ژاله اصفهانی، پرندۀ مهاجر چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه, 02 آبان 1386 17:41

ژاله اصفهانی، پرندۀ مهاجر

شاعرِ هجرت هایِ ناخواسته

 

معرفی یک شاعر به اختصار


ایرج خادمی


 

ژاله سلطانی که بیشتر به نامِ ژاله اصفهانی شناخته می شود از نوجوانی به سرایشِ شعر پرداخت. در اوّلین کنگرۀ شاعران و نویسندگانِ ایران که بیش از شصت سال پیش به ریاستِ شادروان ملک الشعرا بهار در تهران تشکیل شد شرکت کرد و یکی از اشعارش را  که رنگ و آهنگ شعرِ مشروطه داشت،  و اشعارِ وطنیِ عارف و عشقی را به یاد می آورد،  در برابرِ معروف ترین شاعران مرد زمان برخواند و چهرۀ آزادی خواهِ خود را نشان داد.


کمتر از سه سال بعد، در هنگامۀ بگیر و ببندهای قضیۀ تیراندازی به شاه (بهمن 1327) مجبور شد به اتّفاقِ همسرش، شمس بدیع، به اتحاد جماهیر شوروی سابق مهاجرت کند و از همان تبعیدگاه به سرایش شعر ادامه دهد.

 

پس از سی سال دوری از وطن در اوایل انقلاب سال 57، یعنی همان روزهائی که  به بهارِ آزادی معروف شد،  به ایران بازگشت تا به بوی زادگاه عزیزش سرمست شود و برشاخسار فرهنگ خود بسراید، امّا دیری نپائید که یکبارِ دیگر مجبور به ترک دیار آشنا شد.

 

در هجرت دوم،  ژاله و همسرش  به انگلستان پناه برده بردند تا اگر مجالی پیش آمد لا اقل در آخرین سال های عمر به رُستنگاه خویش بازگردند و هنوز در انتظارند!  از ژاله بیش از سیزده مجموعۀ شعری منتشر شده است.  ژاله اصفهانی به حق یکی از شعرایِ خوب معاصر است که به قهرِ دو رژیم پیاپیِ مطلق گرا از ریشۀ خود جدا شده است.  به شعر دردناکی از او نگاه می کنیم:    

پرندگانِ مهاجر

پرندگانِ مهاجر در این غروبِ خموش

که ابرِ تیره تَن اَنداخته، به قلّۀ کوه

شما شتابزده راهیِ کجا هستید

کشیده پَر به افق، تک تک و گروه گروه؟

 

چه شد که روی نهادید بر دیارِ دگر

چه شد که از چمنِ آشنا سفر کردید

مگر چه درد و شکنجی در آشیان دیدید

که عَزمِ دشت و دَمَن هایِ دورتر کردید؟

 

در این سفر که خطر داشت بی شمار، آیا

ز کاروانِ شما هیچ کس شهید شدست

در این سفر که شما را اُمید بدرقه کرد

دلی ز رنجِ ره دور،  نا اُمید شدست؟

 

چرا به سردیِ دِی،  ترکِ آشیان کردید

برایِ لَذّتِ کوتاهِ گرمیِ تنتان

و یا درونِ شما را  شراره ای می سوخت

که بود تشنۀ خورشید،  جانِ روشنتان؟

 

پرندگانِ مهاجر، دلم به تشویش است

که عمرِ این سفرِ دورتان دراز شود

به باغ، بادِ  بهار آید و بدونِ شما

شکوفه هایِ درختانِ سیب باز شود؟

 

فقط تلاشِ پُر از شور می دهد اِمکان

که باز بوسۀ شادی برآشیانه زنید

میانِ نغمۀ مستانۀ پرستوها

شما هم از تَهِ دل، بانگِ شادمانه زنید!

 

به دوشِ روح، چه سنگینیِ دل آزاریست

خیالِ آنکه رهی نیست در پسِ بُن بست

براِ یِ مَردمِ رَهرو، در این جهانِ بزرگ

هزار راهِ رهائی و روشنائی هست!

 

  

   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نظر ها
عنقفغع
p;iuf 2007-11-26 02:54:36

گرمیتوانی دلی به دست آور دل شکتن هر نمیباشد
حبيب 2008-06-14 16:55:33

بد :sigh
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

نقل قول بخشی از مقاله های سایت گفتمان ایران www.goftman-iran.org و یا درج کامل مقاله پس ازاخذ اجازه کتبی از سردبیر سایت goftman@goftman-iran.org با ذکر نام سایت و دادن لینک و شماره هفته نامه بعنوان مرجع بدون مانع است. هر گونه سوء استفاده غیر مجاز مخالف موازین اخلاقی و قانونی است.