده توسط Arman | ||||||||
| چهارشنبه, 18 آذر 1388 21:35 | ||||||||
|
نظم چیست و چرا ما نظم نداریم؟ کیان بهنود برای سالهاست که بحث از ساختار پیچیده روابط فردی در ایران میان بخشی از روشنفکران مطرح شده است و مطالبی نیز در این باب نوشته شده است. اینکه روابط ما دارای پیچ و خمهای بسیاری است که حرکت در میان آنها برای انسان دشوار است. از سوی دیگر و در مقیاسی بزرگتر، هر فردی که از ایران برای چند روزی راهی اروپای غربی، برای مثال آلمان، و یا آمریکا شود چیزی توجه او را به خود جلب میکند. و ان اینکه تا چه میزان آنها با نظم و با برنامه زندگی میکنند. چقدر روابطشان ساده و به دور از آشفتگی است و تا چه میزان کار خود را جدی میگیرند. چقدر وقتشان برایشان مهم است و برای همه کارهای خود برنامه دارند. به دیگر سخن برای انسان ایرانی عجیب و شاید غیر قابل تحمل است که فردی بتواند با این حجم از دقت و برنامه زندگی کند. این دقت وقتی قابل ملاحظه میشود که آنرا با این واقعیت مقایسه میکنیم که ما در محلهای کاری خود تا چه میزان کار میکنیم. تا چه میزان بیکاریم و وقت خود را صرف چیزهای دیگر میکنیم. ولی پرسشی مهمتر نیز در میان است و ان اینکه آیا اساسیترین تفاوت ما در رفتارهای روزمره، و نه در دیدگاهای جهانشناختیمان، در همین نظم است یا امر دیگری نیز در میان است. به بیان دیگر آیا تفاوت در همین نظم است یا اینکه نظم نیز تابعی از پدیدهای اصلیتر است و در واقع به دلیل وجود چیزی دیگر است که نظم نیز وجود دارد. این نوشته کوشش خواهد کرد که به دور از مسائل پیچیده به این مسائل بپردازد و در آن به ناچار چندین مثال روزمره از رفتارهای انسانهای متعلق به هر دو حیطه خواهیم زد و در بخشی نیز بحثی فنی در باب فلسفه معاصر غرب خواهیم داشت. کسانی که در ایران زندگی میکنند اگر فردی بسیار منظم باشند بدون شک زیستن در این جامعه برایشان دشواریها و عصبیتهای زیادی را در بر خواهد داشت. چرا که افراد دیگر در حجمی گسترده نظم را رعایت نمیکنند، قرارهایشان برایشان جدی نیست، در ادارات کارشان را جدی نمیگیرند و غیره. بسیار شده است که فردی به ادارهای میرود و چیزهایی از بی نظمی و بیکاری افراد و توجه نکردن به وظیفه تعریف میکند که حیرت آدمی را بر میانگیزد. فرض کنید شما را در ادارهای به اتاقی معرفی میکنند و در راه آن اتاق، از کسی محل آن را میرسید، و آن فرد جواب میدهد که نمیداند، اتاق را پیدا میکنید که خالی است و پس از نیم ساعت انتظار، همان فرد که از او سئوال کرده بودید وارد اتاق میشود که کار شما را انجام دهد. در این مدت او را میدیدید که در اتاق کناری مشغول گفتگو و خنده بوده است. این مسئله کافی است که شما را به شدت عصبی کند. یا فرض کنید وارد اداریای میشوید که از قضا بازی فوتبال نیز در همان ساعت انجام میشود، در این صورت کارتان به پس از آن موکول خواهد شد. هر چند این پدیدهها میتوانند استثنابردار نیز باشند، اما همه آنها که در ایران زیست میکنند، میدانند که تا چه میزان عمومیت دارد. در روابط فردی نیز همینگونه است. قراری میگذارید راس ساعت 6، با اینکه حالتان نیز زیاد مساعد نیست اما تلاش میکنید که راس ساعت برسید، اما دیگران زودتر از ساعت هفت نمیرسند و شما نمیدانید با چه زبانی بگویید که اگر میخواستید، قرار را ساعت هفت تعیین میکردید و نه شش. و یا اینکه دوست دختری و یا دوست پسری میگیرید و از شما توقع دارد هر زمان که خواست در اختیار آنها باشید و نظم زندگی شما را درک نمیکند و بسیار موارد دیگر. ایده نوشتن این مقاله زمانی به ذهن من خور کرد که یکی از دوستانم که سالها در آلمان زندگی کرده است برای مشخص کردن فرهنگ آنها و تفاوا ان با شیوه زندگی کردن ما، جدای از مسائل بسیاری که میگفت، بیان کرد که برای مثال در آلمان وقتی شما با یک دختر همخانه میشوید و برای شام مرغی را درون فر میگذارید و یادتان میرود که پس از پختن غذا فر را خاموش کنید، دختر برخورد خوبی با شما نخواهد داشت. به این دلیل که وقتی شما فراموش میکنید که فر را خاموش کنید و به آن توجه نمیکنید، پس فلان و فلان. و دقیقا از همین عبارت فلان و فلان استفاده کرد. سخنش در آغاز به نظرم مسخره آمد. تنها چیزی که به این فلانها میشد که چسباند این بود که پول برق بیشتر میآید و چون پول را اشتراکی میپردازید دختر عصبانی شده است. و البته چنین مسئلهای نیز راه حلی ساده دارد و نیازی ندارد که تا این حد برجسته شود. اما چند روزی که به این داستان و داستانهایی شبیه به آن اندیشیدم متوجه شدم که این فلان و فلان واقعا میتواند معانی بسیاری را در خود جای دهد. در نگاه اول شما کاری بسیار ساده کردیدهاید، مثلا فر را یا چراغ را خاموش نکردهاید، یا قرارتان را جدی نگرفته اید و غیره، ولی در نگاهی عمیقتر تفاوتی جدی در میان است. فردی که نظم را رعایت میکند در واقع نسبتش با امور را تعیین میکند. و فردی که منظم نیست دقیقا از همین نسبت سر در نمیآورد. من برای اینکه بتوانم فردی منظم باشم ناچارم به نسبت خودم با تمام وقایع دوروبرم بیندیشم. در مثالی به غایت ساده، من اگر در کتابخانه پشت میز مینشینم و چراغ را روشن میکنم و بدون خاموش کردن آن، از محیط خارج میشوم، به نسبت خودم با آن چراغ فکر نمیکنم. به جایی که در عالم ایستادهام و یک چراغ در مقابل من قرار دارد که صرفا تا جایی متعلق من است که من پشت میز قرار دارم، و باید هنگام ترک کردن خاموش شود. شاید به نظر بزرگ کردن مسئله باشد، اما حقیقتا نسبتی میان من به عنوان فرد کنشمند و یک چراغ یا هر چیز دیگر در زیست-جهان من بر قرار است. من به عنوان یک انسان در حوزه چند انسان دیگر به عنوان دوست، نسبتی با "قراری دارم" که تعیین شده است و من عنصری فعال در تعیین آن هستم و میبایست رعایتش کنم. سخنی که میگویم یا کاری که میکنم، نسبتی را با من دارند و من باید به آن نسبت خوب بیندیشم. مثال بالا مثالی کاملا صحیح است. من اکر نسبت خودم را با وسایل اطراف خودم و با امور روزمره خودم تعیین نکنم، هیچ تضمینی نیست که با کسی که در رابطه مقابل با اون قرار دارم، اعم از همسر یا دوست، نسبتم را تعریف کنم. خاموش نکردن فر فی نفسه و در درون خودش به عنوان یک پدیده، چندان شاید دارای اهمیت نباشد، ولی در حوزهای بزرگتر نشان میدهد که من اموری را که با آنها طرف هستم را زیاد جدی نمیگیرم. در واقع نسبت را بهعنوان یک انسان فعال و کنشمند تعیین نمیکنم و این نسبت، که البته وجود دارد، در تعلیق است. پس هیچ تضمینی نیست که نسبتم با دوست دخترم یا هر کس دیگر در تعلیق نباشد. و نسبتی که در تعلیق است، وقتی در مواجه با یک انسان دارایِ آگاهی دیگر قرار دارد، توقعات پیشبینی نشده و اتفاقی تولید میکند. و در نتیجه شاید در جایی مزاحمت ایجاد کنم. ما در ایران اما روابط و امور را تعیین و تعریف نمیکنیم، بلکه در درون آنها وارد میشویم. معنای این سخن این است که ما درباره امور اطراف خود از موضعی فعال و عقلانی نمیاندیشیم و همواره دستخوش احساسات و هیجانات هستیم. و این به درون نسبتی وارد شدن همواره حاکی از عنصری منفعل است. ما این نسبتها را تعیین نمیکنیم، بلکه درون آنها وارد میشویم. در نتیجه آنچه که شاهدی برای آن نمیبینید مفهوم قرارداد است. روابط انسانی ما مطلقا بر پایه رویداد و اتفاق است و کاملا تعریف نشده. منظور از رویداد و اتفاق این است که مانقش فعالی در حیطه جهان زندگی خویش ایفا نمیکنیم. نکته اما این است که نقش فعال را در انشان عقل بر عهده دارد و نه احساسات و هیجانات و عاطفه. در نتیجه این سخن که ما با زندگی به شکلی منفعلانه برخورد میکنیم به این نمعنی است که با احساسات زندگی می کنیم و عقل نقش برجستهای در زندگی ندارد. نکته اساسی برای من این است: "من"، به عنوان انسان، در جایی از عالم قرار دارم که منظور از جا، مکان نیست، و پیرامون خویش اموری را مییابم. این امور شامل انسانها، وسایل، نهادهای اجتماعی، دولت، مفاهیم، مذهب، آموزش، شغل، پول، تفریح، دوستان و ... می باشند. تک تک این امور در زندگی من موثر هستند و من اگر منفعلانه با آنها برخورد کنم در واقع "فردیت" شکل نگرفتهای خواهم داشت. در نتیجه من میبایست نسبت خودم، یعنی جایی که من در آن واقع شدهام و جایی که آن چیز دیگر (ابژه) در آن واقع شده است را تعیین کنم. در ذات این تعیین نسبت چند نکته نهفته است. یک اینکه من از عنصری منفعل و واقع شده در میان امور، امور را بوسیله "تعریف کردن"، به سیاقی که خود میخواهم سامان میدهم. به عبارتی تعریف کردم همان نسبت بر قرار کردن است. دوم اینکه با امور، بنا بر قرارداد برخورد میکنم و نه مبتنی بر عرف و مسائل از پیش تعیین شده. این سخن به این معنی است که من همواره مشغول اندیشیدن به آنچیزهایی هستم که در حوزه زندگی من قرار دارند. سوم اینکه وقتی نسبت بر قرار میکنم، امور قابلیت پیشبینی پذیری بیشتری را از خود نشان میدهند. میتوانم آنها را تعیین کنم و میدانم که از جایی که هستم به کجا میخواهم برم، و میدانم که برای این حرکت به چه چیزهایی نیاز خواهم داشت. در نتیجه چیزهای زائد را حذف میکنم و تنها آنچیزهایی را به زندگی خود راه میدهم که در این مسیر به سود من خواهند بود. در نتیجه اندیشه من فایده باور میشود. بنابراین وقتی فردی از کشوری مثل ایران که اغلب نسبتش با امور مبتنی بر انفعال بوده است وارد جامعهای منضبط میشود، دچار سردرگمی میشود و نمیتواند به راحتی با آنها کنار بیاید. چهارم اینکه بر مبنای خرد و عقل زندگی میکنم و کمتر دچار هیجانات عاطفی و احساسی میشود. پنجم اینکه از تعصب و یقین های موردی دور خواهم شد. به این دلیل که میدانم امور میتوانند به شکلی دیگر نیز باشند و این شکل که من در زندگی خویش اختیار کردهام، کاملا کبتنی بر انتخاب من بوده است و میتوانسته جور دیگری باشد. و مهمتر از همه از آنجا که این نسبتها را خودم تعیین کردهام میزان وفاداریم به آنها بیشتر خواهد بود و آنها را رعایت خواهم کرد، به عبارتی با نظم زندگی خواهم کرد. و از ایم مهمتر نیز اینکه در روابط اجتماعی و فردی دارای برخوردی ساده خواهم بود و از پیچیدگی زائدی که بر روابط در ایران چیره شده دوری خواهم گزید. نکته بعدی اینکه در برقراری نسبت، در آنجایی که متعلق من یک شی و یک چیز است، نوعی از سلطه نهفته است. برای مثال در همان قضیه خاموش کردن چراغ میز کتابخانه، اگر چه من به شکلی فعال و پویا این نسبت را تعییم میکنم و تصمصم میگیرم که نسبت به روشن ماندن چراغ حساس باشم و آنرا خاموش کنم، اما میتوانم که آنرا خاموش نکنم و در واقع نوعی از سلطه در میان اسن. من، بر شی، در تعیین نسبت، مسلط هستم و آن شی منفعل است. اما در جایی که طرف مقابل من یک موجود دارای آگاهی، یعنی انسان است، اگر تعیین نسبت به همان شکل سابق، یعنی با سلطه انجام شود، به خشونت خواهد انجامید. یعنی اگر من تصمیم بگیرم که یک سویه تمام قوائد رابطه را تعیین و نسبت خودم را با آن "شخص" یک سویه مشخص کنم، از آنجایی که او نیز مانند من خود را دارای چنین حقی میداند، اصطکاک و در نتیجه خشونت رخ میدهد. در نتیجه انسان غربی از آنجایی که تعیین نسبت را باتوجه به سود و نفع شخصیاش انجام میدهد، بسیار کاربردی و فونکسیونال به این "نتیجه" میرسد که خشونت در راستای منافع او نیست و همانگونه کاربردی از "گفتگو" به عنوان یک روش استفاده میکند. دقیقا به همین دلیل است که انسان غربی آنقدر به گفتگو اهمیت میدهد و میتواند به نحو گروهی کار کند. در نوشته بعدی به تاریخ بحث نسبت و نقش عقل در برقراری نسبت در فلسفه معاصر غرب خواهیم پرداخت که بحثی بسیار اساسی و مهم است و نشان خواهیم داد که این بحث چگونه در شکل گرفتن هویت گروهی موثر بوده است.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."
|


